Tuesday, April 27, 2010

بهاریه
خداوندا: ترا سپاس مي‌گوييم كه آمدن فصل بهار را آيتي ساختي براي آنانكه تحول را برنمي‌تابند و تغيير را باور ندارند.
خداوندا: ترا سپاس مي‌گوييم كه سبز شدن دوباره درختان را نشانه‌ای ساختي براي آنانكه بيداد زمستان، اميد به ديدار دوباره بهار را از دلهاشان ربوده است.
خداوندا: ترا سپاس مي‌گوييم كه آب شدن قنديل‌هاي سخت و شكفتن هر شكوفه‌‌ بر تن درختان را، دلیلی قرار دادي براي دير‌باوراني كه ايمانشان به قيام سبز بهار، شكننده‌تر از شلاق سرد اين فصل است.
خداوندا: ترا سپاس می‌گوییم که چهچهه بلبلان را بهانه‌ای ساختی برای آنانكه جز زوزه بادهای سرگردان در شاخه‌های درختان بلورآجین، صدایی در گوش و نغمه‌ای در یاد ندارند.
و چه آيتي چنين كه صبوري درخت در مقابل سرماي سوزان زمستان، هر قنديل را به شكوفه‌اي بدل خواهد ساخت و استقامت خاك، رويش دوباره را به زمين يخزده، هديه خواهد بخشيد.
اينك اما تازيانه جانگداز فصل سرد را، بوسه دلنواز شكوفه‌هاي بهاري پاسخ است و نغمه گوش‌نواز بلبلان مست و رساندن اين پيام كه هر زمستانی را پایانی است، آمدن بهار را گزيري نيست، وابستگان حکمران اقلیم یخزده را و دل‌بستگان سلطان دیار غمزده را جز سر فرود آوردن در برابر قامت سبز درختان و قهقهه مستانه جویباران، تقدیری دیگر به انتظار ننشسته است. ليك مي‌بايست به سبزي بهار ايمان داشت و از سوزش شلاق زمستان نهراسيد.

پس سلام بر بهار و سبزی دیرپای آن.
بهار 1389

Friday, February 26, 2010

روزي خواهد آمد
(به ياد روزهاي زندان)
مولود صبر
فرزند عشق
محبوس ايمان
هرگز اميدت را به چيزي مفروش
مي‌دانم
روزي خواهد آمد
ديگرگونه روزي از پس امروز، كه
هيچ ديواري، دنياي بزرگ ترا به اتاقكي كوچك محدود نسازد
هيچ چشم‌بندي، چشمان ترا از ديدن آسمان خدا محروم نگرداند
و سردي هيچ دستبندي، گرمي دستان ترا نربايد
.
.
.
و هيچ چشمي نمناك و هيچ دلي لبريز اندوه نگردد
در هر غروب دلگير و مكرر زندان

مولود صبر
فرزند عشق
محبوس ايمان
هرگز اميدت را، عشقت را و ايمانت را
به چيزي مفروش
مي‌دانم آن روز خواهد آمد
ديگرگونه روزي از پس امروز



