<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6439355165423323804</id><updated>2009-12-24T23:03:57.552+03:30</updated><title type='text'>Articles</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.amirkhorram.ir/articles/index.htm'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://www.amirkhorram.ir/articles/atom.xml'/><author><name>Amir Khorram</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07917802222925868118</uri><email>noreply@blogger.com</email></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>16</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6439355165423323804.post-7560610424477164568</id><published>2009-12-24T23:00:00.001+03:30</published><updated>2009-12-24T23:03:57.558+03:30</updated><title type='text'>براي آنكه بودنش بركت بود و رفتنش عبرت</title><content type='html'>اول- در افسانه‌هاي كهن آمده است پس از آنكه اسكندر مقدوني پادشاه مقدونيه، داريوش سوم را شكست داد و بر ايران سلطه يافت، روزي در مسير خود از كنار قبرستان روستايي عبور مي‌كرد. چندان كه نگريست، مشاهده كرد كه بر سنگ قبور آن گورستان، طول مدت حيات مردگان، جملگي چند ماه و يا حداكثر چند سال است. اسكندر تعجب كرد و از پيرمرد روشن‌ضميري كه در آن نزديكي بود، سوال كرد كه راز كوتاهي عمر ساكنان اين روستا در چيست. پيرمرد گفت از اتفاق عمر ساكنان اين روستا چندان بلند است كه عموماً در ايام كهولت از دنيا مي‌روند، ليكن رسم در اين روستا آن است كه تنها آن بخش از عمر درگذشتگان را كه در خدمت مردم بوده‌اند و به سايرين نيكي كرده‌اند، عمر او مي‌دانند و بر سنگ گور او نيز تنها همان ايام را نقش مي‌زنند. سپس پير روشن‌ضمير خطاب به اسكندر گفت، اي اسكندر مباد چنان زندگي كني كه بر سنگ گورت بنويسند اسكندر از همان روز كه زاده شد، مرده بود.&lt;br /&gt;بر همين طريق، دور از خرد نيست اگر بر سنگ گور مرحوم آيت‌الله منتظري بنويسند، اينجا كسي آرميده است كه ساليان‌سال به بزرگي زيست و در عمر دراز خود، جز به نيكي عمل ننمود و جز به عدالت سخن نگفت.&lt;br /&gt;دوم- آدميان، آناني كه بر پستي نشسته‌اند و حكمي ميرانند، بر دو دسته‌اند. آنان كه حضورشان به كرسي امارت معنا و اعتبار مي‌بخشد و چون از جاي خود برخيزند، آن كرسي جز ‌پاره‌اي چوب نخواهد بود، چرا كه آنكه منشاء اعتبار او بود، اينك حضور ندارد و بدون او نيز اين كرسي، فاقد اعتبار است. دوم آناني كه از اعتبار، آنچه دارند تنها و تنها از همان كرسي است كه بر آن تكيه زده‌اند. چنانچه هرگاه از كرسي امارت خويش برخيزند و در جايي ديگر بنشينند، ديگر نه آن اعتبار برايشان برجاي ماند و نه آن جاه و جلال. بي‌مقداري اينان چنان است كه تو‌گويي از همان ابتدا نيز لباس وجاهت و اعتبار به عاريت بر تن كرد‌ه‌اند و اين قباي گشاد بر اندام نحيف و ناموزون آنان، از ابتدا نيز به خطا پوشانده شده است.&lt;br /&gt;مرحوم آيت‌الله منتظري اما از آن دست آدميان بود كه به خلاف آنانكه اعتبار خويش از جايگاه ديني يا حكومتي خود مي‌گيرند، به كرسي مرجعيت شيعي چنان اعتبار بخشيد كه كمتر بزرگي تا كنون به چنين جايگاهي دست يافته است و در مقابل آنانكه به حكمراني بر ابدان مردمان دلخوشند و ناموزوني قامت ناراست خود را در گشادي قباي حكومت پنهان مي‌كنند، سالياني چند بر قلوب مردم حكم راند و چونان حضرت مولانا كه در فراقش مردماني از هر فرقه و آئين، خاك عزا بر سر ريختند و بر سر گورش گريستند، در عزاي اين بزرگ‌مرد نيز هر كس كه به آزادگي اعتقاد داشت و به حريت ايمان، گريست و لباس عزا بر تن كرد.&lt;br /&gt;سوم- امام اول شيعيان، در سخنان پند‌آموز خود كلامي دارد به غايت ژرف، بدين تعبير كه "نسبت آدمي با مرگ مانند نسبت چشم است با مژه". آدمي از دريچه چشم خود عالمي را نظاره مي‌كند و تا دوردستها را مي‌بيند، اما اين چشمان دورنگر و تيزبين، از ديدن نزديكترين يار خود كه همواره در كنار آنها است- مژگان- محرومند. فرزند آدم نيز- جز معدودي از خواص و اولياء خداوند- به همه چيز مي‌انديشد و كسب عالمي را طلب مي‌كند و سراسر عمر خود را درپي آنچه ندارد، سپري مي‌كند، بي‌آنكه به نزديكترين يار مانوس خويش- مرگ- كه از همان هنگام تولد با آنان زاده مي‌شود و در تمامي عمر نيز همراه آنها است، يادي كند و نيم‌نگاهي بيندازد. بزرگي از قول مرحوم آيت الله منتظري نقل مي‌نمود كه در هنگامه سال شصت و هفت و اعتراض ايشان به كشتارهاي زندانيان سياسي درآن سال و به تبع آن عزل ايشان از قائم مقامي رهبري، كسي از سر خيرخواهي به ايشان مي‌گويد، آيا بهتر نبود چند صباحي تامل مي‌كرديد تا بر كرسي رهبري تكيه زنيد و زمام امور را آنچنان كه خود مي‌خواستيد در دست مي‌گرفتيد. آيا اين رفتار از سر تدبير بود و عقل مصلحت انديش چنين حكم مي‌كرد. پاسخ ايشان، پاسخي است به تمامي آناني كه در طول تاريخ، مقام و منصبي چه به حق كسب كرده‌اند و چه به ناحق غصب. ايشان مي‌گويد، سخن شما درست اما اگر در طول همين ايام باقيمانده تا زمان كسب مقام رهبري، عمرم پايان مي‌يافت و به محضر خداوند حاضر مي‌شدم، در قبال سكوت خود در مقابل ظلمي كه ديده بودم، چه پاسخي مي‌توانستم به حضرت حق بدهم.&lt;br /&gt;اين سخن تنها بر زبان كسي مي‌تواند جاري شود كه مرگ را چون مژه چشم به خود نزديك مي‌بيند و اجازه نمي‌دهد دل‌‌مشغوليهاي دنيوي، چشم او را از ديدن نزديكترين همدم آدمي- مرگ- غافل سازد.&lt;br /&gt;ايكاش آناني كه بر اريكه حكمراني سوارند و از مي قدرت مست و از غرور جاه و مقام مغرور، تنها به قدر درنگي به لحظه‌اي بيانديشند كه مقرر شده است در مقابل حضرت حق بايستند، بي‌هيچ خادمي، بي‌هيچ حشمت و جاهي و بي‌هيچ فرمانبري، تا پاسخگوي آن باشند كه با چرخش قلم يا اشارت دست، بر سرنوشت ديگران تحميل كرده‌اند. ايكاش بر سنگ گور اينان ننويسند، اينجا كسي خفته است كه هيچگاه نزيست. ايكاش هجرت همچون بزرگي، خواب غفلت از چشم دنيازدگان بزدايد و نشئگي شراب قدرت از سر آنها بربايد تا بدانند وعده خداوند سبحان حق است. ايكاش ...........&lt;br /&gt;روحش همواره قرين رحمت حق باد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3/10/88&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6439355165423323804-7560610424477164568?l=www.amirkhorram.ir%2Farticles%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/7560610424477164568/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6439355165423323804&amp;postID=7560610424477164568&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/7560610424477164568'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/7560610424477164568'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.amirkhorram.ir/articles/2009/12/blog-post.html' title='براي آنكه بودنش بركت بود و رفتنش عبرت'/><author><name>Amir Khorram</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07917802222925868118</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='04501354402803709463'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6439355165423323804.post-7242128948774634334</id><published>2009-08-03T15:16:00.002+04:30</published><updated>2009-08-03T15:21:38.972+04:30</updated><title type='text'>پرده آخر(تحليلي بر پيامدهاي انتخابات رياست جمهوري دهم)</title><content type='html'>بيست و سوم خرداد ماه امسال- روزي كه پيروزي آقاي احمدي‌نژاد در انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري، از سوي ستاد انتخابات وزارت كشور اعلام شد- قطعاً براي ساليان متمادي در حافظه تاريخي مردم ايران خواهد ماند. آنچه رخ داد روشن است. بخش عظيمي از مردم كه از وضعيت موجود ناراضي بودند، در انتخابات شركت كردند و به اميد تغيير در روند امور، به كانديداهاي اصلاح‌طلب راي دادند. ليكن به زعم همين بخش از مردم، اربابان قدرت به جهت حفظ وضعيت موجود، با انجام تقلب در سطحي گسترده، آراي مردم را به كناري نهاده و نام كسي را به عنوان پيروز انتخابات اعلام كردند كه به همين علت، از نگاه بخش عظيمي از مردم و نيروهاي سياسي جامعه، فاقد مشروعيت است. رفتاري چنين اگرچه ممكن است در كوتاه مدت خواست اربابان قدرت را تامين كند، ليكن اينگونه خواست مردم را به سخره گرفتن، در عمق خود آثار و عوارضي دارد كه در زير به برخي از آنها اشاره مي‌گردد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- نكته اول: مشروعيت حكومت‌‌ها مباني متعددي دارد. از جمله مبناي مشروعيت مي‌تواند سنت يك ملت باشد. به عبارت ديگر حكومت مي‌تواند به جهت سنت‌هاي جاري در جامعه و يا پيشينه تاريخي ملت، مورد اقبال و پذيرش عمومي قرار گيرد. مشروعيت حكومت‌هايي مانند امپراطوري انگلستان و يا پادشاهي سوئد و ساير كشورهاي حوزه اسكانديناوي، نمونه‌هايي از اين نوع مشروعيت هستند. گاه نيز حكومت‌هاي نامشروع تلاش ‌مي‌كنند تا مشروعيتي بر مبناي سنت، براي خود دست‌و پا كنند. از جمله مي‌توان از حكومت پهلوي دوم نام برد كه با تغيير تاريخ ايران از شمسي به پهلوي و راه‌اندازي جشن‌هاي دوهزار و پانصد‌ساله، تلاش نمود تا چنين مشروعيت كاذبي را براي خود ايجاد نمايد و حكومت خود را كه با كودتا بر‌ سر كار آمده و با كودتا نيز بر قدرت مانده بود، ادامه سلسله پادشاهان كهن ايران از جمله هخامنشيان بنامد.&lt;br /&gt;همچنين مشروعيت مي‌تواند مبناي ديني داشته باشد. اين سخن البته در تاييد ديدگاهي كه حاكمان امروز مروج آن هستند، نخواهد بود. بلكه به معناي آن است كه حكومت مي‌تواند به عنوان كارگزاري كه متعهد به پياده‌سازي احكام دين مورد قبول اكثريت جامعه است، مورد اقبال عمومي قرار ‌گيرد و مشروعيت خود را از اين طريق كسب نمايد.&lt;br /&gt;اما گسترده‌ترين شكل مشروعيت در عصر حاضر، مشروعيت بر مبناي راي مردم يا مشروعيت بر مبناي دموكراسي است. در چنين حالتي حكومت‌ها به پشتوانه آراي مردم به قدرت مي‌رسند. اجزاي حكومت با راي مردم بر سر كار آمده و با راي مردم نيز از قدرت كنار گذاشته مي‌شوند.&lt;br /&gt;بر اساس اين تعاريف، مي‌توان مشروعيت حكومت ايران را با كمي تسامح، تلفيقي از مشروعيت ديني- به تعبير گفته شده- و مشروعيت بر مبناي راي مردم معرفي نمود.