كارل رايموند پوپر فيلسوف علم معاصر در مقدمه كتاب ارزشمند خود، جامعه باز و دشمنان آن سخني دارد كه بسيار پرمغز و نيكو است. ايشان در آن مقدمه ميگويد "من براى سالها سوسياليست باقي ماندم، حتي پس از رد كردن ماركسيسم و اگر سوسياليسم با آزادي هاي فردي قابل جمع باشد، باز هم سوسياليست خواهم بود. چون هيچ چيز بهتر از يك زندگي بي آلايش و ساده و زيستي آزاد در يك جامعه مساواتگرا نيست. مدتي طول كشيد تا بتوانم دريابم كه اين جز رويايي زيبا نيست. چون آزادي مهمتر از تساوي است و تلاش براي ايجاد تساوي كامل، آزادي را به خطر مياندازد و اگر آزادي رفت، حق برابري هم ميان هم بنديان باقي نخواهد ماند".
معناي ديگر اين سخن آن است كه در غياب آزادي در جامعه، عدالت نيز ديري نخواهد پاييد و در چنين جامعهاي عدالت در بهترين حالت خود، چيزي جز ظلم بالسويه نخواهد بود. در همين كتاب نيز دو تفكر مخالف آزادي را كه با شعار برقراري عدالت و عدم نياز جوامع بشري به آزادي پاي به عرصه انديشه نهادند، نام ميبرد. تفكرات افلاطوني و نيز ماركسيسم كه هر كدام به نوعي مدعاي برقراري جامعه آرماني را براي بشر داشتند. جامعهاي بينياز از آزادي اما سرشار از عدالت اقتصادي و عدالت اجتماعي. اما ديديم كه از دل تفكرات افلاطوني نظام هاي فاشيستي برخاست و از دل تفكرات ماركسيستي نيز نظام هايي همچون بلوك شرق سابق كه در آنها نه نشاني از آزادي هويدا بود و نه نشاني از عدالت. دليل اين امر نيز به خوبي روشن است. در جامعهاي كه آزادي بيان انديشه و نقد انديشه حاكم نباشد چه تضميني براي اجراي عدالت از سوي حاكمان وجود دارد. به ديگر سخن چه تضميني وجود دارد كه در چنين جامعهاي حاكمان تنها به شعار عدالت خواهي بسنده نكنند و در عمل شيوه ديگري پيشه نسازند.
در چنين جوامعي حاكمان به جاي آنكه نظارت مردمي را طالب باشند، اعتماد مردم را خواهانند. اما تجربه بشري (به خصوص در مورد حكومت هاي بلوك شرق سابق) دال بر آن است كه اولين چيزي كه در پاي اينگونه حكومت ها قرباني ميشود همانا عدالت است. حكومتي كه از سلامت خود اطمينان داشته باشد، نه تنها از نظارت مردم بر عملكرد خود در قالب احزاب، روزنامه هاي آزاد و نهادهاي مدني بيمي نخواهد داشت، بلكه از اين امر استقبال نيز خواهد كرد. اما حكومت هايي كه از عدالتجويي تنها به شعار بسنده ميكنند و قصد آنان نه بسط عدالتورزي بلكه فريب توده هاي مردم است، قطعاً مفهوم عدالت را در برابر آزادي قرار خواهند داد و از ميان اين دو مفهوم نيز به قصد قرب به عدالت، آزادي را غريب رها خواهند ساخت. بدون توجه به آنكه اگر مفهوم عدالت اداي حق مردم است، پس اولين حق مردم نيز همانا حق نظارت بر عملكرد حاكماني است كه توسط همان مردم بر اريكه قدرت تكيه زدهاند و اين امر تنها با ارج نهادن به مفهوم آزادي در بيان و نقد انديشه حاكمان ميسر خواهد بود.