بهمن ماه 88- زندان اوين، بند 209

Monday, August 24, 2009

برهان قاطع
- سالها پيش در كتابهاي تاريخي داستاني مي‌خوانديم از خواجه نظام‌الملك، وزير مقتدر ايراني دربار سلجوقيان و موسس مدرسه نظاميه. داستان بدين قرار بود كه خواجه كه هم عصر فرقه اسماعيليه و حسن صباح بنيانگذار اين فرقه بود، در همه‌جا از جمله در كلاس‌هاي درس خود در مدرسه نظاميه همواره به بدگويي از فرقه اسماعيليه مي‌پرداخت و سخت به‌آنها مي‌تاخت. تا جاييكه در بين مردم به يكي از دشمنان اين فرقه شناخته مي‌شد. شبي از شبها روانه منزل شد و در انتهاي شب به بستر رفت تا بخوابد كه ناگهان دو نفر از فداييان حسن صباح خنجر بر گلوي او نهاده و گفتند تا امروز با تو كاري نداشتيم، ليكن از فردا اگر به ما بدگويي كني و ديگران را عليه ما تحريك نمايي، بار ديگر كه نزد تو آييم، گلويت را با همين خنجر گوش تا گوش بريده و سرت را بر سينه‌ات خواهيم نهاد. از فردا نه تنها كسي سخن ناشايستي نسبت به اسماعيليان از زبان خواجه نشنيد كه گهگاه به تمجيد آنان نيز مي‌پرداخت. روزي يكي از شاگردانش از او پرسيد كه استاد چگونه است كه تا ديروز آنهمه از اين فرقه بد مي‌گفتي و آنان را مرتد مي‌دانستي و آدمكش مي‌خواندي، ليكن ديگر چنان نمي‌گويي كه گهگاه به تمجيد آنان نيز مي‌پردازي. خواجه نظام‌ا‌لملك پاسخ داد، سخن تو درست است، ليكن از هنگامي كه برهان قاطع آنان را ديدم، در عقايد خود تجديد‌نظر كردم.
- در اوايل انقلاب، فيلمي از سيماي جمهوري اسلامي پخش شد كه بر اساس داستاني واقعي از وضعيت زندانيان دوره استالين در شوروي سابق ساخته شده بود. داستان فيلم به گروهي از رهبران سياسي شوروي بازمي‌گشت كه سيستم امنيتي به آنها ظنين شده بود و به همين جهت آنها را بازداشت كرده بود. تمام طول فيلم بازگو كننده انواع فشارهايي بود كه باز‌جو‌ها بر زندانيان و خانواده‌هاي آنها وارد مي‌كردند تا آنها را وادار به اعتراف به جاسوسي براي دشمنان خلق كنند. در نهايت نيز با اين حيله كه اگر عليه خود و ساير بازداشت‌شده‌گان اعتراف كنند، از تخفيف در مجازات برخوردار خواهند شد و در غير اين صورت بطور قطع اعدام خواهند شد، آنها را مجبور كردند كه در دادگاه عليه خود و ساير همبندان‌شان اعتراف كنند كه براي كشورهاي غربي جاسوسي مي‌كرده‌اند و اگر رهبر خلق آنها را نبخشد، مستحق بالاترين حد مجازات هستند. سپس به استناد همين اعترافات نيز همگي آنها اعدام شدند. پخش اين فيلم در آن زمان كه هنوز دير زماني از سقوط رژيم پيشين نگذشته بود، شايد به خاطر توجيه اعترافات جمعي از مبار‌زين پيش از انقلاب بود كه در اواخر حكومت پهلوي از تلويزيون پخش شده بود. جمعي كه در ميان آنها كساني از بزرگان و پيشكسوتان فعلي جناح حاكم نيز حضور داشتند.
به همين خاطر است كه پس از فروپاشي نظام سياسي شوروي و كشورهاي بلوك شرق و مشخص شدن بكارگيري چنان شيوه‌هاي غيرانساني و غير‌حقوقي در آن كشورها، در بسياري از جوامع متمدن، اعترافاتي كه در درون زندان انجام شده باشد، پيش از ثبوت جرم و غير مستند به مدارك مستدل، فاقد ارزش حقوقي تلقي شده و قابل ارايه به دادگاه نيست. به عبارت ديگر در اين كشورها، اعتراف متهم در زندان- آن هم در شرايطي غيرطبيعي- في‌نفسه به عنوان مدرك جرم تلقي نمي‌گردد، بلكه صرفاً مويد ساير مدارك مستدل و محكمه‌پسندي خواهد بود كه از سوي مسئولان ارايه مي‌گردد.
دريغا كه مسئولان حكومت هنوز نمي‌خواهند بپذيرند كه جهان امروز جهاني پسا‌‌استالينيستي است و پخش اعترافاتي از نوع اعترافات پخش شده در اين ايام، دير‌زماني است كه اعتبار خود را از دست داده و به كمدي تلخي بدل شده است كه بيش از آنكه بيننده اين دادگاه‌ها را به تاسف براي زنداني وادارد، براي متوليان امر متاسف خواهد ساخت كه ابتدا عنوان عمل مجرمانه را ساخته‌اند و قصد كرده‌اند كه جمعي را به جرم ارتكاب اين عمل بازداشت نمايند و سپس به دنبال مدرك جرم گشته‌اند و چون هيچ نيافته‌اند، متهمان را چنين به اعتراف عليه خود مجبور ساخته‌اند.
- اين اولين بار نيست كه نظام امنيتي كشور به چنين شيوه‌هاي غير حقوقي و غير انساني دست مي‌يازد. به عنوان مثال در سال هشتاد نيز كه جمعي از رهبران نهضت آزادي (از جمله نگارنده اين سطور) و فعالان ملي مذهبي در يورش نيروهاي امنيتي بازداشت شدند، ابتدا سخن از طرح براندازي نظام توسط اين افراد بود. ادعايي كه به كرات و تواتر از صدا و سيما و روزنامه‌هاي وابسته به مخالفان اصلاحات و مقامات قضايي مطرح گرديد. پيش از آنكه دادگاهي برگزار شده باشد و جرمي به اثبات رسيده باشد. در انتها نيز پس از ماهها زندان انفرادي و فشار بر روي اين زندانيان و خانواده‌هاي آنها و در حالي كه حتي يك سند محكمه‌پسند دال بر ادعاي براندازي از سوي مدعيان ارايه نشده بود، تنها بدليل جلوگيري از برباد رفتن هرچه بيشتر آبروي نظام امنيتي و قضايي كشور كه ماهها افرادي بي‌گناه را به كنج زندان انداخته و نتوانسته كوچكترين سندي مبني بر مجرم بودن آنها ارايه كند، هر كدام از اين افراد در بي‌دادگاه‌‌هايي به چند سال حبس محكوم شدند. بياد دارم كه در همان ايام و پس از اثبات تهي‌دستي مدعيان از ارايه مداركي كه ادعا كرده‌ بودند، يكي از بزرگان نظام در سخنراني خود عنوان كرد همين كه اينان بدنبال ايجاد اختلاف در بين رهبران نظام بودند، مصداق براندازي محسوب مي‌گردد. سخني به غايت خلاف مباني حقوقي و موازين شرعي كه خود مويد سياسي بودن آن پرونده و ناعادلانه بودن احكام صادر شده بود.