&lt;br /&gt;اما در پس انتخابات اخير، ذهنيت بخش قابل توجهي از جامعه بر آن است كه آراي آنها در انتخابات اخير ناديده گرفته شده و نتيجه اعلام شده نه مبتني بر آراي مردم كه مبتني بر خواست اقليتي ناچيز اما صاحب قدرت و با توسل به تقلبات گسترده، بوده است. لذا از چشم اين بخش از جامعه، مشروعيت حكومت، هم در بعد مشروعيت مردمي- به جهت زير پا گذاشته شدن آراي مردم- و هم در بعد مشروعيت ديني- بدليل توسل به شيوه‌اي كه از منظر ديني، گناهي نا‌بخشوده تلقي ميگردد- ديگر جايگاه سابق را ندارد و از اعتبار پيشين آن بشدت فرو‌كاسته شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- نكته دوم: ماندگاري حكومت‌ها بر مبناي حاصل ضرب دو عنصر است. اول مشروعيت، دوم كارآمدي. از منظر فلسفه سياسي، مشروعيت يك حكومت نه صرفاً به قانوني بودن آن از جنبه حقوقي، بلكه به پذيرش اجتماعي آن از جانب قاطبه مردم بستگي دارد. به عبارت ديگر، مشروعيت به معناي مورد قبول بودن حكومت در نگاه مردم است. كارآمدي نيز به معناي توانمندي حكومت در رفع نيازهاي جاري مردم مي‌باشد. همواره حاصل ضرب اين دو عامل است كه ميزان ماندگاري حكومت‌ها را تعيين مي‌كند. به بيان ديگر هر حكومتي براي بقاي خود نياز به حد قابل قبولي از مشروعيت و نيز كارآمدي دارد.&lt;br /&gt;اينك اما ماندگاري دولتي كه مشروعيت آن بطور جدي مورد ترديد است و كارآمدي آن نيز مدتها است از سوي نخبگان جامعه مردود شده است، به تار مويي بند است. در كنار اين دو عامل البته از ابزار اعمال سلطه نيز بايد نام برد. ليكن بايد توجه داشت كه كاربرد اعمال سلطه يا استفاده از زور عريان محدود است و نمي‌توان براي هميشه و در همه جا از آن استفاده نمود. در عين آنكه بكارگيري زور براي حكومت نه مشروعيت‌آور است و نه نشانه‌اي از كارآمدي. بكارگيري اين ابزار به عنوان جايگزين دو عامل اصلي پيشين، آثار مخربي برجاي خواهد نهاد كه ثبات حكومت را بيش از پيش به مخاطره خواهد انداخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- نكته سوم: اتهامي كه در قضيه انتخابات اخير، از سوي نهادهاي امنيتي متوجه اصلاح‌طلبان گرديد، تلاش در جهت انجام انقلاب مخملين يا رنگين بود. اين نوع از انقلاب‌ها در سالهاي اخير و در كشور‌هاي صربستان، اوكراين، گرجستان و قرقيزستان رخ داد. تمام اين انقلاب‌ها داراي يك مشخصه واحد بودند. اينكه مردم براي تغيير حكومت خود به شيوه‌هاي خشن از نوع انقلاب‌هاي كلاسيك- همچون انقلاب اسلامي ايران- متوسل نشدند و صرفاً تلاش كردند تا با استفاده از ظرفيت‌هاي قانوني قوانين مدني كشور خود، حكومت را مجبور كنند تا از خواست آنها تمكين نمايد. در اكثر آنها نيز اعتراضات گسترده مردم پس از تقلب در انتخابات از سوي حاكمان رخ داد. در صربستان، ميلوشويچ، در اوكراين يانكويچ، در گرجستان شواردنادزه و در قرقيزستان نيز آقايف روساي دولتهايي بودند كه با تقلب در انتخابات تلاش كردند همچنان در راس قدرت بمانند. اما خواست مردم چيز ديگري بود و مسير حوادث را به سمت و سوي ديگري برد.&lt;br /&gt;اينك سوال اينجاست كه اگر هرگونه اعتراض به رفتارهاي حكومت در چارچوب قوانين موجود و بدون توسل به خشونت، انقلاب مخملين ناميده شود و با آن به خشن‌ترين وجهي برخورد شود، ديگر چگونه بايد به آنچه كه از نگاه مردم خلاف قانون تلقي مي‌گردد، اعتراض نمود. اگر اعتراضات مسالمت‌آميز و در چارچوب نظام و با استفاده از ظرفيت‌هاي قانوني، انقلاب مخملين نام گيرد و قتل و كشتار معترضان را بدنبال داشته باشد، به كدامين شيوه بايد اعتراض خود را به گوش حاكمان رساند. از ياد نبريم كه آخرين شاه ايران هنگامي صداي انقلاب مردم را شنيد كه ديگر كسي صداي او را نمي‌شنيد.&lt;br /&gt;اما صورت ديگر مساله آن است كه در نگاه حاكمان شكل اعتراض‌هاي مدني اخير مصداق انقلاب مخملين نباشد، بلكه وابستگي رهبران اين جنبش به دول غربي و حمايت مالي سازمان‌هاي امريكايي از اين جنبش، آن را در زمره انقلابات رنگين قرار داده است. در اين صورت نيز اثبات اين ادعا نياز به ادله محكمه‌پسندي دارد كه علاوه بر ارزش حقوقي، قدرت اقناع جامعه را نيز داشته باشد. اخذ اعتراف از كسي كه مدتي را در زندان‌هاي انفرادي و در شرايطي غيرطبيعي سركرده‌ است، نه امر محالي است و نه در ذهنيت جامعه تاثير مثبتي دارد. نه ارزش حقوقي دارد و نه ارزش شرعي. مگر نمي‌دانيم كه پخش اينگونه دادگاه‌ها نه تنها بر ايمان قلبي آن اقليتي كه در سلامت حكومت ترديد ندارند، چيزي نخواهد افزود، بالعكس نفرت آن اكثريت معترض از رفتارهاي حكومت را افزون خواهد كرد. بر‌استي آيا جاي اين سوال نيست كه اگر بازداشت‌شدگان نه بر اثر شرايط نامناسب زندان كه در اثر مواجهه با ادله متقن ارايه شده از سوي بازجويان، در نظرات پيشين خود بازنگري كرده‌اند، چرا اين ادله متقن در يك برنامه مستقيم تلويزيوني و در رويارويي با رهبران معترضين ارايه نمي‌گردد تا بجاي يك فرد، ملتي در نظرات خود بازنگري كند. مگر همين امر قبلاً و بارها از سوي مهندس موسوي از صدا و سيماي جمهوري اسلامي درخواست نشده است. بايد مسئولان امر به اين سوال پاسخ گويند كه بجز اين اعترافات، كدام سند و مدرك محكمه‌پسندي را در اختيار دارند كه نشان از وابستگي رهبران جنبش كنوني به دول غربي دارد. فراموش نكنيم در راس معترضان به انتخابات اخير، يك رييس جمهور پيشين، يك رييس مجلس پيشين و آخرين نخست وزير پيشين نظام قرار دارند كه هر سه نيز همچنان در نهادهاي رسمي نظام عضو هستند و در كنار آنها نيز رييس مجلس خبرگان نظام و بخشي از مراجع تقليد و مديران سياسي كشور قرار دارند. تلاش براي اثبات وابستگي اين افراد به كشورهاي خارجي، ممكن است خواست آن اقليتي از حاكميت را كه اينك در مقابل مردم قرار گرفته‌اند، در كوتاه مدت برآورده سازد، ليكن هزينه‌هاي گزافي را به نظام بار خواهد كرد كه جبران آن چندان آسان نخواهد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- نكته چهارم: وجيه‌المله بودن به معناي مورد پذيرش عموم مردم بودن، اگر شرط رهبري نباشد قطعاً شأن رهبري است. اعتقاد را‌قم اين سطور بر آن است كه جايگاه رهبري بايد بگونه‌اي باشد كه مردم او را تبلور هويت جمعي خود بدانند. نظرات او درباره هر موضوعي، همسو با نظرات بخش اعظم جامعه باشد و مواضعش نيز بيانگر خواست جمعي مردم. ضرورت داشتن چنين جايگاهي نيز عدم ورود به مناقشات سياسي تا سطح جانبداري از يكي از طرفين مناقشه است. اما دفاع رهبري از نتيجه انتخاباتي كه به زعم بسياري از مردم و نيروهاي سياسي جامعه، مخدوش بوده و بيانگر خواست عمومي جامعه نبود و بدنبال آن مخالفت بخش عظيمي از جامعه با دولت مورد تاييد رهبري و بروز حوادثي كه منجر به كشته شدن چند ده نفر، زخمي شدن صدها نفر و بازداشت هزاران نفر انجاميد، نشان از اين واقعيت غير قابل كتمان دارد كه شأن وجيه‌المله بودن جايگاه رهبري، تا حد زيادي خدشه‌دار شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- نكته آخر: جنبش‌هاي اجتماعي براي ماندگاري نياز به عواملي متعددي دارند. اولين و مهمترين عامل ماندگاري يك جنبش، داشتن ايدئولوژي است. به عبارت ديگر دانستن اينكه مردم چه چيز را نمي‌خواهند به تنهايي براي ماندگاري يك جنبش اجتماعي كفايت نمي‌كند. نخواستن آنچه هست تنها وجه سلبي يك جنبش را مي‌سازد. ليكن جنبشي ماندگار خواهد ماند كه خواستن آنچه بايد باشد يا وجه ايجابي آن نيز براي مردم و رهبران جنبش از آغاز روشن باشد. به زعم نگارنده اينك با جنبشي روبرو هستيم كه بدرستي مي‌داند بدنبال چيست. خواست حكومتي دموكراتيك كه مردم بتوانند حاكمان را نه تنها بر اساس قانون به قدرت رسانند، بلكه يتوانند در هنگام لزوم و بر اساس همان قوانين نيز حاكمان را از اريكه قدرت بزير كشند. خواست حكومتي كه حق اعتراض را براي مردم به رسميت شناسد و پاسخ اعتراض مسالمت‌آميز را گلوله نداند و خواست حكومتي كه آزاديهاي مشروع را براي مردم پاس بدارد، اينها همه اينك به يك خواست عمومي و يك نياز جمعي مبدل شده است. اين خواست جمعي مي‌رود تا مبدل به يك نظام فكري تمام عيار براي جنبش گردد.&lt;br /&gt;دومين عامل تعيين كننده، اعتماد به نفس مردم است. بگونه‌اي كه مردم احساس كنند خواست آنها چندان دور از دسترس نيست و در صورت با هم بودن مي‌توانند به آنچه ‌مي‌خواهند دست‌يابند و خشونت عريان حكومت نيز نتواند هراس مردم را موجب گردد. به عبارت ديگر شكست هيمنه حكومت در چشم مردم. در چنين شرايطي جامعه از شكل توده‌وار خود بيرون آمده و هويت جمعي خود را بازمي‌يابد. فراموش نبايد كرد كه حكومت‌هاي استبدادي جز بر جمعيتي توده‌وار كه هنوز شكل جامعه را نيافته‌اند، توان اعمال قدرت ندارند.&lt;br /&gt;سومين عامل، رهبري متمركزي است كه پيگيري خواست عمومي مردم را وظيفه خود بداند و از آنچه پيش‌روي اوست نهراسد. رهبران جنبش اجتماعي ايجاد شده كنوني نشان داده‌اند كه هراسي از خشونت‌هاي حاكميت ندارند. نشان داده‌اند كه به آنچه مي‌گويند ايمان دارند و قدرت مردم را ابزاري براي كسب امتياز بيشتر در يك معامله سياسي نمي‌دانند.&lt;br /&gt;چهارمين عامل، گستره نفوذ جنبش در سطح جهاني است. وقتي در بسياري از كشورهاي جهان، از جنبش سبز در ايران به اشكال مختلف حمايت مي‌گردد. از راهپيمايي‌هاي اعتراضي تا تهيه تو‌مارهاي سبز. از دستبند سبز بر دستان مردم تا نصب پرچم‌هاي سبز بر بالكن ساختمان‌هاي دولتي، از ساختن اشعار و سرودهاي گوناگون تا ...... تمامي حكايت از آن دارد كه مردم ايران توانسته‌اند پيام جنبش خود را به گوش جهانيان برسانند. اين جنبش اينك از منظر مردم دنيا به رسميت شناخته شده و چشم عالمي نگران سرانجام آن است.&lt;br /&gt;پنجمين عامل نيز عمق نفوذ جنبش در سطوح حاكميت است. اينك به جرات مي‌توان ادعا كرد كه جنبش اعتراضي مردم، تا بالاترين و زيرين‌‌ترين لايه‌هاي نظام سياسي كشور رسوخ كرده و بخش مهم و قابل توجهي از رهبران فكري و سياسي جامعه را با خود همراه نموده است. اين جنبش ديگر نه تنها در ميان مراجع تقليد و علماي دين، كه در ميان نمايندگان مجالس خبرگان و شوراي اسلامي، مسئولان قضايي، فرماندهان نظامي، اساتيد دانشگاه و ساير مسئولان، تصميم‌گيرندگان و مديران نظام، حامياني دارد كه به صدق گفته رهبران جنبش و صحت ادعاي آنها ايمان دارند و مي‌دانند بقاي انقلاب اسلامي نيز در گروي پيروزي همين جنبش است.&lt;br /&gt;ششمين عامل موثر در تكوين يك جنبش اجتماعي، نظام ارتباطي است. در دنيايي كه تنها به فاصله چند ساعت خبر شهادت ندا آقا سلطان تبديل به تيتر يك تمامي خبرگزاريهاي جهاني مي‌گردد و اخبار مربوط به تجمعات اعتراضي مردم، بصورت هم‌زمان بر روي شبكه‌‌هاي خبري در سطح جهان منتشر مي‌گردد، تصور اينكه مي‌توان بر آنچه در درون مرزهاي جغرافيايي مي‌گذرد، سرپوش نهاد و چهره‌اي ديگرگونه از خود در خارج از مرزها نشان داد، تصور نابجايي است. به اين تعبير مرز‌بندي ميان ملل ديگر چندان معنا ندارد. براي زني كه در آلمان به ناحق كشته مي‌شود، مردم ايران به سوگ مي‌نشينند و براي كشته‌شدگان در ايران نيز مردمي در تمامي كره خاك. بايد بپذيريم كه دهكده كوچك جهاني كه زماني مك‌لوهان ادعا مي‌كرد در حال شكل‌گيري است، اينك ايجاد شده است.