- نكته اساسي را اما در تفاوت ميان نظام حقوقي حاكم بر ايران و نظام حقوقي جوامع توسعه يافته بايد جست. شايد بتوان مهم‌ترين و متمايز‌كننده‌ترين وجه تمايز اين دو نظام را نگاه حقوقي به متهم دانست. بگونه‌اي كه در يك نظام، از نگاه قاضي اصل بر برائت متهم است و اين دادستان است كه به عنوان سوي ديگر منازعه، موظف به اثبات جرم است و زنداني نيز تا زمان تشكيل دادگاه حق دارد كه از بيان هر سخني كه احتمال بدهد ممكن است بر عليه او مورد استفاده قرار گيرد، خودداري نمايد. در عين حال كه كسي نمي‌تواند از حضور وكيل در هيچيك از مراحل سه‌‌گانه كشف جرم، تحقيق و صدور حكم در كنار متهم ممانعت به عمل آورد و نظام قضايي نيز موظف به رعايت تمامي حقوق متهم در دوران بازداشت او است. اين نظام حقوقي را مقايسه نماييد با نظام ديگري كه در آن ادعاي دادستان اصل و مبناي قضاوت قاضي قرار مي‌گيرد و در مقابل، اين متهم است كه مي‌بايست بي‌گناهي خود را اثبات نمايد. اين تفاوت هنگامي آشكارتر مي‌گردد كه تنها سند دادستان نيز همانا اعترافات متهم در شرايط غيرطبيعي زندان- حضور در زندان انفرادي به مدت طولاني، عدم حضور وكيل در مراحل بازجويي، قطع ارتباط خبري زنداني با دنياي بيرون از زندان، قطع ارتباط زنداني با خانواده و ...... - باشد و نه بيشتر. به عبارت ديگر، آنچه بي‌عدالتي را در نظام قضايي ما تشديد مي‌نمايد، آن است كه نيروي پليس به عنوان ضابط قضايي، دادستان به عنوان مدعي‌العموم و قاضي به عنوان صادر كننده حكم كه قرار است مراحل كشف جرم، تحقيق و صدور حكم را به تفكيك انجام دهند، عملاً در يك سوي نزاع قرار مي‌گيرند و متهم به تنهايي در سوي ديگر.
به عنوان خاطره‌اي از اين همسويي در نظام قضايي، بياد دارم در آبان سال هشتاد و پس از طي چند ماه زندان انفرادي، محاكمه نگارنده در دادگاه انقلاب و بصورت غير‌علني صورت گرفت. هنگامي كه درب سالن دادگاه باز شد، قاضي به همراه نماينده دادستان وارد سالن دادگاه شدند. راقم اين سطور نيز به عنوان متهم به همراه وكلاي خود و بنا به احترام قاضي، بر پاي ايستاديم. اما در همان ابتداي دفاع از خود، به بيان خاطره‌اي از يكي از حاضرين در دادگاه نظامي سران نهضت آزادي در سال 1342 پرداختم. آن شخص- كه عمرش دراز باد- بيان مي‌كرد كه در اولين جلسه دادگاه نظامي سران نهضت آزادي كه بصورت علني برگزار شده بود، دادستان پرونده، سرهنگ فخر مدرس به همراه قاضي دادگاه، تيمسار زماني وارد سالن دادگاه مي‌شوند و همه نيز به احترام رييس دادگاه در پيش پاي آنها برمي‌خيزند. اما در همان ابتداي جلسه، مرحوم سرهنگ امير رحيمي، وكيل مدافع مرحوم بازرگان، به رييس دادگاه اعتراض مي‌كند كه ما موظف هستيم در هنگام ورود جنابعالي به سالن دادگاه، از جاي خود برخيزيم، اما هنگامي كه شما به همراه نماينده دادستان كه خود مانند متهمان سوي ديگر اين منازعه محسوب مي‌گردند وارد سالن مي‌شويد، ما بالاجبار در پيش پاي ايشان نيز از جاي برمي‌خيزيم و اين امر مي‌تواند نشان از عدم بي‌طرفي دادگاه باشد. رييس دادگاه نظامي اعتراض را وارد دانسته و دستور مي‌دهد تا در جلسات بعد، دادستان پيش از آمدن او در صحن دادگاه حضور داشته باشد و به همراه متهمان، وكلاي مدافع و ساير حاضرين در هنگام ورود او از جاي برخيزد. راقم اين سطور پس از بيان اين خاطره به رييس دادگاه اعتراض نمودم كه متهم و وكلاي مدافع موظف به بر‌خواستن از جاي خود در مقابل نماينده دادستان نيستند و اين همراهي مي‌تواند نشان از تمايل رياست دادگاه به يكي از طرفين دعوي و عدم بي‌طرفي ايشان باشد، اما او ضمن خنده‌اي، اعتراض را وارد ندانسته و دستور دادند به دفاع از خود بپردازم. ابتدا تا انتهاي دادگاه نيز به رد ادعاهاي غير مستندي پرداخته شد كه از سوي نماينده دادستان مطرح گرديده بود و در نهايت نيز قاضي بر اساس همان ادعاها كه سندي بر صحت آنها ارايه نگرديد، حكم خود را مبني بر محكوميت متهم صادر نمود.
- سخن آخر آنكه ترديد نمي‌توان داشت اينبار نيز پخش چنين اعترافاتي- كه نشان از ارايه برهاني قاطع به زندانيان دارد- در نهايت جز اثبات بي‌گناهي زندانيان و بي‌اعتبار كردن بيش از پيش نظام قضايي كشور كه پيش از اثبات جرم، اينچنين به مجرم خواندن متهمان پرداخته است، نتيجه ديگري عايد مديران نظام نخواهد كرد. اما آنچه در اين ميان بر باد ميرود، آبروي نظام سياسي مبتني بر مكتبي است كه پيامبرش، رسالت خود را تنها تكميل و اتمام فضايل اخلاقي مي‌داند و بس.

31/5/88

Monday, June 8, 2009

شمارش معكوس
از روزها قبل، بسياري از دوستانم توصيه مي‌كردند كه برنامه چهارشنبه شب را از دست ندهم. مناظره آقاي احمدي‌نژاد رييس‌جمهور با آقاي موسوي، جديترين رقيب انتخاباتي ايشان. اينهمه اشتياقي كه در بين همگان برا ي مشاهده اين مناظره محسوس بود، شايد تنها يكبار ديگر و آنهم در هنگام جلسات محاكمه آقاي كرباسچي و در مقام شهردار عزل شده تهران، ديده شده بود. شايد جاذبه بيش از حد اين برنامه بدان جهت بود كه در اين شب قرار بود نه فقط دو كانديداي انتخابات رياست جمهوري، كه نمايندگان دو ديدگاه و دو نگرش ديني و اجتماعي در مقابل يكديگر قرار گيرند و انديشه خود را در معرض قضاوت عمومي قرار دهند. به اعتقاد نگارنده در اين مناظره، نكاتي بود كه بايد بدانها توجه داشت.
نكته اول- در جامعه‌اي كه عصبيت و رفتارهاي عجولانه و احساسي، تبديل به يك مولفه فرهنگي شده است، متانت، آرامش، وقار، صبوري و ادب،كالاهايي دست نايافتني و گوهرهايي گرانبها هستند كه مردم با مشاهده آن در وجود هركسي، نوستالژي نهفته در ضمير ناخودآگاه خود را بياد مي‌آورند و ناخواسته براي صاحب اين خصايل، كلاه به احترام از سر برمي‌دارند. بخش اعظم احترامي كه مردم ما براي شخص آقاي خاتمي قائل هستند نيز نه به جهت تلاش ايشان براي بهبود اوضاع سياسي و اجتماعي كه صرفاً به دليل مشاهده همين خصلت‌هاي نيك در شخصيت او است. در برنامه امشب نيز آقاي مهندس موسوي توانست بدور از هرگونه تصنع، اين آرامش و متانت را در رفتار و كلام خود، به بيننده منتقل نمايد. اين مشخصه رفتاري هنگامي در چشم بيننده بيشتر خود را نشان مي‌داد، كه در مقابل آن رفتار آقاي احمدي‌نژاد را مي‌نشانديم. رفتاري سرشار از مولفه‌هاي منفي فرهنگي همچون اتهام‌زني به ديگران در غياب آنها، افشاگري پرونده‌هايي كه محل طرح آنها- حتي به فرض صحت- در جاي ديگري است، ارايه اطلاعات و آمارهاي كذب، لبخند استهزاء بر گوشه لب نشاندن و ..... . نهايت اينكه در اين برنامه، مهندس موسوي توانست از خود شخصيتي پايبند به اخلاقيات، داراي سعه‌صدر و ادب ارايه دهد، سمبلي از آنچه اينك نياز اصلي جامعه ما است و در مقابل، آقاي احمدي‌نژاد نشان داد كه همچون چهارسال گذشته تلاش دارد با افشاگري‌هاي بي‌پايه، تهمت‌زني‌هاي بي‌اساس و غيرحقوقي و ارايه آمارهاي نادرست و كذب، ته‌مانده اخلاق اجتماعي- اسلامي مانده در جامعه ايران را نيز نابود سارد. در يك سو كسي نشسته بود كه درد اصلي جامعه را بدرستي در فراگير شدن شيوه دروغ و تهمت و رخت بربستن اخلاق و ادب از ميان مردم مي‌دانست و در سوي ديگر نيز كسي كه در طول چهار سال گذشته، با ترويج فرهنگ اتهام‌زني، اهانت، دروغگويي و فريبكاري، كاري جز نابودي بنيان‌هاي فرهنگي و اخلاقي اجتماع، انجام نداده است.
نكته دوم- مشاهده برنامه چهارشنبه شب براي كسي كه در رفتارهاي هر دو كانديدا دقت مي‌كرد، كمترين ترديد را در شكست آقاي احمدي‌نژاد در انتخابات پيش‌رو از ميان ميبرد. به عبارت ديگر با ديدن اين برنامه ديگر نبايد ترديد كرد كه آقاي احمدي‌نژاد، بازنده اين انتخابات است و خود نيز به اين موضوع اشراف دارد. در اين برنامه ايشان با نام بردن از كساني كه هنوز در اين نظام داراي مرتبت و شان خاص هستند و زدن اتهام به آنها، عملاً بدنبال ارايه چهره يك شهيد از خود بود. ايشان با نام بردن از ديگراني كه به هيچوجه با موضوع مناظره ارتباط نداشتند و زدن اتهاماتي كه بار حقوقي داشته و مي‌تواند ايشان را قانوناً تحت پيگرد قضايي قرار دهد، از هم اكنون بدنبال توجيه شكست انتخاباتي خود است. بگونه‌اي كه بتواند پس از اين، گناه شكست خود را نه بدليل رويگرداني مردم از ايشان كه به تلاش مافياي قدرتي متصل سازد كه در مقابل مردم از آنها نام برده بود و فسادشان را افشا كرده بود، تا اينچنين از خود چهره يك شهيد را در ذهنيت جامعه جاودان سازد. به عبارت ديگر آقاي احمدي‌نژاد نقش غريقي را ايفا كرد كه براي نجات خود به هر تخته‌پاره‌اي نيز دست مي‌اندازد. اين شيوه برخورد، قطعاً شيوه كسي نبود كه احتمال مي‌دهد چهار سال ديگر قرار است در چارچوب اين نظام و به همراه ساير مديران ارشد نظام، كشور را اداره كند.
سخن آخر اينكه، اين انتخابات نه گزينش ميان چهار كانديدا، كه عملاً انتخاب ميان دو جريان فكري عمده است. انديشه‌اي كه نفس قدرت را اصل مي‌داند و براي كسب آن از هيچ شيوه‌اي رويگردان نيست، در مقابل انديشه‌اي كه رعايت اخلاق را تنها اصلي مي‌داند كه بايد مراعات كرد و اعتبار هر چيز ديگري از جمله قدرت را، در ظل آن معنا مي‌دهد.