&lt;br /&gt;اكنون با نگاهي به آنچه اين روزها در ايران در حال رخدادن است، مي‌توان پي‌برد كه تمامي عوامل فوق در حال تكوين و تثبيت هستند و لذا با اطمينان مي‌توان از مانگاري اين جنبش سخن گفت. حاكميت را راهي جز تن دادن به خواست مردم و پذيرش راي و نظر آنها نيست. آفتاب حكومتهايي همچون كره شمالي، ميانمار و سودان در حال غروب است. دموكراسي بهمني است كه در حال فروريختن&lt;br /&gt;است و گزيري از آن نيست. عقل سليم نيز جز به همراهي با مردم، به چيزي حكم نمي‌كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;11/5/88&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6439355165423323804-7242128948774634334?l=www.amirkhorram.ir%2Farticles%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/7242128948774634334/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6439355165423323804&amp;postID=7242128948774634334&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/7242128948774634334'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/7242128948774634334'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.amirkhorram.ir/articles/2009/08/blog-post.html' title='پرده آخر(تحليلي بر پيامدهاي انتخابات رياست جمهوري دهم)'/><author><name>Amir Khorram</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07917802222925868118</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='04501354402803709463'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6439355165423323804.post-4762292398461766216</id><published>2009-06-08T10:45:00.002+04:30</published><updated>2009-06-08T11:40:13.285+04:30</updated><title type='text'>راز ماندگاري يك جنبش(بحثي در نقد جنبش دوم خرداد)</title><content type='html'>نكته اول- در مطالعه جوامعي همچون جامعه ايران كه تحولات اجتماعي مختلفي را پشت‌سر گذاشته‌اند، گاه ديده مي‌شود كه يك جنبش اجتماعي با وجود آغازي مناسب و فراگير، پس از چندي دچار افت‌و خيز شده و در نهايت نيز تنها نامي از آن جنبش و رهبرانش باقي‌ مانده است. همچون رگبار باراني كه در مدتي كوتاه با شدت بر سر همه مي‌بارد و تنها ساعتي بعد، اثري از آن همه ريزش باران و غرش آسمان و جاري شدن جويبار آب بر زمين، باقي نمي‌ماند. چگونه است كه در دنياي مغرب زمين، جنبش‌هاي اجتماعي در نهايت منجر به توسعه يافتگي اين جوامع شده و آثار خود را براي هميشه در اين جوامع باقي گذارده‌اند. ليكن در جامعه‌اي همچون ايران، بارها شاهد بروز و ظهور جنبش‌هاي اجتماعي بوده‌ايم كه در نهايت نيز جز خاطره‌اي خوش از آنها باقي نمانده است. هر كدام از اين جنبش‌‌ها پس از فراز و فرود‌هاي فراوان، در نهايت همچون رودي خروشان كه از پس عبور از دامنه كوه، اندك‌ اندك از سرعت آن كاسته شده و در نهايت به مردابي خاموش تبديل مي‌گردد، به فراموشي سپرده شده، رهبران آن يا روانه زندان و تبعيد شده‌اند، يا به مرگي نامنتظر دچار گشته‌اند و يا در انزوا، روزگار سالخوردگي خود را سپري كرده‌اند. براستي راز ماندگاري اين جنبش‌ها در دنيايي كه اينك مدرن خوانده مي‌شود و در مقابل، غربت و گاه استحاله اين جنبش‌ها در ديار ما چيست. بر اين اساس و به بهانه نقد جنبش دوم خرداد، نگارنده قصد دارد در ادامه و به فشردگي، تنها به يكي از وجوه علل ناكامي اين جنبش‌ها در جامعه ايران بپردازد.&lt;br /&gt;تحولات اجتماعي معمولاً در سه سطح در جامعه مطرح مي‌گردند و ميزان ماندگاري آنها نيز منوط به آن است كه در كداميك از اين سطوح ‌سه‌گانه متوقف شده باشند.&lt;br /&gt;- پايين‌ترين سطح، سطح فرهنگ اجتماعي است. به عبارت ديگر ماندگارترين سطحي كه يك تحول اجتماعي ممكن است در آن رسوخ كند، سطح فرهنگ است. معناي اين سخن آن است كه يك تغيير يا تحول اجتماعي هنگامي در سطح جامعه تثبيت خواهد شد كه ابتدا در ذهنیت جمعي مردم و به عبارت كلان‌تر در فرهنگ مردم وارد شده باشد و بتواند با ساير پارادايم‌هاي ذهني مردم آن جامعه در يك منظومه فكري قرار گيرد و از سوي ساير عادات و رفتارهاي جمعي مردم آن جامعه، دفع نگردد. مثال آن مانند دارويي است كه به بدن بيماري تزريق مي‌شود. در صورتي كه بدن بيمار آن دارو را جذب كند و مواد دارويي بتوانند با ساير مواد موجود در بدن بيمار در يك تعادل فيزيولوژيك جديد قرار گيرند، مي‌توانند در درمان بيمار موثر افتند. اما در صورتي كه بهر دليل بدن بيمار مواد دارويي را دفع كند، عوامل بيماري‌زا همچنان در بدن بيمار باقي مانده و نشاني از بهبود مشاهده نخواهد شد. تحولات اجتماعي و فرهنگي نيز به مثابه همان دارويي هستند كه به بدن بيمار تزريق مي‌شوند و موثر بودن آنها منوط به ايجاد تعادل جديدي ميان عوامل گوناگون فرهنگ اجتماعي است. بگونه‌اي كه فاكتور‌هاي جديد فرهنگي نيز در اين تعادل قرار گرفته باشند. به عنوان مثالی از شریعت اسلام، مي‌توان به موضوع حرمت نوشيدن شراب در دين اسلام اشاره نمود. حرام بودن نوشيدن شراب در قرآن كريم در سه مرحله صورت گرفته است. در ابتدا خداوند به پيامبر (ص) مي‌فرمايد كه اگر از تو در مورد مي و قمار پرسيدند، بگو كه در آنها گناه بزرگي است و منافعي هم براي مردم دارد، ليكن گناهش از نفعش بيشتر است(بقره– 219). در مرحله بعد خطاب به ايمان‌آورندگان اعلام مي‌دارد كه در حال مستي به نماز نايستند، تا زماني كه بدانند چه مي‌گويند (نساء- 43) و در آخرين دستور در اين خصوص، خداوند مي‌فرمايد كه مي، قمار و بتها پليد و از كارهاي شيطان است، از آنها دوري كنيد(مائده- 90). بدينوسيله و در آخرين نوبت وحي، حكم حرمت نوشيدن شراب براي مسلمانان صادر مي‌گردد. اين موضوع نشان دهنده آن است كه شارع حكيم به اين امر وقوف داشته است كه وارد نمودن يك مولفه فرهنگي جديد به درون فرهنگ جامعه‌اي كه با آن مولفه فرهنگي بيگانه است، پيش از آنكه زمينه ورود آن مهيا شده باشد، باعث دفع آن مولفه خواهد شد و ضروري است كه به مرور و همراه با ميزان آمادگي جامعه، اين تغيير و تحول در فرهنگ عمومي نيز صورت گيرد.&lt;br /&gt;بنابر اين پايين‌ترين و ضروري‌ترين لايه اجتماعي براي ايجاد يك تغيير و تحول عميق و ماندگار، لايه فرهنگ عمومي جامعه است. به اين لايه مي‌توان لايه نياز اجتماعي يا سطح نياز نام نهاد.&lt;br /&gt;- دومين سطح براي رسوخ تحولات اجتماعي، سطح ساختارهاي اجتماعي است. به بيان ديگر هنگامي كه انديشه‌اي در فكر مردم وارد شد و تبديل به گفتمان قالب در انديشه جمعي گرديد، به ظهور رساندن آن انديشه، نياز به ساختار‌هاي جديد و يا تغيير و بازسازي ساختارهاي قديمي دارد. به عنوان مثال در زمان مشروطه و پس از ورود انديشه‌هاي جديد از دنياي غرب به ايران توسط كساني همچون آخوندزاده، ملكم خان، آقا‌خان كرماني، مستشارالدوله تبريزي و طالبوف و آشنايي مردم با مولفه‌هاي اصلي اين انديشه همچون داشتن حكومت عرفي و غير‌ديني، آموزش و پرورش به سبك جديد بجاي مكتب‌خانه‌ها، تشكيل عدالت‌خانه و تربيت حقوقدانان و قضات با تحصيلات كلاسيك جديد بجاي روحانيان كه بر كرسي قضاوت تكيه زده بودند، تشكيل مجلس نمايندگان ملت و ...... نياز به ايجاد ساختارهاي اجتماعي و سياسي جديدي را از حكومت مطالبه نمود. به‌همين جهت نيز به مرور از اواخر دوره قاجار تا هنگام حكومت پهلوي اول و پهلوي دوم، قوه قضائيه مستقل به سبك جديد، مدارس و دانشگاه‌هاي جديد، مجلس شورا، ادارات دولتي به سبك و سياق دولت‌هاي جديد، كارخانه‌هاي مدرن، مطبوعات و ساير لوازم مدرن شدن، وارد زندگي مردم ايران شد. اينها ساختارهاي اجتماعي و سياسي جديدي بودند كه امكان بروز و ظهور انديشه‌هاي نو را كه توسط اولين نسل روشنفكران ايراني، از دنياي غرب وارد فرهنگ جمعي مردم شده بودند، به آنها مي‌دادند. اين سطح از تحولات اجتماعي را كه منجر به تاسيس نهادها و ساختارهاي جديد در حوزه اجتماع مي‌گردد، مي‌توان سطح ساختار اجتماعي و يا سطح سازمان ناميد. در اين سطح مردم بدنبال سازماني خواهند بود كه نيازهاي فرهنگي جديد آنها را پاسخ دهد. نيازهايي‌كه پيش از اين توسط روشنفكران در منظومه فکری جامعه وارد گرديده است.&lt;br /&gt;- اما بالاترين سطح بروز تغييرات اجتماعي كه آشكارترين آن نيز هست، سطح كاركرد‌ها است. در اين سطح صحبت بر سر آن است كه نهاد‌ها و ساختارهاي مدرن ايجاد شده در جامعه داراي چگونه كاركردی مي‌باشند. به عبارت ديگر در اين سطح منازعه بر سر آن است كه نهادهاي اجتماعي و سياسي در جامعه كه در پاسخ به يك نياز و خواست جمعی ايجاد شده‌اند، تا چه حد به ماهيت اصلي خود نزديك هستند و به چه ميزان توانسته‌اند به رفع آن نياز مدد رسانند. به عنوان مثال، تامل در اين نكته كه كاركرد پارلمان به عنوان محل تجمع نمايندگان مردم براي تصميم‌گيري در امور كلان كشور و نظارت بر رفتار دولت، تا چه حد به رسالت واقعي خود نزديك است، مطبوعات به عنوان ركن چهارم دموكراسي تا چه ميزان توانسته‌اند در تثبیت دموکراسی موفق باشند، قوه قضاییه تا چه حد از سایر قوا استقلال دارد و مواردي از اين دست، در سطح كاركرد مورد كنكاش و كاوش قرار مي‌گيرند.&lt;br /&gt;به بيان ديگر هر ساختار اجتماعي يا سياسي، بر اساس نيازي خاص ايجاد مي‌گردد و داراي كاركرد ويژه‌اي است. ايجاد اين نياز در سطح فرهنگ مطرح مي‌گردد. سازمان متناسب با آن نياز در سطح ساختار اجتماعي مورد بررسي قرار مي‌گيرد و ميزان كارايي و توانمندي آن سازمان در پاسخ به نياز اوليه، در بحث مربوط به كاركرد مطالعه مي‌شود.&lt;br /&gt;نكته دوم- با اين توضيحات، باز مي‌گرديم به بررسي جنبش دوم خرداد. با نگاهی به تاريخ اندیشعه سیاسی در جوامع مدرن، درمی‌یابیم که سیر تحولات اجتماعی در این جوامع بدین شکل بوده است که ابتدا توسط روشنفكران، نياز و خواست جديدي در ذهنيت جامعه ايجاد مي‌گرديده. پس از غالب شدن اين خواست و تبديل شدن آن به یک گفتمان غالب اجتماعي، حكومت‌ها نيز از روي تمايل يا به اکراه، با مردم همراه شده و به تجديد ساختارهاي اجتماعي كهن و يا ايجاد ساختارهاي جديد- بگونه‌اي كه نيازهاي تازه را پاسخگو باشد- مي‌پرداختند. در ابتدا اين نهادهاي تازه، چندان همسو با آن خواست جمعي نبودند، ليكن به مرور و با نها‌دينه شدن انديشه‌هاي جديد در بطن جامعه، اين سازمان‌ها نيز در جايگاه واقعي خود قرار گرفته و كاركردي در راستاي آنچه مطلوب مردم بوده است، پيدا كرده‌اند. به عبارت ديگر مسير حركت از پايين‌ترين لايه تحولات اجتماعي يا سطح نياز، به سمت بالاترين لايه يا سطح كاركرد بوده است. به دیگر بیان زیربنای تحولات اجتماعی در این جوامع، نیاز جمعی به خواستی جدید همچون دموکراسی بوده است که بتدریج حول این نیاز سازمان‌های اجتماعی جدید شکل گرفته است و در نهایت نیز این سازمان‌ها یا نهادهای اجتماعی، جایگاه واقعی خود را یافته و نقش خود را در برقراری جامعه‌ای متحول و امروزین، ایفا نموده‌اند.