88/3/14
آنان كه خندق‌ها را پر مي‌كنند
روز چهارشنبه ششم خرداد ماه، عماد بهاور عضو نهضت آزادی توسط نیروهای امنیتی در محل کار خود بازداشت شد. این دومین بازداشت از اعضای جوان نهضت آزادی، پس از بازداشت حمید معتمدی مهر در سی‌ و یکم فروردین ماه و در کمتر از سی و شش روز است. در همین مدت نیز چند عضو جوان دیگر نهضت از سوی نیروهای امنیتی مورد تهدید قرار گرفته‌اند و از آنها خواسته شده ارتباط خود را با نهضت قطع نمایند. چرا که در غیر این صورت ممکن است وضعیت اشتغال یا تحصیل آنها دچار مشکل گردد. امروز نیز خبر رسید که یکی از هواداران نهضت در یکی از شهرها، جهت پاسخ به پاره‌ای مسائل، به اداره اطلاعات فراخوانده شده است. از اتفاق تمامی این فشارها در ایام انتخابات و بر حزبی وارد می‌شود که داعی و مشوق حضور گسترده مردم در عرصه انتخابات پیش‌رو است. امری که حداقل در ظاهر، خواست حاکمیت نیز می‌باشد. براستی اینهمه فشار بر حزبی که حضورش در صحنه سیاست، افزایش مشروعیت نظام را در سطح بين‌المللي سبب خواهد شد، برای چیست.
بیاد دارم در آبان ماه سال هشتاد و پس از آزادی از زندان، به دادگاه فراخوانده شدم. آن روز ساعاتی از ظهر گذشته بود که جلسه بیدادگاه به اتمام رسید و از درب سالن دادگاه بیرون آمدم. در بیرون سالن، ماموري که هنوز چندان از ایام جوانی فاصله نگرفته بود، انتظار مرا می‌کشید. بناچار ایستادم و با او به گفتگو پرداختم. حاصل بیش از سی دقیقه صحبت او این توصیه بود که ارتباط خود را با جوانان قطع نمایم و برای جذب جوانان به نهضت، تلاش ننمایم. از او علت این توصیه را پرسیدم. پاسخ داد، بدلیل آنکه روزگاری از دل نهضت، مجادهین خلق بیرون آمده‌اند و تضمینی نیست که تاریخ تکرار نشود و دوباره از دل نهضت آزادی، جمعی از جوانان شیوه مبارزه مسلحانه را پیش نگیرند. بهمین دلیل جذب جوانان توسط نهضت می‌تواند خطری بالقوه برای نظام باشد. به سخن او تبسمی کردم و پاسخ دادم، جوانان نهضت در نظام شاهنشاهی پهلوی دست به اسلحه بردند که مشخصه آن، دستگاه عریض و طویل ساواک بود. نظامی تا مغز استخوان فاسد و تا عمق وجود وابسته به بیگانه. در چنان نظامی راهی دیگر برای مبارزه باقی نمانده بود که جوانان نهضت بدان راه متمابل شوند. چنانچه سایر نیروهای سیاسی معاصر، از چپ مارکسیست گرفته تا مذهبی مسلمان نیز شیوه‌ای مشابه شیوه جوانان نهضت را پیش گرفتند. آنگاه سوال کردم مگر قرار است نظام جمهوری اسلامی نیز تبدیل به نظام شاهنشاهی پیشین گردد که شما چنین دغدغه ای را مطرح می‌کنید. در عین حال که شرایط جهانی نيز تغییر کرده است. در شرایط آن دوران بدلیل جنگ سرد و صف‌بندی دو بلوک قدرت در جهان، مبارزات استقلال‌طلبانه مسلحانه به عنوان یک گفتمان غالب در سطح جهان پذیرفته شده بود. همچون مبارزات استقلال طلبانه سازمان شین فین در ایرلند و یا سازمان ساف در فلسطین. اما امروز دنیا تغییر کرده است. فروپاشی شوروی و بلاموضوع شدن قطب‌بندی سیاسی- نظامی در جهان، تاثیرگذاری سازمانهای جهانی در عرصه سیاست داخلی دولتها، حضور موثر افکار عمومی در صحنه سیاست و اثرگذاری بر تصمیم‌گیری دولتها و مجموعه عوامل دیگری که دنیای جدید را شکل داده است، دیگر دلیلی باقی نمی‌گذارد که کسی برای آنچه حق خود میپپندارد، دست به اسلحه ببرد. بنابر این بحث تکرار تاریخ و ایجاد سازمانی نظامی از دل نهضت آزادی، عملاً نه ممکن است و نه مطلوب. سپس به او گفتم گروه‌های اپوزیسیون قانونی همچون نهضت آزادی، مانند خندقی هستند که بدور قلعه‌ای به نام نظام جمهوری اسلامی کشیده شده‌اند، در آن سوی این خندق نیز کسانی هستند که جز به نابودی و سرنگونی این نظام، به چیز دیگری نمی‌اندیشند. وظيفه این خندق نیز که جزیی از آن قلعه است، این