&lt;br /&gt;بر اساس این نظریه، به اعتقاد نگارنده جنبش دوم خرداد، حركتي اجتماعي بود كه برخلاف اين روند، حركت خود را از بالاترين سطح(سطح كاركرد) آغاز نمود و قصد آن داشت تا مسير حركت خود را به پايين و به سمت سطح نياز فرهنگي ادامه دهد، ليكن در مسير حركت خود، در سطح ساختار ماند و از اين سطح نتوانست پايين‌تر برود. به عبارت ديگر اين جنبش بدليل كاركرد‌هاي غلط نهادهاي ايجاد شده، تلاش نمود كه با قدرت بخشيدن به نهادهاي مدني همچون احزاب سياسي، سازمان‌هاي مردم نهاد، مطبوعات مستقل، سنديكاها و تشكل‌هاي صنفي و نيز پاسخگو نمودن بخشي از ساختار حكومت در مقابل مردم، ضمن اصلاح كاركرد اين نهادها، ساختار‌هاي سياسي و اجتماعي موجود را نيز به نوعي بازسازي نمايد. ليكن به جهت آنكه زيرين‌‌ترين لايه يعني سطح فرهنگ اجتماعي(سطح نياز) متناسب با سطوح سازمان و كاركرد، رشد نيافته و متناسب با زمينه‌هاي فكري جنبش دوم خرداد نبود، اين جنبش نتوانست به بار بنشيند. در عين حال درگير شدن بيش از اندازه نيروهاي اصلاح‌طلب در امور ميداني و در سطح كاركرد و در نتيجه بازماندن از توجه جدي به حوزه فرهنگ عمومي(سطح نياز) و عدم توانمندي در جهت وارد نمودن مولفه‌هاي دموكراسي در فرهنگ عمومي، شرايطي را به‌وجود آورد كه اصلاح‌طلبان از يكسو در مقابل حاكميتي زخم‌خورده و مهيا به تمامي منابع مالي، نظامي و سياسي قرار گرفتند و از سوي ديگر نيز نه تنها توده‌هاي مردم به مدد آنها بر‌نخواستند كه از اتفاق، چندان نيز از سقوط آنها ناخرسند نبودند. علت نیز جز اين نبود كه اصلاح‌طلبان در طول حضور خود در ساختار قدرت، مجال تغيير در ساختار فكري جامعه يا به عبارتي فرصت وارد كردن مفاهيم مرتبط با موضوع دموكراسي در منظومه فكری(پارادايم‌هاي ذهني) جامعه را نيافتند. به همين جهت نيز خواست اصلاح‌طلبي وارد سطح نياز در لايه فرهنگي جامعه نگرديد و در همان سطح كاركرد باقي ماند. به بيان ديگر موضوع اصلاحات تبديل به خواستي شد كه قليلي براي پاسخ به نياز جمعي بدنبال پياده‌سازي آن در جامعه بودند، غافل از آنكه براي بخش قابل توجهي از مردم، هنوز مفهوم دموكراسي تبدیل به يك خواست و نياز واقعي نگردیده بود. معضل اصلی در آنجا است که هنوز كثيري از مردم ما نه دموكراسي را خوب مي‌شناسند، نه بدان دلبسته‌اند و نه خلاء حضور آن را در زندگي خود احساس مي‌كنند.&lt;br /&gt;در چنين شرايطي شكست جنبش اصلاحات در سطوح سازمان و كاركرد طبيعي بود، چرا كه هرگز نمي‌توان بر بستر فرهنگ استبداد، بنايي ماندگار از دموكراسي بر‌ساخت. بر همين اساس و در يك نگاه كلان و استراتژي بلندمدت، می‌بایست بدنبال آن بود كه دموكراسي را در ذهن توده‌ها تبديل به يك نياز فرهنگي نمود. آنگاه مردمي اينچنين، نهادهاي اجتماعي خود را بر اساس چنان نيازي سامان خواهند داد و در نهايت نيز بر چگونگي كاركرد اين نهادها نظارت خواهند داشت. در چنين جامعه‌اي قطعاً نمي‌توان چندين رسانه مكتوب را به طرفه‌العيني بست يا با رد صلاحيت بي‌دليل چند هزار نفر، مردم را در انتخاب نمايندگان خود محدود نمود و يا به شيوه‌هاي مختلف، حقوق انساني شهروندان را پايمال كرد. بياد داشته باشيم كه دموكراسي بيش از آنكه امري سياسي باشد، امري فرهنگي است.&lt;br /&gt;نکته آخر- اما اين سخن به معناي عدم ضرورت حضور اصلاح‌طلبان در ساختار قدرت و پیشنهاد اشتغال كامل آنها به امور فرهنگي و تلاش در جهت آماده نمودن زير‌ساختهاي فرهنگي جامعه پيش از ورود به عرصه سياست، نيست. چرا که همه ما می‌دانیم با توجه به قدرت فائقه حکومت در عرصه سیاست، اجتماع و فرهنگ از یکسو و ضعف تاریخی نهادهای مردمی در این دیار از سوی دیگر، قرار دادن نقطه آغاز حرکت‌های فرهنگی در فضایی غیر از ساختار حکومت، هزینه‌ای به مراتب افزون تر و اثرگذاری به مراتب محدودتر خواهد داشت. لیکن سخن آنجا است که اصلاح‌طلبان در نهایت تلاش خود را باید معطوف به رشد فرهنگی جامعه و آشنا ساختن مردم با مقوله دموکراسی نمایند. اصلاح‌طلبان نیازمند آن هستند که از سطوح کارکرد و سازمان عبور کرده و مفهوم دموکراسی را وارد سطح نیاز مردم نمایند و اینکار جز در فضایی آرام و بدون تنش امکان‌پذیر نخواهد بود. تنش سیاسی، قطبی کردن جامعه و بازی سیاست را به سمت و سوی بازی برنده – بازنده کشاندن، اصلاح طلبان را در سطح کارکرد، زمین‌گیر نموده و در نهایت تجربه شکست خورده دیگری از جنبش دموکراسی‌خواهی و اصلاح‌طلبی را رقم خواهد زد. بر این اساس در صورتی که اصلاح‌طلبان بتوانند مجدداً به عرصه قدرت بازگردند، برای ماندگاری جنبش اصلاحات، راهی جز تفهیم این موضوع به توده‌های مردم ندارند که سیاست نه فقط عرصه منازعه بر سر تصاحب قدرت؛ که مهم تر از آن، شیوه‌ای است برای بهتر زیستن. و این امر میسر نخواهد شد الا در فضایی بدور از تشنج و نزاع سیاسی. پیمودن راهی که هوشیاری می‌طلبد و قدرت تعامل. صبوری می‌خواهد و تلاش. ایمان می‌طلبد و اعتقادی راسخ به سرانجام روشن راه پرفراز و نشیب دموکراسی در ایران.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6/3/88&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6439355165423323804-4762292398461766216?l=www.amirkhorram.ir%2Farticles%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/4762292398461766216/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6439355165423323804&amp;postID=4762292398461766216&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/4762292398461766216'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/4762292398461766216'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.amirkhorram.ir/articles/2009/06/blog-post.html' title='راز ماندگاري يك جنبش(بحثي در نقد جنبش دوم خرداد)'/><author><name>Amir Khorram</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07917802222925868118</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='04501354402803709463'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6439355165423323804.post-1576475899995862519</id><published>2009-01-31T16:14:00.000+03:30</published><updated>2009-01-31T16:19:58.702+03:30</updated><title type='text'>قاعده بازي</title><content type='html'>نكته اول: در مباحث مربوط به تحليل گفتمان، نكته مهمي بيان مي‌شود بدين مضمون كه رفتارها، تحليل‌ها، كنش‌ها و واكنش‌هاي آدمي نتيجه پردازش در شش سطح است كه هر سطح نيز وابسته به سطوح پيشين خود است. پايين‌ترين سطح از اين سطوح شش‌گانه، تكنيك است. تكنيك ظريف‌ترين و ساده‌ترين فعاليت انساني است. سطح ماقبل آن كه كمي پيچي‌تر از اين مرحله است، سطح تاكتيك است. تاكتيك مجموعه‌اي از چند تكنيك را شامل مي‌گردد كه در راستاي رسيدن به هدفي مشخص بكار گرفته مي‌شوند. سطح بالاتر از تاكتيك نيز استراتژي نام دارد كه مسير اصلي حركت بسوي هدف و بكار‌گيري تاكتيك‌ها را معين مي‌نمايد. اما استراتژي نيز در بستري بنام شناخت شكل مي‌گيرد كه معرف فضاي ذهني آدمي است. مرحله بالاتر از شناخت كه سمت‌و سوي شناخت آدمي را تعيين مي‌كند، جهان‌بيني است و در نهايت، جهان‌بيني هر فرد نيز نتيجه نظام پردازش ذهني او است. سه سطح اول سطوح عيني و سه سطح بعدي، سطوح ذهني ناميده مي‌شوند. معني اين دسته‌بندي آن است كه نمي‌توان تكنيك(رفتار ساده) خاصي را از فردي مشاهده نمود كه منطبق با تاكتيك(رفتار پيچيده‌تر) او، همينطور همسو با استراتژي(مسير رفتاري) او نباشد. در عين حال كه استراتژي او نيز كاملاً منطبق با شناخت، جهان‌بيني و در نهايت نظام پردازش ذهني اوست. از همين طريق است كه روانكاوان با مطالعه رفتارهاي فردي، مي‌توانند تا حد زيادي، شخصيت فرد يا همان نظام پردازش ذهني او را كشف كنند. اما نكته ديگري نيز در اين ميان مطرح مي‌گردد و آن اين است كه اختلاف ديدگاه ميان دو فرد، ممكن است در يكي از سطوح شش‌گانه باشد. از همين‌رو در تحليل گفتمان توصيه مي‌شود كه هرگاه مشاهده نموديد كه ميان دو نفر در موضوعي خاص اختلاف نظر است و اين اختلاف نظر با بحث و گفتگو حل نمي‌شود، چنانچه از پس ساعت‌ها مباحثه، هنوز هر دو نفر بر مواضع پيشين خود پافشاري مي‌كنند و حاضر به پذيرش نظر ديگري نيستند و در عين حال هيچكدام قدرت اقناع ديگري را ندارند، قطعاً ريشه اختلاف نظر في‌مابين آن دو نفر را در سطحي بالاتر بايد جستجو كرد. به عنوان مثال اگر اين اختلاف نظر در مورد تاكتيك خاصي(مثلاً يك تاكتيك سياسي)، بايد ريشه اين اختلاف ديدگاه را در سطحي بالاتر، يعني استراتژي كاويد. اگر در آن سطح نيز اختلاف همچنان پابرجا بود، بايد همچنان سطح به سطح بالا رفت تا در نهايت مشخص گردد كه ريشه اختلاف در كدام سطح است و بر اساس كدام زمينه‌هاي ذهني متفاوت، جهان‌بيني و يا شناخت، افراد مورد مطالعه، به شيوه‌ها و تاكتيك‌هاي مختلف در قبال موضوعي خاص، اعتقاد دارند. مرحله بعد آن است كه پس از شناسايي سطح اختلاف و با ادامه مباحثه در سطحي كه اختلاف در آن وجود دارد، تلاش گردد كه به مباني مشتركي دست يابيم و سپس بر اساس همان مباني مشترك، سطوح پايين‌تر را بازتعريف نموده و تا پايين‌ترين سطح ادامه دهيم. قطعاً براي همه ما پيش آمده است كه با شخص ديگري بر سر موضوعي خاص وارد بحث شده‌ايم، مثلاً واكنش يك حزب سياسي در قبال موضوعي خاص و يا عملكرد يكي از مسئولين در قبال مساله‌اي خاص و يا ..... و در نهايت نيز بدون رسيدن به يك ديدگاه مشترك با مخاطب خود و يافتن نگاهي يكسان با او، صحنه گفتگو را رها كرده و پذيرفته‌ايم كه هر كدام بر سبيل عقايد خود باقي بمانيم و بيهوده در جهت تاثير‌گذاري بر عقايد يكديگر تلاش ننماييم. اين مشكل دقيقاً بدليل همان نكته پيش گفته است. بدين معنا كه در چنين مواردي باقي ماندن در سطح مورد مناقشه بدون رفتن به سطح بالاتر و يافتن ريشه اختلاف، جز فرسودگي ذهني، ثمر ديگري ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نكته