است که کسانی را که از درون قلعه می‌گریزند، در خود جای دهد و نگذارد که ناراضیان از حاکمان قلعه، به کسانی بپیوندند که در پشت این خندق، چشم به نابودی قلعه دوخته‌اند و بدنبال اثبات نظریه خود مبنی بر اصلاح‌ناپذیر بودن نظام جمهوری اسلامی هستند. آنگاه به او توصیه کردم که حذف این بخش از نیروهای سیاسی، به منزله پر کردن آن خندق است و پر کردن خندق نیز به مانند کشیدن جاده‌ای ارتباطی است میان درون قلعه با بیرون آن که باعث خواهد شد ناراضیان از عملکرد حاکمان، بر سر دوراهی رضایت از حکومت و یا براندازی نظام قرار گیرند و بدلیل عدم رضایت از رفتار حاکمان و به جهت آنکه امکانی نیز برای ابراز مخالفت قانونی به رفتار حاکمان در درون نظام وجود ندارد، راهی جز پیوستن به نیروهای برانداز در مقابل خود نبینند. به عبارت دیگر هنگامی که از نظر حکومت، مخالف قانونی در درون نظام هویتی نداشته باشد، یا باید موافق حکومت بود و یا مخالفت خود را به کل نظام تسری داد.
از آن روز تقریباً هشت سال می‌گذرد اما آنها که در این سالها همچنان بر اسب قدرت سوارند و از شراب قدرت مست، هنوز نمی‌خواهند بپذیرند که کسانی در این مرزو بوم حق دارند بر اساس قوانین رسمی این سرزمین، با رفتارهای آنها مخالفت کنند. کسانی حق دارند در چارچوب قانون، رفتارهای آنان را مورد نقد قرار دهند و دیدگاه خود را با مردم درمیان گذارند. کسانی حق دارند سخنی مغایر با سخنان رسمی و رایج مردان حکومت، بر زبان آورند. آری سالها است که جمعی بنام دفاع از نظام، به پر کردن این خندق مشغولند و با معادل‌سازی خود با مجموعه نظام، هرگونه مخالفتی با رفتارهای خود را به مخالفت با کلیت نظام ترجمه می‌کنند و در اثبات نظریه آنها که ماهیت نظام جمهوری اسلامی را اصلاح ناپذیر می‌دانند، نقشی بسزا دارند.
تفاوت در این است که کشورهای توسعه یافته، افتخارشان احزاب يا روزنامه‌هايي هستند که گاه قدمت آنها به بیش از چند دهه و يا یک قرن مي رسد. احزابی همچون حزب سوسیالیست در فرانسه و حزب کارگر در انگلستان. روزنامه‌هایی مانند لوموند در فرانسه و گاردین در انگلستان، مصادیق بارزی از چنان احزاب و چنین روزنامه‌هایی هستند. در آن سو دولتها این احزاب و روزنامه ها را قدر می‌شناسند و بر صدر می‌نشانند تا به جهانیان نشان دهند که دموکراسی در کشور آنها از چه قدمتی برخوردار است. اما در این سو، سالها است حاكمان در تلاشند تا حزبی با قدمتی قریب به نیم قرن را به محاق فراموشی سپارند و آنچنان عرصه سیاست را بر او تنگ کنند تا راهی جز تعطیل خودخواسته، پیش روی خود نبیند. سه بار بازداشت جمعی رهبران نهضت آزادی در سالهای پس از انقلاب و بازداشت‌های موردی اعضاء، بستن دفتر مرکزی حزب، اخراج از محل کار و اخراج از دانشگاه اعضاء، تنها بخشی از فشارهایی است که در طول این سالها بر قدیمی‌ترین حزب سیاسی موجود با گرایش روشنفکری دینی، وارد شده است. همچنین است روزنامه‌هایی که طول عمر آنها گاه بیش از چند روز نیست و با استناد به ماده قانونی برخورد با ارازل و اوباش مربوط به دوران قبل از انقلاب، توقیف شده‌اند. چنانچه در مواردی نیز حتی پیش از انتشار، حکم توقیف آنها صادر گردیده. اینجا مفهوم سخن پروفسور رورتی، جامعه‌شناس برجسته امریکایی در سفر به ایران، بخوبی روشن می‌گردد که "ایران دارای جامعه‌ای پویا و توسعه یافته و حكومتي ایستا و توسعه نایافته است". بر اساس این سخن و به استناد تاریخ، می‌توان و بایست امید داشت که در نهایت این حکومت است که برای بقای خود، مجبور به همرنگی با جامعه و پذیرش اصول توسعه یافتگی سیاسی خواهد شد. چرا که هیچ جامعه‌ای، راه رفته را بازنخواهد گشت. این میان تنها زحمتی است که تحمیل می‌شود و آبرویی که از دست می‌رود.





9/3/88
زماني براي تغيير
سي سال و اندي قبل، در روزهاي انقلاب نوجواني بودم كه با دوستان خود، روزها را در تظاهرات در جلوي دانشگاه مي‌گذرانديم و شبها را نيز به نگاهباني محله‌ها. روزها در خيابان‌ها مشت گره مي‌كرديم و مرگ شاه را خواهان مي‌شديم و شبها چوبدستي در دست، امنيت محله را تامين مي‌كرديم، پست نگهباني را به هم تحويل مي‌داديم و شب را به صبح مي‌رسانديم تا روزي ديگر، تظاهراتي ديگر و اعتراضي ديگر. سالهاي پاياني حكومت پهلوي هنوز از خاطر نگارنده و هم‌سالان او نرفته است. آنهمه اقتدار، آنهمه هيمنه و آنهمه سلطه. بگونه‌اي كه در كنج منزل نيز اگر كسي لب به شكايت از وضعيت موجود مي‌پرداخت، به چپ و راست خود نظر مي‌انداخت و شب در خواب كابوس ميديد و فردا روزي نيز منتظر بود تا كسي صدايش كند و براي پاسخ‌گويي به پاره‌اي سئوالات، به اداره‌اي خاص احضارش كند. براي آنانكه آن ايام را نديده‌اند، شايد دشوار باشد درك وضعيتي كه در مدرسه و دانشگاه، در محل كار و حتي در ميهماني‌هاي خانوادگي، همواره اين احساس با تو باشد كه قطعاً يكي از افراد جمع حاضر مامور است و اگر لب به سخني اعتراض‌آميز باز كني، فردا بايد پاسخگوي آنچه گفته‌اي به كساني باشي كه چندان تمايلي به شنيدن سخنانت ندارند. بخاطر دارم كه روزي از سر شور نوجواني داستاني كوتاه نوشته بودم كه به صراحت اعتراضي بود به وضعيت خفقان‌آور موجود. مادرم به تصادف متن داستان را ديد و گلايه و اشك و آه و در‌نهايت آتش زدن كاغذ‌پاره‌هايي كه سطور اولين داستان سياسي يك نوجوان عصر پهلوي دوم را بر خود داشت. همانگونه كه در ماه‌هايي مانده تا انقلاب نيز بخشي از كتابهاي سياسي آن نوجوان از هراس گرفتاري در دست دژخيمان، به شعله‌هاي آتش سپرده شد.
اما آن مردم و آن جامعه، يكباره چنان تغيير يافتند كه تو‌گويي از ابتدا نيز وجود چنان دولت هرا‌س‌‌آوري، جز خواب و خيالي نبوده است. انگار ديگر كسي قرار نيست به دليل بدگويي از نظام سلطنت بازخواست شود. كسي قرار نيست بدليل فاش‌گويي از ظلم حكومت از كار بيكار گردد و يا از دانشگاه اخراج. ديگر كسي هراسي از زندان نداشت. روزنامه‌ها بي هراس از توقيف، هر آنچه را كه بايد در طول تمام‌ سالهاي قبل مي‌گفتند، بر زبان مي‌آوردند. مردان سياست كه اينك درهاي زندان‌ها بر روي آنها گشوده شده بود، از اميد مي‌گفتند و پايان شب سياه. حتي نمايندگان مجلس فرمايشي نيز لب به اعتراض گشوده بودند و حكومت درمانده‌تر از آن بود كه بتواند بر سر پا بماند. به يك كلام، ترس مردم از رويارويي با حكومتيان ريخته شده بود. چنانچه در روزهاي انقلاب و در مقابل دانشگاه تهران بي‌هراس از نيروهاي گارد جاويدان شاه، مشت‌هاي خود را گره مي‌كرديم و مرگ شاه را فرياد مي‌زديم. هربار نيز با هجوم ماموران، در كوچه‌ها و خيابان‌هاي اطراف پخش مي‌شديم و باز گرد هم مي‌آمديم و اين نوع مواجهه با حكومت و مشاهده استيصال حكومتي كه تا ديروز اقتدار خود را در چشم جهانيان به نمايش مي‌گذاشت، برايمان لذتي دلپذير داشت.
اين‌همه را تنها براي آن گفتم تا آنها كه اينك در سن و سال آن روزهاي امثال من بسر مي‌برند، نوجوانان و جوانان اين مرز و بوم كه از آنچه در چهار سال گذشته بر آنها گذشته است، خسته‌اند و بدنبال تغيير اوضاع هستند، بدانند ميانسال‌هايي چون را‌قم اين سطور و آنهايي كه آن روزهاي دور را مي‌شناسند و درك مي‌كنند، با روزهاي تغيير در جامعه، خوب آشنايند. مي‌دانند حكومت‌ها به‌گاه استيصال و آن‌هنگام كه وقت رفتنشان است، چه وضعيتي پيدا مي‌كنند. ديگر قبح نقد آنها ريخته مي‌شود و عيوب آنها كه تا كنون در پس پرده بود و تنها محرمان از آنها باخبر بودند، اينك بر آفتاب مي‌افتد و هر روز نكته‌اي جديد و خبري نو در مذمت مديران يا فساد دستگاه حكومت، برملا مي‌گردد. تو گويي همه در انتظار تغيير نظام مديريت كشور هستند و براي آن لحظه‌شماري مي‌كنند. اين چنين حالتي با شرايطي كه منتقدين به نقد حاكمان مي‌پردازند، از ماهيت متفاوت است. در يكي تنها نقد حاكمان مطرح است و كسي بيش از اصلاح رفتارهاي حاكمان توقع ندارد، اما در ديگري همه در انتظار تغيير مديران هستند و نه صرفاً اصلاح رفتارها. در يكي هنوز اميدي هست كه قدرت‌مداران در شيوه اعمال قدرت خود بازنگري كنند و در ديگري تنها اميد به سلب قدرت از آنها و اعطاي آن به ديگري است.
نمي‌دانم اما اين روزها كه به خيابان‌ها مي‌روم و با مردم كه هم صحبت ميشوم، همان حس غريب روزهاي رفتن شاه را دوباره احساس مي‌كنم. همان حالت انتظار و همان ريخته شدن قبح نقد عملكرد حاكمان. رفتارهاي دولت فعلي نيز بي‌شباهت با رفتارهاي دولت آن روزها نيست. قدرت‌نمايي پليس در كوي و برزن، دادن وعده‌هاي دور و دراز بهبود اوضاع، خريد راي مردم با پول، تهديد مخالفان به سركوب، فعاليت شبانه‌روزي بلندگوهاي تبليغاتي و ..... جز استيصال دولتي كه اعتماد به نفس خود را از دست داده و حاضر است تا بهر طريق ممكن، كنترل اوضاع را مجدداً بدست گيرد و كابوس سقوط را از سر بگذراند، معناي ديگري ندارد. اوضاع اين روزها چيزي بيش از نقد رفتارهاي دولتي است كه در طول چهار سال گذشته، هرچه خواست كرد و نقد هيچ منتقدي را بر‌نتابيد. انگار همه منتظر هستند تا تغييري نه در رفتارهاي حكومت كه در شخص حاكمان رخ دهد. اين روزها آبستن تغيير است. اما نه به شيوه انقلاب، آنچنان كه در سي سال قبل رخ داد، كه اينك جامعه ايران دوران انقلاب را پشت سر گذاشته است و بجاي حضور در گستره خيابان‌ها، شيوه‌هاي مدني‌تر، همچون حضور در پاي صندوق‌ راي را پيش مي‌گيرد. وقتي مردمي در مقابله با حكومت خود، اين‌چنين شيوه‌هاي مدني پيش مي‌گيرند، حق آن است كه دولتي نيز بر سركار باشد كه مفهوم مدنيت را بداند و مردمي چنين را قدر شناسد.
ضرورت بقا نيز براي كليت نظام، حكم مي‌كند كه بر ماندن دولتي كه نه در حوزه اقتصاد كارنامه قابل قبولي دارد، نه در حوزه سياست خارجي و داخلي و نه در حوزه فرهنگ و اجتماع، اصراري نداشته باشد و اجازه ندهد آناني كه در قالب "طرحي پيچيده و چندلايه" به قدرت رسيدند، با توسل به همان شيوه‌ها، حضور خود را در ساختار قدرت استمرار بخشند. دولتي كه علاوه بر داشتن چنين كارنامه‌ غير قابل دفاعي، يكپارچگي مديريت كلان نظام را نيز دچار خدشه نموده و جز اندكي، نه تنها هيچيك از مديران ارشد نظام حاضر به حمايت از آنها نيستند كه نقد خود را از سياست‌هاي دولت، از جلسات خصوصي بيرون‌ آورده و بي‌محابا از علني شدن آن، اين اختلافات را به سطح رسانه‌ها كشانده‌اند. همه اينها نشان از آن دارد كه هيچ توجيهي براي ادامه كار چنين دولتي براي چهار سال آينده، وجود ندارد. اين روزها آبستن تغيير است.
در فلسفه سياست و در تبيين وجوب دموكراسي، دولت را شر ضرور مي‌نامند. اما شايد ديگر ضرورتي به حضور اين شر نباشد.