دوم: در دوران رياست جمهوري پيشين، آقاي خاتمي از دو سو مورد انتقاد قرار مي‌گرفت. گروه اول آنها بودند كه اعتقاد داشتند عملكرد ايشان در درازمدت، نظام جمهوري اسلامي را از درون تهي خواهد ساخت و آن را به نظامي لائيك مبدل خواهد نمود. اينان از سر اعتقاد به نظام اسلامي، منتقد عملكرد رييس جمهور بودند. اما از سوي ديگر، گروه ديگري نيز بودند كه نقدشان بر عملكرد ايشان از باب آن بود كه چرا آقاي خاتمي از سرعت جريان اصلاحات مي‌كاهد و مانع دستيابي به اهداف اصلاحات مي‌گردد. انتهاي طيف اول به نيروهاي سياسي مي‌رسيد كه ماندگاري نظام اسلامي را به هر قيمت- حتي ملكوك شدن اصل اسلام- طلب مي‌كردند و انتهاي طيف دوم نيز به كساني مي‌رسيد كه نهايت آمال آنها، نه تغيير رفتار مديران نظام بلكه تغيير اصل نظام بود. شايد هيچ گروهي به اندازه اين دو قشر به جريان اصلاحات و به دولت آقاي خاتمي در آن دوران آسيب نرساندند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نكته سوم: در شرايط فعلي، سخن از نامزدي افراد مختلفي در جبهه اصلاح‌طلبان براي رياست جمهوري دهم است. شايد جدي‌ترين گزينه‌ها را در اين جبهه بتوان آقايان خاتمي، عبدالله نوري، مير‌حسين موسوي و كروبي دانست. اما از نظر نگارنده، حداقل سه مولفه را در انتخاب نماينده مناسب جبهه اصلاحات در انتخابات آتي بايد در نظر گرفت و در مورد هر مولفه نيز به چهار كانديداي مورد اشاره امتياز داد. بگونه‌اي كه عدد بدست آمده از حاصل ضرب امتيازات اين سه مولفه و كسب بالاترين امتياز كل، مبين تعيين نامزد اصلاح‌طلبان در انتخابات رياست جمهوري خواهد بود. اين سه مولفه عبارتند از اعتقاد راستين به دموكراسي، ميزان احتمال عبور از فيلتر شوراي نگهبان و ميزان احتمال كسب آراي بالاتر در مقابل رقيب بنياد‌گرا. به عنوان مثال اگر امتيازات كسب شده براي سه مولفه مورد اشاره براي يكي از چهار نامزد نام برده شده، از عدد ده به ترتيب اعداد سه، پنج و شش باشد، آنگاه امتياز كل آن فرد، حاصل ضرب اين سه عدد، يعني عدد نود خواهد بود. اينك به اختصار در مورد هر مولفه و علت گزينش آنها توضيح خواهم داد.&lt;br /&gt;- اعتقاد قلبي به دموكراسي: غايت نهايي جنبش اصلاحات، برقراري نظامي دموكراتيك در سرزمين ايران است، بگونه‌اي كه اولاً مردم در انتخاب تمامي مسئولين و مديران نظام، آزاد باشند. نه كسي به مردم تحميل شود و نه كسي به بهانه‌اي واهي از دور رقابت حذف شود. ثانياً تمامي مسئولان مملكت از صدر تا ذيل، به ميزان مسئوليتي كه دارا هستند، در قبال مردم و يا نمايندگان آنها پاسخگو باشند. ثالثاً حدود اختيارات و نيز مدت زمامداري هر يك از مسئولين كاملاً مشخص و محدود باشد. بگونه‌اي كه نه هيچ مسئولي در محدوده مديريت خود، مبسوط‌اليد باشد و نه مدت زمامداري هيچ يك از مسئولين نظام، نامحدود و بي انتها باشد. بر اساس چنين تعريفي از دموكراسي و بر مبناي عملكرد و ديدگاه چهار كانديداي مطرح جبهه اصلاحات، مي‌توان به هر كدام از آنها، از جنبه اعتقاد به دموكراسي، امتياز داد. همچنين بايد توجه داشت كه ميان اعتقاد به دموكراسي و علم به دموكراسي، تفاوت است و الزاماً آنكه داراي معرفت بيشتري نسبت به فلسفه سياسي نظام‌هاي دموكراتيك است، معتقد‌ترين فرد به دموكراسي نخواهد بود. اعتقاد به مقوله دموكراسي را بايد از روي هزينه‌هايي كه فرد براي برپايي يك نظام دموكراتيك پرداخته و نيز مجموعه تلاشهاي او در اين جهت، شناسايي نمود و بدان امتياز داد.&lt;br /&gt;- ميزان احتمال عبور از فيلتر شوراي نگهبان: اگر ما بپذيريم كه اصلاح‌طلب هستيم و نيز بپذيريم كه جنبش اصلاحات را در چارچوب همين نظام سياسي بايد هدايت كنيم. به عبارت ديگر بپذيريم كه اصلاحات يعني حركت بسوي دموكراسي و در چارچوب نظام جمهوري اسلامي، با پذيرش تمامي واقعيت‌هاي مطلوب و نامطلوب آن و نيز پذيرش اين نكته كه تا رسيدن به منزل مقصود هنوز راه درازي در پيش است و تا آن زمان بايد با واقعيت‌هاي موجود كنار آمد و با فرض وجود آنها بدنبال راه حل گشت، آنگاه به اين نتيجه خواهيم رسيد كه وجود نهادي بنام شوراي نگهبان با كاركردهاي ويژه‌اش - كه عملاً تبديل به مانعي بزرگ در مقابل خواست ملت و برپايي دموكراسي شده است- نيز واقعيتي است كه بايد با آن كنار آمد. اين سخن به معناي تاييد عملكرد اين نهاد نيست چرا كه نگارنده خود از منتقدين جدي عملكرد نهادي بنام شوراي نگهبان است، ليكن سخن بر سر آن است كه ميان پذيرش واقعيات موجود و ارايه طريقي عيني كه در نهايت وافي به مقصود باشد و يا ارايه راههايي آرمان‌گرايانه كه در سطح ذهن بسيار خوش مي‌نمايند، اما در عمل حتي گامي نيز جنبش اصلاحات را به پيش نخواهند بود (در عين حال كه حرف دل بخش عظيمي از مردم هستند)، كدام يك را بايد پيش گرفت. از سوي ديگر صحنه سياست، صحنه بازيگري است و نه نظاره‌گري. اگر مي خواهيم در اين صحنه، حتي به اندك زماني نقش آفريني كنيم، لازم است كه نظاره‌گري را يا به قول مرحوم شريعتي، تقواي پرهيز را به كناري نهيم. نگارنده به تجربه دريافته است آنهايي كه بيشتر به دنبال ارايه راه‌هاي غير عملي و انتزاعي براي پيشبرد جنبش اصلاحات هستند و نظاره‌گري را بيش از بازيگري در صحنه سياست توصيه مي‌نمايند، از اساس در تعريف جنبش اصلاحات و اهداف آن با اصلاح‌طلبان دچار اختلاف هستند و ريشه اختلاف با آنان را نه در سطح تاكتيك‌هاي سياسي، بلكه در اصل تعريف نحوه اصلاح حكومت و برپايي دموكراسي بايد جست. بر اساس اين نظر و از منظر يك اصلاح‌طلب كه اعتقاد به فعاليت سياسي در چارچوب نظام جمهوري اسلامي دارد، ميزان احتمال عبور از فيلتر شوراي نگهبان را نيز بايد به عنوان دومين مولفه در انتخاب نامزد اصلاح‌طلبان در نظر گرفت و بر همين اساس نيز به آنها امتياز داد.&lt;br /&gt;- ميزان احتمال كسب آراي بالاتر از نامزد جناح اقتدار‌گرا: طبيعي است كه هدف از حضور در يك رقابت انتخاباتي، پذيرش شكست، پيش از شروع مبارزه نخواهد بود. نامزد اصلاح‌طلبان در انتخابات آتي، با توجه به حساسيت ويژه آن بايد كسي باشد كه در نظرسنجي‌هاي به عمل آمده، از احتمال بيشتري براي پيروزي برخوردار باشد. چرا كه در صورت انتخاب فردي كه در عين اصلاح‌طلب بودن و عدم دغدغه رد صلاحيت توسط شوراي نگهبان، چندان مورد اقبال عمومي قرار نگيرد و در نهايت در يك رقابت نه چندان سالم مجبور به پذيرش شكست گردد، جريان اصلاح‌طلبي در آينده راه دشواري را در پيش خواهد داشت و فشار بيشتري را مي‌بايست متحمل گردد. اما اگر نامزد اصلاح طلبان كسي باشد كه از اقبال عمومي برخوردار باشد و بتواند در انتخابات آتي آراي بخش زيادي از جامعه را بخود جلب نمايد، تحميل شكست به‌ او تنها با اعمال حجم زيادي تقلب امكان پذير خواهد بود كه اين عمل نيز به همان ميزان، مشروعيت رييس‌جمهور آينده را به مخاطره جدي خواهد افكند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نكته چهارم:  با وجود آنكه چهار كانديداي مورد بحث، در هريك از سه مولفه پيش گفته، داراي امتيازات متفاوتي هستند و هر كدام از آنها در يكي از اين سه مولفه از سايرين پيشي مي‌گيرد- به عنوان مثال آقاي عبدالله نوري، در اعتقاد به دموكراسي شايد از ديگران امتياز بالاتري كسب نمايد و يا آقاي مهدي كروبي در مولفه عبور از فيلتر شوراي نگهبان امتياز بالاتري از سايرين اخذ نمايد- اما به اعتقاد نگارنده، در مجموع حاصل‌ضرب اين سه فاكتور، شايد بتوان گفت كه رييس جمهور پيشين، از جمع امتياز بالاتري برخوردار خواهد بود. ايشان اگرچه به اندازه آقاي نوري براي برقراري دموكراسي، هزينه نپرداخته است و اگرچه به اندازه آقاي كروبي از تاييد صلاحيت خود توسط شوراي نگهبان اطمينان ندارد، ليكن در مجموع و بر اساس حاصل‌ضرب سه مولفه قبل، مي‌توان از نگاه يك اصلاح‌طلب- با تعريف پيش گفته- ايشان را داراي امتياز بالاتر و بيش از سايرين، واجد شرايط كانديداتوري دانست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نكته آخر: اما بر اساس تجربه سالهاي اخير و ظهور دولت نهم، آنچه شايد حاميان جنبش اصلاحات بر آقاي خاتمي در دوران پيشين رياست‌جمهوري وي خرده نگيرند و از ايشان در دوره بعد نيز متوقع نباشند، درك محدوديت‌هاي يك رييس‌جمهور اصلاح‌طلب در دموكراتيزه كردن نظام و پاسخگو نمودن اركان حكومت و حركت در جهت دموكراسي ليكن با سرعتي درخور و متناسب با ظرفيت‌هاي نظام و موانع موجود در ساختار نظام جمهوري اسلامي، خواهد بود. اما اين مطلب با پذيرش كوتاهي‌‌ها و عدم تلاش جدي او در مواردي كه قانوناً مي‌توانست از حقوق ملت صيانت نمايد و نظام را از انجام رفتار‌هاي غير‌قانوني برحذر دارد، متفاوت است. قطعاً مردم خواهان اصلاحات، اينبار از كسي حمايت خواهند كرد كه علاوه بر نقش خود به عنوان رييس جمهور نظام، به نقش خود در جنبش اصلاحات نيز واقف باشد و علاوه بر دغدغه حفظ اسلاميت نظام، دغدغه جمهوريت آن را نيز به همان ميزان داشته باشد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6439355165423323804-1576475899995862519?l=www.amirkhorram.ir%2Farticles%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/1576475899995862519/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6439355165423323804&amp;postID=1576475899995862519&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/1576475899995862519'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/1576475899995862519'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.amirkhorram.ir/articles/2009/01/blog-post_31.html' title='قاعده بازي'/><author><name>Amir Khorram</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07917802222925868118</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='04501354402803709463'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6439355165423323804.post-6235717469756561337</id><published>2009-01-24T16:27:00.009+03:30</published><updated>2009-01-26T09:51:01.048+03:30</updated><title type='text'>كارنامه يك انسان( به بهانه چهاردهمين سالگرد درگذشت مهندس مهدي بازرگان)</title><content type='html'>سي‌ام دي ماه امسال مصادف خواهد بود با چهاردهمين سالگرد وفات مرحوم مهندس بازرگان، بزرگمردي كه تاريخ معاصر ايران از داشتن فرزندي همچون او بخود مي‌بالد. نيكو‌مردي كه در هر عرصه‌اي كه وارد شد، نامي نيك و ماندگار از خود باقي گذاشت و انساني كه الگويي كامل از زيست مسلماني در عصر حاضر را براي اخلاف خويش به‌يادگار نهاد.&lt;br /&gt;آنها كه نامشان در تاريخ بشر مانگار شده است، بدليل تاثيري است كه در طول حيات خود بر محيط پيرامون خويش، ملت خود و يا جهان هم عصر و جهان آينده خود برجا نهاده‌اند. اين تاثير مي‌تواند هم از جنبه مثبت باشد و هم از جنبه منفي. به همان ميزان كه نام كساني همچون اديسون، مادر ترزا و نلسون ماندلا در حافظه تاريخ بشريت مانده است و همواره به نيكي از آنان ياد مي‌شود، نام كساني همچون چنگيز خان، هيتلر، ميلوشوویچ و صدام حسين نيز در خاطر مردمان مانده است و همواره از آنان به عنوان كساني كه جهاني را به نابودي كشاندند و مردماني را به خاك و خون نشاندند، ياد مي‌شود. اينها همه بدليل اثري است كه عملكرد اين اشخاص در جامعه آنها(اعم از موطن و يا جهان) بجاي گذارده است. در عرصه انديشه نيز داستان به همين شكل است. همانگونه كه انديشه بزرگاني همچون ارسطو، ويتگنشتاين، جان هيك و ..... در ساختن جهان جديد موثر بوده و نامي نيك از اينان بجاي مانده است، از امثال ماكياول، توماس هابز و ماركس نيز مي‌توان نام برد كه برداشت ناصحيح از انديشه سياسي آنها، متكاي نظري حكومت‌هاي خودكامه‌اي همچون شوروي سابق و حكومت‌هاي بلوك شرق و يا حكومت كامبوج در زمان پول‌پوت شد. به همين دليل است كه مباني شخصيتي و ميزان تاثيرگذاري هر كس در محيط پيراموني او را در طول عمرش، مي‌بايست در سه حوزه تعريف نمود و در اين سه حوزه كارنامه عمل او را مورد بررسي قرار داد. شخصيت فردي، مباني انديشه و نقش اجتماعي. هر كدام از اين سه حوزه را نيز مي‌‌بايست بصورت مستقل و بدون تاثيرپذيري از دو حوزه ديگر مورد مداقه قرار داد. چرا كه در طول تاريخ اين سرزمين كم نبوده‌اند كساني كه تنها در يكي از اين حوزه‌ها مانند حوزه انديشه داراي مرتبت و مقام بوده‌اند، ليكن در سطح عمل اجتماعي چندان فعال و تاثيرگذار نبوده‌اند. يا بالعكس نام كساني را مي‌توان برد كه در تحولات اجتماعي نقشي بسزا داشته‌اند، اما از جمله صاحبان انديشه و تاثيرگذار در جريان‌هاي فكري اجتماع نبوده‌اند. همچنين است كساني كه در يكي از دو حوزه انديشه و يا عمل اجتماعي موثر و شاخص بوده‌اند، اما لزوماً الگوهاي شخصيتي مناسبي نيستند و نمي‌توان توقع داشت كه چنين كساني از جنبه شخصيت فردي نيز داراي چنان صفات برجسته‌اي باشند كه بتوان از آنان به عنوان الگوهاي رفتاري نام برد. مگر مي‌توان از تاريخ معاصر ايران زمين نام برد، اما يادي از كساني همچون ميرزا تقي‌خان اميركبير، مصدق، باقرخان سردار ملي و ...... نكرد. همينطور است ذكر انديشه ديني اين مرز و بوم بدون نام بردن از كساني همچون آيت‌اله مهدي حائري يزدي، علامه طباطبايي و علامه شوشتري. ليكن هيچكس بر مرحوم مصدق اشكال نمي‌گيرد كه چرا در حوزه انديشه ديني، نامي از خود بجاي نگذاشته است. چنانچه هيچكس علامه طباطبايي را نيز بدليل عدم حضور موثر در تحولات اجتماعي عصر خود، مورد شماتت قرار نداده است. بياد داشته باشيم كه مردم همواره ديگران را بخاطر آنچه كرده‌اند، در خاطر مي‌سپارند نه آنچه كه نكرده‌اند. در ساير حوزه‌هاي انديشه نيز قصه به همين سياق است. به عنوان مثال مگر مي‌توان از ادبيات معاصر سخن گفت، ليكن از تاثير كساني همچون محمود دولت آبادي، هوشنگ گلشيري و علي‌اشرف درويشيان بر آن نام نبرد. بي آنكه از ساير وجوه شخصيتي آنها سوالي نماييم و در ساير ابعاد شخصيتي آنها كنكاش نماييم. يا آنان‌كه احمد شاملو را بدليل انديشه غير ديني او مورد شماتت قرار مي‌دهند، آيا مي‌توانند تاثير بسيار او را بر شعر معاصر فارسي نيز منكر شوند. يا عضويت در بنياد فرح پهلوي در رژيم سابق، آيا چيزي از مقام علمي دكتر حسين نصر به عنوان انديشمندي مسلمان مي‌كاهد. بندرت كساني را مي‌توان يافت همچون مرحوم طالقاني كه هم در عرصه انديشه ديني صاحب‌نظر بود و هم در عرصه اجتماع و سياست فعال. در عين حال كه از نظر خصوصيات انساني نيز مانند او را كمتر مي توان يافت.&lt;br /&gt;در هر حال ذكر اين مثال‌ها تنها بدان خاطر بود كه بدانيم هنگامي كه شخصيتي تاريخي را (اعم از آنكه هنوز زنده باشد و يا در قيد حيات نباشد) مورد تحليل قرار مي‌دهيم، براي آنكه به خطا نرفته و جانب انصاف را رعايت كرده باشيم، بهتر آن است كه اين سه عرصه را از يكديگر تفكيك نموده و در هر عرصه فارغ از ساير جوانب، به قضاوت در مورد آن شخص بپردازيم و به او امتياز دهيم و كوتاهي يا عدم حضور در يك عرصه را دليلي براي ملكوك كردن آن شخصيت در ساير حوزه‌ها ننماييم. رفتاري كه متاسفانه به يكي از مولفه‌هاي فرهنگي مردمان ما تبديل شده است. آدميان علي‌الاغلب خاكستري هستند و سياه و سفيد ديدن آنها و از او فرشته يا ديو ساختن و به تعبير هربرت ماركوزه انسان را تك‌ساحتي ديدن، آفتي است كه شناخت شخصيت‌هاي تاريخي را با دشواري مواجه مي‌سازد.&lt;br /&gt;با اين مقدمه مي‌توان شخصيت مرحوم مهندس بازرگان را در هر سه حوزه مورد بررسي قرار داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- شخصيت فردي مهندس بازرگان&lt;br /&gt;تمامي كساني كه با مرحوم بازرگان از نزديك آشنا بوده‌اند و نيز مردمي كه در طول‌ سال‌هاي قبل و پس از انقلاب تا هنگام مرگ آن مرحوم، از طرق مختلف با ايشان ارتباط داشتند، همگي بر وجود خصوصيات فردي بارزي همچون جامعيت و اعتدال، اخلاص و ايثار، تواضع و فروتني، گذشت و مهرباني، انصاف و انتقادپذيري، روحيه همكاري و كارجمعي، ايمان و اعتماد به نفس، اعتقاد ديني قوي، پركاري، توليد و تاسيس، نظم و انضباط و شيريني سخن و طنزگويي او صحه مي‌گذارند. جمع شدن جميع اين خصوصيات در يك شخص، از او الگويي فردي ميسازد كه براي تمامي ما و براي ساليان دور مي‌تواند چراغ راه و نشاني از يك انسان كامل باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- انديشه مرحوم بازرگان&lt;br /&gt;انديشه مرحوم بازرگان را در دو بخش مي‌توان مورد بررسي قرار داد. انديشه ديني و انديشه سياسي.&lt;br /&gt;انديشه ديني: بازرگان را مي‌توان جزء معدود كساني برشمرد كه پيشگام طرح نگرش علمي به مفاهيم، مباني و احكام دين اسلام، آشتي دادن دين و علوم جديد و زدودن خرافات از دامان شرع مقدس اسلام بود. او را شايد بتوان اثرگذارترين كسي دانست كه دين را وارد جامعه دانشگاهي ايران نمود. اهميت كار مرحوم بازرگان از اين جهت است كه در زماني او به آشتي دين و علوم جديد و تبليغ دين در محيط دانشگاه‌ها اقدام كرد كه فضاي حاكم بر دانشگاه‌ها دين را جز مشتي خرافه معرفي نمي‌كرد و ايدئولوژي برتر در محيط‌هاي علمي، ايدئولوژي ماركسيسم بود. در چنين فضايي مرحوم بازرگان با تاسيس اولين انجمن اسلامي در دانشگاه تهران، به تبليغ دين اسلام به زبان علمي روز پرداخت. اما اين براي بازرگان تنها آغاز راه بود. او تا پايان عمر از تلاش و تكاپوي فكري در حوزه انديشه ديني باز‌نايستاد و اگر با نگارش كتبي همچون مذهب در اروپا (1321)، مطهرات در اسلام (1322)، پراگماتيسم در اسلام (1328) و كار در اسلام (1325) در سالهاي دهه بيست، پروژه خود را آغاز كرد و آنرا با نگارش كتابهايي همچون بعثت و ايدئولوژي (1343) و سير تحول قرآن (1344) ادامه داد، تا پايان عمر نيز اين تلاش فكري را استمرار بخشيد، بگونه‌اي كه وقتي در سال 1372 آخرين كتاب خود در حوزه انديشه ديني بنام " آخرت و خدا، تنها هدف بعثت انبياء " را نگاشت، بيش از يكصد عنوان كتاب، مقاله و سخنراني در اين حوزه از خود به يادگار گذاشته بود كه هر كدام از آنها هنوز نيز براي اهل تحقيق، قابل تعمق و ارزش است.&lt;br /&gt;انديشه سياسي: به جرات ميتوان بازرگان را پدر انديشه اصلاحات و مبدع اعتدال در حوزه سياست در سالهاي قبل و پس از انقلاب ناميد. او هيچگاه دچار افراط در عمل سياسي نگرديد و هرگز اجازه نداد كه جو عمومي جامعه او را دچار انحراف سازد. چه آن زمان كه مردم بازرگان را چريك پير ايران ناميدند، بر موج حمايت عمومي از خود سوار نشد و اجازه نداد تا جريانات تند و افراطي ابتداي انقلاب او را بدنبال خود روان سازند و چه آنگاه كه بدليل مخالفت با اعمالي همچون تسخير سفارت امريكا و يا مخالفت با ادامه جنگ پس از فتح خرم‌شهر، مورد غضب حاكمان وقت و به طبع آنها، مورد اعتراض جمعي از مردم قرار گرفت و با او نه آنچنان كه سزايش بود رفتار كردند، ترديدي در صحت نظر خود نكرد و اجازه نداد كه مصلحت‌انديشي او را از مسير خود منحرف سازد. بازرگان چه در دوران پيش از انقلاب و در مقابل حكومت پهلوي، چه در هنگام نخست‌وزيري و به عنوان يك دولتمرد و چه در هنگام دوري از قدرت و قرار گرفتن در جايگاه مخالف قانوني حكومت، هيچگاه از دايره اعتدال خارج نشد و به افراط و تفريط دچار نگرديد. به همين سبب است كه مي‌توان او را پدر فكري جنبش اصلاحات در حوزه سياست ناميد. جنبشي كه افراط‌گرايي را مخالف منافع ملي و مصالح عامه مي‌داند و اعتدال در رفتار سياسي را شعار خود ساخته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- نقش اجتماعي مرحوم بازرگان&lt;br /&gt;عمر طولاني و پربركت مرحوم بازرگان به او اجازه داد تا در بسياري از تحولات اجتماعي ايران نقش‌آفرين باشد. استادي و سپس رياست دانشكده فني تهران، اخراج از دانشگاه و تاسيس شركت ياد، مديريت شركت نفت در زمان مرحوم دكتر مصدق، تشكيل نهضت مقاومت ملي در سالهاي پس از كودتا، تاسيس انجمن‌هاي اسلامي متعدد، همكاري در تاسيس جبهه ملي دوم و سپس تاسيس نهضت آزادي ايران، زندان‌هاي متوالي، محاكمه و مدافعات تاريخي و ماندگار، عضويت در شوراي انقلاب، تشكيل اولين دولت پس از پيروزي انقلاب اسلامي، نمايندگي مردم در نخستين مجلس شوراي اسلامي، مشاركت در تاسيس "جمعيت دفاع از آزادي و حاكميت ملت" و در نهايت رهبري نهضت آزادي ايران - به عنوان حزبي با مشي اعتدال سياسي و جدي‌ترين مخالف قانوني حكومت در سالهاي آغازين انقلاب- تا پايان عمر. از بازرگان چهره‌اي ساخته است كه نامش با تاريخ معاصر اين سرزمين گره خورده و از حضور مستمر، موثر و مثبت او در تحولات اجتماعي ايران معاصر حكايت دارد.