88/2/30

Saturday, January 31, 2009

از غزه تا بم
هنوز چند روزي از پايان جنگ سه‌هفته‌اي در غزه و آغاز آتش‌بس در آن منطقه نگذشته است كه معاون اجرايي رييس جمهور اعلام كرد ستاد بازسازي غزه كه ايشان سرپرستي آن را بر عهده دارد، آمادگي ساخت و بازسازي هزار واحد مسكوني، پانصد واحد تجاري و تعداد ديگري مسجد، بيمارستان، مدرسه و دانشگاه و نيز زيرساخت‌هاي شهري در منطقه غزه را دارد. همچنين طبق گفته ايشان قرار است اين ستاد علاوه بر پرداخت مبلغي به عنوان غرامت به بازماندگان اين حادثه، ايتام و آسيب‌ديدگان جنگ اخير را نيز زير پوشش خود قرار دهد. در كنار اين خبر، چندي پيش خبر ديگري نيز منتشر شد مبني بر ارايه آمار از سوي سرپرست كميته امداد در ارتباط با كمك‌هاي مالي اين كميته به مردم جنوب لبنان. اين گزارش حاكي است كه تعداد زيادي شهر و روستا در جنوب لبنان تحت پوشش اين كميته قرار دارد و تنها در سال هشتاد و چهار، قريب به هفت ميليون دلار كمك مالي در قالب حمايت از مددجويان، خدمات درماني، كمك هزينه تحصيلي، كمك به تعمير و بازسازي خانه‌ها، كمك براي اجاره مسكن و كمك هزينه ازدواج به مردم آن منطقه پرداخت شده است. اين يك سوي خبر بود. اما در سوي ديگر اخبار اين‌روزها، خبر تاسف‌برانگيزي بود مبني بر آنكه مردي از اهالي بم در اعتراض به عدم رسيدگي دولت به وضع نابسامان خانواده خود و مردم آن شهر و از شدت فقر و استيصال، در روز سه‌شنبه دهم دي ماه و در مقابل ساختمان رياست‌جمهوري، خود را به آتش كشيده است.
در هر دوسوي اين اخبار، مردم مصيبت ديده‌اي قرار دارند كه نيازمند كمك هستند و ما نه تنها به عنوان يك انسان كه به عنوان يك مسلمان نيز بر حسب دستور پيامبر عظيم‌الشان خود، موظفيم كه به مدد آنها برخيزيم. اما قرار گرفتن اين دو خبر در كنار يكديگر، اين سوال را مطرح مي‌سازد كه چرا دولتي كه براي كمك به مردم فلسطين اين‌ چنين مشتاق و گشاده‌دست است، در كمك به مردم خود ترجيح ميدهد بر واقعيات تلخ فاجعه‌اي كه هنوز نيز پس از پنج سال، مردم آن ديار را رها نكرده، چشم بربندد و خاموشي پيشه‌سازد.
تشابه اين دو فاجعه همانا داغ و مصيبتي است كه بر مردم هر دو ديار رفته است. مصيبتي كه دل انسان را بدرد مي‌آورد و چشم آدمي را تر مي‌سازد. ليكن
تفاوت واكنش حكومت اسلامي ايران در قبال اين دو فاجعه كه از نظر انساني شباهت‌هاي بسيار دارند، قطعاً نه بدليل مشابهت آنها كه بدليل مفارقتي است كه ميان آنها بايد جست. از اينرو و در بررسي رفتار متفاوت دولت ايران در قبال اين دو فاجعه، شايد بتوان اين تفاوت رفتاري را چنين بيان داشت كه در خصوص رسيدگي به وضعيت مردم زلزله‌زده بم، حكومت اسلامي علاوه بر رسالت كمك‌رساني خود از باب مسلماني، بنا به ماهيت يك حكومت، وظيفه حل مشكلات مردم سرزمين خود را نيز دارد و از اتفاق، اين وظيفه بر رسالت مسلماني او در قبال مردم هم‌كيش، اولويت تام دارد. بنابر اين رفع مشكلات معيشتي مردم، از جمله مشكلات مردم بم پس از پنج سال از وقوع فاجعه، وظيفه‌اي است كه هنوز نيز انجام آن بر عهده دولت است و عدم انجام آن، قصوري نابخشودني در انجام وظايف قانوني تلقي مي‌گردد. در صورتي كه كمك به مردم دردمند فلسطين، تنها از باب همدلي با انسانهايي رنج كشيده و عمل به رسالت مسلماني مطرح است و نه وظيفه ماهيتي دولت ايران در قبال آنها. اگر در بم تكاپوي دولت در جهت كاهش مشكلات زيستي مردم تنها يك وظيفه است كه بايد انجام دهد نه بيشتر؛ اما در غزه اين تلاش‌ها و گشاده‌دستي‌ها بدليل آنكه وظيفه محسوب نمي‌گردد، هم استفاده تبليغاتي بدنبال دارد و هم بهره‌برداري سياسي و علي‌الظاهر دولت‌مردان ما بيش از آنكه بدنبال انجام وظايف قانوني خود در قبال مردم باشند، بدنبال تبليغ در جهت اهداف سياسي خود هستند. والا چگونه مي‌توان درك كرد رفتار دولتي را كه در جايي دور، چنين براي كمك به رفع مشكلات مردم سر از پا نمي‌شناسد؛ اما در كنار دست خود مشكلات مردمي را كه از پس پنج سال، هنوز از بديهي‌ترين امكانات زيستي نيز بي‌بهره‌اند نمي‌بيند و در قبال آنها مسئوليتي براي خود قائل نيست. تا جاييكه مردي از آن ميان، براي بيدار كردن دولت‌مردان خواب‌زده و اعتراض به عدم رسيدگي آنها به مصيبت رفته بر خانواده، بستگان و اهالي شهر خود، تنها راه چاره را در سوزاندن خود مي‌بيند. شايد بتواند با اين عمل، آنها را كه چشم به دوردست‌ها دوخته‌اند و دل به مدح ديگران سپرده‌اند، بخود آورد و به مردمي كه در همين نزديكي نيازمند استمداد آنها هستند و دعايشان بيش از مدح ديگران كارساز خواهد بود، متوجه سازد.