&lt;br /&gt;بازرگان نشان داد كه مي‌توان در عين نام‌آوري در عرصه علم، در حوزه انديشه نيز صاحب‌نام بود و در فعاليت‌هاي اجتماعي و سياسي نيز سرآمد شد و از همه اينها مهم‌تر همچنان يك انسان ماند و اجازه نداد كه شراب قدرت، هياهوي جماعت و عتاب حكومت لحظه‌اي از راه راست منحرفت نمايد و تخم ترديد در دلت بكارد. او الگويي تمام بود كه اگر حاكميت انصاف پيشه خود سازد و اجازه دهد كه نسل جوان اين مرزوبوم او را آنچنان كه بود بشناسند، قطعاً عنصر دين در فرداي جامعه ما جايگاهي به مراتب بهتر از مرتبت امروز خواهد داشت. روحش شاد و راهش پر‌رهرو باد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6439355165423323804-6235717469756561337?l=www.amirkhorram.ir%2Farticles%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/6235717469756561337/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6439355165423323804&amp;postID=6235717469756561337&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/6235717469756561337'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/6235717469756561337'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.amirkhorram.ir/articles/2009/01/blog-post_24.html' title='كارنامه يك انسان( به بهانه چهاردهمين سالگرد درگذشت مهندس مهدي بازرگان)'/><author><name>Amir Khorram</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07917802222925868118</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='04501354402803709463'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6439355165423323804.post-8381582033671864858</id><published>2008-03-27T09:06:00.000+04:30</published><updated>2008-03-27T09:07:10.783+04:30</updated><title type='text'>کودک، اعدام و دیگر هیچ</title><content type='html'>سخن گفتن از حقوق مجرمان در سرزميني كه مردم عادي نيز از حقوق قانوني خود چندان برخوردار نيستند، آسان نيست. شايد از نگاه برخي بهتر آن باشد كه ابتدا در جهت تحكيم و تثبيت حقوق شهروندي مردم عادي تلاش گردد، سپس به حقوق مجرمان و قانون‌شكنان پرداخته شود. اما آنچه نگارنده قصد پرداختن به آن را دارد، تشريح وضعيت مجرماني است كه هنوز چندان از دوران كودكي خود فاصله نگرفته‌اند و پيش از آنكه حتي دوران ميانسالي را تجربه كنند، قلبشان از تپش باز مي‌ايستد. همين چند روز پيش در اخبار آمده بود كه جواد شجاعي، نوجواني كه در شانزده سالگي مرتكب جرم شده بود، سرانجام پس از تحمل هشت سال زندان و در سن بيست و سه سالگي در زنداني در شهر اصفهان به دار آويخته شد. چند ماه پيش از آن نيز ماكوان مولودزاده، نوجوان ديگري كه متهم به ارتكاب جرم در هنگام نوجواني بود، به دار آويخته شد. ظرف سال جاري اين چندمين بار است كه كساني كه در كودكي يا نوجواني مرتكب جرم شده‌اند، پس از تحمل چند سال زندان و رسيدن به سن بلوغ، اعدام مي‌گردند. همچنين دو نوجوان ديگر به نام‌هاي حميد هاشمي در اصفهان و بهنود شجاعي در تهران كه اينك به سن بلوغ رسيده اند، در انتظار آويخته شدن به چوبه دار هستند.  اعدام جواناني كه در زمان كودكي مرتكب جرم شده اند، موضوعي است كه بارها مورد انتقاد نهادهاي ملي و بين‌المللي حقوق‌بشري قرار گرفته است. مستند اين سازمانها و نهادها نيز قوانين و تعهدات بين‌المللي است كه دولت ايران نيز رعايت آنها را پذيرفته است. از جمله اين قوانين مي‌توان به ميثاق بين‌المللي مربوط به حقوق مدني و سياسي اشاره نمودكه در تاريخ 23 آبان ماه سال 1351 به تصويب مجلس شوراي ملي وقت رسيده است. در ماده شش از بخش سوم اين ميثاق‌نامه، قيد شده است كه" حكم اعدام در مورد جرايم ارتكابي اشخاص كمتر از هجده سال صادر نمي‌شود و در مورد زنان باردار نيز قابل اجرا نيست". همچنين مي‌توان به كنوانسيون حقوق كودك اشاره نمود كه در تاريخ اول اسفند 1372 به تصويب مجلس شوراي اسلامي رسيده و در ماده يك خودكودك را چنين تعريف مي‌كند" از نظر كنوانسيون حاضر منظور از كودك، افراد انساني زير 18 سال است ......... " .&lt;br /&gt; از سوي ديگر ماده 49 از باب چهارم قانون مجازات اسلامي تاكيد مي‌نمايد كه" اطفال در صورت ارتكاب جرم مبري از مسئوليت كيفري هستند و تربيت آنان با نظر دادگاه به عهده سرپرست اطفال و عندالاقتضاء كانون اصلاح و تربيت مي‌باشد". در تبصره همين ماده قانون نيز تصريح مي‌نمايد كه" منظور از طفل، كسي است كه به حد بلوغ شرعي نرسيده باشد". و در كتاب دهم از قانون مدني، تبصره يك از ماده 1210 تاكيد مي‌گردد كه" سن بلوغ در پسر پانزده سال تمام قمري و در دختر نه سال تمام قمري است". لذا از سويي حكومت ايران عضو كنوانسيون‌هاي بين‌المللي است كه اطفال را از مجازات اعدام مبرا ساخته است و خاتمه دوران طفوليت ر ا نيز هجده سال تمام مي‌شناسد و از سوي ديگر نيز بنا به قوانين داخلي، مجازات اعدام را براي كودكان محكوم نموده است، ليكن پايان دوران كودكي را بنا به فقه اسلامي پانزده سال تمام براي پسران و نه سال تمام براي دختران مي‌شناسد. لذا در عدم اعمال مجازات اعدام در مورد كودكان، ميان قوانين بين‌المللي با قوانين داخلي اختلافي وجود ندارد، ليكن در تعيين سن بلوغ و مسئوليت پذيري افراد ميان اين دو دسته از قوانين تفاوت وجود دارد. براي رفع تناقضاتي از اين دست حكومت‌ها بطور معمول از دو قاعده حقوقي بهره مي‌برند. قاعده انطباق و نيز قاعده رعايت. بر اساس قاعده انطباق، دولت‌ها تلاش مي‌كنند در مواردي كه قوانين داخلي آنها با قوانين بين‌المللي تناقض دارد، قانون داخلي خود را بگونه‌اي تغيير دهند كه منطبق با قانون مشابه بين‌المللي گردد. حتي در بعضي از كشور‌ها، قوانين بين‌المللي نسبت به قوانين داخلي مرجح شناخته مي‌شوند و دادگاه‌ها بر اساس اين دسته از قوانين راي خود را صادر مي‌نمايند. به عنوان مثال اگر مطابق قانون داخلي آنها سن بلوغ يا مسئوليت‌پذيري متفاوت از هجده سال تمام است، اين قانون را تغيير داده و سن بلوغ را در قوانين داخلي خود نيز مانند قوانين بين‌المللي پيش گفته، معادل هجده سال در نظر مي‌گيرند. اما در حالت دوم (قاعده رعايت) و در حالتي كه قوانين داخلي با قوانين بين‌المللي منطبق نباشد، حكومت‌ها بدون تغيير در قوانين داخلي، بگونه‌اي عمل مي‌كنندكه در اجراي مجازا‌ت‌، قوانين بين‌المللي نيز مراعات گردد. به عبارت ديگر در صورتي كه قوانين داخلي آنها در مورد حكمي شديدتر از قانون مشابه بين‌المللي باشد، با تخفيف در اجراي حكم، به‌ شيوه‌اي عمل مي‌نمايند كه قانون بين المللي متناظر بر موضوع جرم نيز مراعات شده باشد.   &lt;br /&gt;در نظام قضايي ايران و در خصوص حقوق كودكان نيز علي‌الظاهر بر طبق قاعده دوم عمل مي‌گردد، يعني بدون تغيير در قوانين داخلي مبني بر پانزده سال دانستن آغاز سن مسئوليت‌پذيري براي پسران و نه سال براي دختران، به جهت رعايت قوانين بين‌المللي، در مورد هيچ كودكي تا قبل از رسيدن به سن هجده سال، مجازات اعدام اجرا نمي‌گردد. تا اينجا مشكلي نيست و حكومت ايران نيز ضمن پايبندي به قوانين داخلي خود، قوانين بين‌المللي را نيز كه رعايت آنها را متعهد شده است، مراعات مي‌نمايد. اما اشكال آنجا است كه كودكي كه در فاصله ميان پانزده تا هجده سال مرتكب جرمي مي‌گردد كه مجازات آن اعدام است، مي‌بايست تا رسيدن به سن هجده سال و حتي تا سالها پس از آن در زندان بماند تا نوبت اعدام او فرارسد. مانند مورد اشاره شده در ابتداي متن كه پس از ارتكاب جرم در سن شانزده سالگي، به مدت هشت سال محبوس بوده و سپس اعدام شده است. به عبارت ديگر اگر در مورد افراد بالغ مجازات آنها تنها اعدام باشد، در مورد كودكان و در ارتباط با جرم مشابه، علاوه بر اعدام، چند سال حبس نيز به مجازات آنها افزوده مي‌گردد. صرفاً بدين‌خاطر كه قوانين بين‌المللي رعايت شده باشند. به عبارت ديگر بر خلاف عرف حقوقي كه تلاش مي‌گردد در مورد جرايم مشابه، مجازات كودكان نسبت به افراد بالغ تخفيف داده شود و اصولاً به همين خاطر دادگاه ويژه كودكان برپا گرديده است، ليكن در مورد مجازات اعدام در ايران، نه تنها كودك بودن مجرم باعث تخفيف مجازات نمي‌گردد، بلكه با افزوده شدن دوران حبس، مجازات او تشديد نيز مي‌گردد. نكته قابل توجه آن است كه براي اين دوران حبس تا هنگامي كه كودك به حداقل سن هجده سال برسد و بتوان او را به دار مجازات آويخت، هيچ قانوني وجود ندارد. اشكال دوم نيز آن است كه مطابق ماده ششم از بخش سوم ميثاق بين‌المللي مربوط به حقوق مدني و سياسي كه در ابتداي متن نيز بدان اشاره شده بود، حكم اعدام براي افراد زير هجده سال اصولاً نبايد صادر شود. ليكن در كشور ما اينگونه احكام براي افراد زير هجده سال صادر مي‌گردد، ليكن بنا به ملاحظات بين‌المللي، صرفاً اجراي آن تا زمان رسيدن فرد به سن هجده سال به تعویق می افتد. در عين حال بايد توجه داشت كه مطابق قاعده عرفي بين‌المللي، مصرح در ماده 27 كنوانسيون بين‌المللي وين كه مورد امضاي دولت ايران نيز قرار گرفته است، قوانين داخلي نبايد بگونه‌اي تنظيم گردند كه تعهدات بين‌المللي دولت‌ها را بي‌اثر نمايند. ليكن همانگونه كه بيان شد، رويه اعمال شده در ارتباط با جرايم كودكان در ايران، در تناقض كامل با  ماده ششم از بخش سوم ميثاق بين‌المللي مربوط به حقوق مدني و سياسي است. لذا مي‌توان نتيجه گرفت كه قاعده رعايت نيز در مورد قوانين مربوط به حقوق كودكان در ايران مراعات نمي‌گردد و تنها ملاحظات سياسي (و نه حقوقي) بين‌المللي، مدنظر مسئولان قضايي كشور مي‌باشد.&lt;br /&gt; اما نتيجه نهايي اينگونه ملاحظات، تنها طناب داري است كه جواني را پس از سالها گذران دوران كودكي در كنج زندان انتظار مي‌كشد، تا قلب او را از تپش بازايستاند. براستي چه كسي در اين ديار خود را پاسخگوي ظلم مضاعفي مي‌داند كه اينچنين بي‌پروا بر اين مجرمان كوچك مي‌رود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6439355165423323804-8381582033671864858?l=www.amirkhorram.ir%2Farticles%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/8381582033671864858/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6439355165423323804&amp;postID=8381582033671864858&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/8381582033671864858'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/8381582033671864858'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.amirkhorram.ir/articles/2008/03/blog-post_9897.html' title='کودک، اعدام و دیگر هیچ'/><author><name>Amir Khorram</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07917802222925868118</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='04501354402803709463'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6439355165423323804.post-3073027029619755368</id><published>2008-01-28T12:51:00.000+03:30</published><updated>2008-01-28T12:54:18.313+03:30</updated><title type='text'>عقل مهجور(به مناسبت سیزدهمین سال درگذشت مهندس مهدی بازرگان)</title><content type='html'>سخن نگارنده در اين مقاله كوتاه، ارايه شناخت اندكي است از دو سر سلسله احياگران ديني كه تاثير شگرف آنها بر متاخرين‌شان بر كسي پوشيده نيست و سپس بيان نسبتي كه به تعبير نويسنده، مرحوم بازرگان با اين بزرگان داشت. اين دو احياگر بزرگ عالم اسلام، امام محمد غزالي و مولانا جلال‌الدين مولوي هستندكه داراي مشابهات و اختلافاتي با يكديگر مي‌باشند. هر دو از حرمت و شهرت عالمان ديني روزگار خود برخوردار بودند و هر دو در نكته‌سنجي و سخن‌پردازي و معرفت‌گويي چندان توانا بودند كه متعلمان بسيار داشتند و مدرسه و منبر را رونق داده بودند. هر دو منصب و  مسند افتاء و تدريس داشتند و محبوب و مقبول امرا و خواجگان زمان خود بودند. در عين حال هر دو آنها از آنچه بنام دين در دوران‌شان ارايه مي‌شد، گلايه‌مند بودند. هر دو بر دين‌داران دوران خود طعن دين‌فروشي مي‌زدند. نه فقط بر فقيهان كه صوفيان را نيز داراي چنين انحرافي از دين ميدانستند. هردو اعتقاد داشتند كه باطن دين در زير ظواهر ديني مفقود شده است و اگرچه مساجد پر مي‌شوند، بانگ اذان بر مناره‌ها بلند است و نمازهاي واجب برقرار، محتسب وجود دارد و شرابخوارها مجازات مي‌شوند، خليفه عباسي بنام جانشين پيامبر خلافت مي‌كند و شريعت دين به تمامه رعايت مي‌گردد، ليكن همين شريعت حجابي شده است در مقابل حقيقت دين. هر دو اين بزرگواران بر اين اعتقاد بودند، ليكن نگاه آنها به حقيقت دين با يكديگر متفاوت بود. گويي هر كدام از وجهي از اين منشور به حقيقت دين مي‌نگريستند. اگر كتاب احيا‌ي علوم‌الدين را ثمره انديشه ديني امام غزالي بدانيم و كتب مثنوي معنوي و  ديوان كبير را ثمره انديشه ديني مولانا جلال‌الدين، آنگاه مي‌توان چنين نتيجه گرفت كه غزالي عالمي عاشق بود كه در دين‌شناسي خود بر عقل تكيه مي‌زد و مولانا عاشقي عالم بود كه در دين‌شناسي خود، بيش از عقل بر عشق تاكيد مي‌ورزيد. آدمي در كتاب احياي علوم‌الدين، خود را با عالم خداترسي مواجه مي‌بيند كه برعقلانيت دين تاكيد موكد دارد و آنچه را كه بنام دين در جامعه زمانه خود مي‌بيند، به اعتبار آنكه با مقتضيات عقلي همخواني ندارد، مورد نقد قرار مي‌دهد. ليكن در ديوان كبير و نيز در مثنوي معنوي، آدمي با عاشق خداجويي مواجه مي‌گردد كه تمام وجودش آكنده از ذرات عشق است و اگر نقدي هم بر دينداران دوران خود دارد، از آن روست كه اينگونه تظاهرات دينداري را حجابي مي‌داند كه مانع تابش آفتاب عشق خداوندي است. مراد ما در اين مقاله بيشتر آشنايي با انديشه امام غزالي است تا مولانا جلال‌الدين.             &lt;br /&gt;در ميان احياگران ديني در عالم اسلام، كمتر متفكري است كه از انديشه امام ابوحامد محمد غزالي طوسي تاثير نپذيرفته باشد. متكلم و متصوف بزرگي كه در عين  دانش بسيار و احاطه بر جميع علوم ديني، قدرت تحليل و جسارت نقد، طهارت و خداترسي بي‌اندازه‌اي نيز داشت. امام غزالي كه روزگاري معتبرترين مدرس مدرسه نظاميه بغداد بود، يكباره تمامي شهرت و تنعم و محبوبيت در بغداد خليفه‌نشين و فقيه‌پرور را به كناري نهاد و راه سفر پيش گرفت. سالها در دمشق رحل اقامت افكند و به دور از جاذبه‌هاي دنيوي، به مكاشفه درون پرداخت. احيا‌ي علوم‌الدين ثمره اين دوران است و تاثير شگرف اين كتاب بر پسينيان امام غزالي نيز از آنرو است كه ثمره چنين مكاشفاتي است. گويي اين كتاب عصاره وجود ايشان است. غزالي در قرن پنجم هجري قمري مي‌زيست. قرن چهارم و پنجم به تعبير عموم مورخين، از بهترين ادوار تمدن اسلامي محسوب مي‌گردد. چرا كه پس از آن در هيچ دوره ديگري اين‌ مقدار رونق و شكوفايي چه در علوم تجربي و چه در علوم ديني به آن وسعت و كميت، بوجود نيامده است. مع‌الوصف غزالي معتقد بود كه علوم ديني در آن دوران در حال افول و بلكه در حال احتضار است و كسي بايد آنها را احيا كند. آنچه غزالي را بر آن داشت تا به كار احياي علوم‌الدين بپردازد، به تعبير خود او، آن بود كه مي‌ديد اكثر عالمان ديني، دين را چنان به مردم نشان مي‌دهند كه گويي دين چيزي جز فتاواي قضايي، جدل و مناظره براي از ميدان بدر كردن رقيبان و سخنان زيور شده و ميان تهي واعظان براي صيد دل عوام نيست و علمي كه صالحان سلف بدان مي‌پرداختند و خداوند آن را فقه و حكمت ناميده، مهجور افتاده است. آنچه احياء علوم الدين ايشان را جاودانه نمود، نه فقط رواني كلام، قدرت استدلال و شيريني بيان و عمق معناي سخن او، بلكه صفا، اخلاص، خداترسي و خوف زاهدانه‌اي است كه در جاي جاي اين كتاب عظيم موج ميزند. احياء علوم‌الدين بر قياس كتب فقهي مشتمل بر چهار بخش است و هر بخش نيز مشتمل بر ده كتاب (يا ده باب) و لذا مجموعاً متضمن چهل كتاب است. غزالي خود در مقدمه كتاب چنين مي‌گويد: مطالب وارده در كتاب متعلق به علم معامله است نه علم مكاشفه(كه در آن فقط كشف معلوم، مطلوب است و قابل ذكر در كتب و رسائل نيست) و علم معامله يا در باب اعمال جوارح سخن مي‌گويد(علم ظاهر) و يا در باب احوال و اعمال قلوب(علم باطن) و اعمال جوارح نيز بر دو قسم‌اند: محمود و مذموم و لذا كتاب احياء علوم‌الدين مشتمل بر چهار بخش ذيل است: عبادات، عادات، مهلكات و منجيات. كافي است به چند مورد از ديدگاه‌هاي غزالي در اين كتاب اشاره نماييم تا نگاه او به دين و نقد او به دينداران دورانش را بهتر بشناسيم.&lt;br /&gt;- از جمله در خصوص معناي فقه، نظر غزالي آن است كه علوم شرعي بر دو قسمند: اصول و فروع و فروع نيز بر دو قسم است، يا متعلق به مصالح دنيا است و يا متعلق به مصالح آخرت. اولي همان است كه فقه ناميده مي‌شود و متكفل آن فقيهان‌اند كه علماي دنيا هستند. فقيه همان شخص قانون‌دان است(1). &lt;br /&gt;- همچنين است علم فقه را علمي دنيوي دانستن كه تنها بكار دنيا مي‌آيد و فني است همچون شيوه‌هاي سياست و حراست(2).&lt;br /&gt;- در باب امر به معروف و نهي از منكر نيز غزالي چنين ميگويد: روش علما و عادت عالمان در امر به معروف و نهي از منكر و بي اعتنايي‌شان به شوكت سلاطين چنين بود. چرا كه متكي به فضل خداوند بودند كه از شر سلاطين محفوظشان دارد و چون فقط براي خدا سخن مي‌گفتند، سخنشان در دلهاي سخت كارگر مي‌افتاد و آنها را نرم مي‌كرد. لكن امروزه طمعهاي گوناگون، دهان علما را لجام زده است و لذا سكوت پيشه كرده‌اند و اگر هم چيزي بگويند چون قول و فعلشان ناهماهنگ است، توفيقي نمي‌يابند.  ولي اگر راست بگويند و حق علم خود را ادا كنند، روي سعادت را خواهند ديد. چرا كه فساد مردم در گرو فساد شاهان است و فساد شاهان معلول عالمان و فساد عالمان نيز معلول غلبه حب مال و جاه است و هر كه دوستي دنيا بر او ظفر يابد، ارازل را نيز نمي‌تواند امر به معروف كند چه جاي اكابر(3).  &lt;br /&gt;و بر همين اساس نيز روي سخن غزالي در كتاب خود بيشتر با فقيهان بي تقوا، متكلمان بي‌اخلاص و واعظان رياكار است.   &lt;br /&gt; چنانچه در بخشي از كتاب، غزالي خطاب به فقيهان بي تقوا مي‌گويد كه چرا تنها به ظواهر دين پرداخته‌اند و در قشر دين فرو مانده‌اند و از تفقه به افتاء قناعت كرده‌اند و علم حلال و حرام را نردبان ترقي دنيا و تقرب به سلاطين كرده‌اند. به تعبير غزالي اينان پيام دل‌انگيز شريعت را كه تقوا و اخلاص و محبت است، به طاق نسيان نهاده‌اند و آفات  نفس را مهمل گذاشته‌اند(4).&lt;br /&gt;- در جاي ديگري نيز متكلمان را مذمت مي‌كند كه مجالس مناظره مي‌آرايند و آنحاء فنون و حيل را در كار طعن و تحقير رقيب مي‌كنند و با دامني ملوث به انجاس ريا و كبر و حسد، غم خويش را نخورده، جامه دين را رفو مي‌جويند و شرط ايمان را ورود وقوف به قيل و قالهاي ايمان‌سوز مي‌دانند. عمري را در جدال با ديگران سپري كرده‌اند اما لحظه‌اي را به جدال با نفس خويش نپرداخته‌اند. در تتبع عيوب رقيبان چه نعبها مي‌خرند و چه فضلها مي‌فروشند، اما در كشف  عيوب خويش مسامحه و جهالت روا مي‌دارند. سرمايه حيات را در گشودن عقده‌هاي تهي تباه كرده‌اند و به عقده وجود خويش نيم‌نگاه نيز نكرده‌اند(5).&lt;br /&gt;-  در بخش ديگري نيز غرالي، واعظان را خطاب مي‌دهد كه چگونه رياكارانه سخن از ذم ريا مي‌گويند و بي‌بهره از اخلاص، درباره اخلاص داد سخن مي‌دهند و   به سجع و وزن اشتغال ميورزند تا كلامشان گوش‌نواز و دلربا گردد. مردم را نه به خدا كه به خويش دعوت مي‌كنند. از آفات شهرت سخن مي‌گويند، اما بي اعتنايي مردم و قلت مريدان را برنمي‌تابند و خود دلباخته تكريم و اقبال خلايق‌اند. اينان شياطين انس و ابليسان آدمي‌روي و آدمي‌خوارند(6).&lt;br /&gt;بطور كلي آنچه در كتاب احياي علوم‌الدين آمده است، واجد دو ويژگي برجسته است. اول تكيه غزالي بر عقل و استدلال عقلي در اثبات نظرات خود و نيز رد نظريات رايج. دوم نقد او بر دين‌ورزان زمانه خود از جمله فقيهان، متكلمان و واعظان.  &lt;br /&gt;- اما مولانا جلال‌الدين كه دو قرن بعد از غزالي زيست، با وجود تاثير شگرفي كه از ايشان پذيرفت و احترام فوق‌العاده‌اي كه براي او قائل بود و او را عالم عالميان مي‌ناميد، ليكن در دين‌شناسي طريقي جداي از معلم خود پيش گرفت. اگر غزالي در دين‌شناسي خود حق علم و عقل را بجا آورد، مولانا دين‌شناسي خود را بر پايه عشق بنا نهاد و پاي استدلاليان را چوبين دانست كه سخت بي تمكين است. اگر خداي غزالي، خدايي بود عالم و عادل، اما مولانا خدايي را معرفي مي‌كند كه آفريننده عشق است و رحمت والاترين صفت او به‌ شمار مي‌رود. مولانا با وجود آنكه همچون سلف خود، بر فقيهان و متكلمان دوران خود طعن مي‌زد و نقد روا مي‌داشت، ليكن هيچگاه همچون غزالي در پاي آنان نپيچيد و با آنان به جدل برنخواست و در ذم فقيهان دنيا‌جوي و جاه‌طلب روزگار، سخني به آشكار نگفت. از تمامي دنيا ساز رباب را برگزيد و سماع را نيكو داشت كه همين نيز سبب طعن متشرعان دراو بود.  &lt;br /&gt;- اينك به ابتداي سخن باز مي‌گرديم. مرحوم بازرگان(1373- 1286) در روزگاري مي‌زيست كه باب آشنايي و الگوبرداري از مغرب زمين باز شده و كشور در تب اصلاحات مي‌سوخت. او خود جزء اولين دسته از دانشجويان اعزامي به اروپا در سال 1307ه.ش بود. تلاش بازرگان اين بود كه مظاهر همخوان با دغدغه ديني خود را از تمدن اروپايي اخذ كرده و به جامعه عقب افتاده خويش انتقال دهد. انديشه بازرگان بطور كلي از چهار وجه تمدن مغرب زمين، يعني تفكر دموكراتيك و آزادي مآبانه، روح اجتماعي، تفكر عملي(Pragmatism) و روشهاي علمي تاثير بسيار گرفته است. دين‌شناسي مرحوم بازرگان داراي نكات بديع و قابل توجه متعددي است، ليكن شايد بتوان مهمترين خصوصيت دين‌شناسي بازرگان را بر اساس همان چهار وجه پيش گفته، تلاش مجدانه او در انطباق مفاهيم ديني با عقل مدرن دانست. بازرگان  بدليل تخصص در علوم مهندسي و آشنايي با علوم رياضي از يكسو و نيز تسلط و احاطه بر متون ديني به خصوص قرآن‌كريم از سوي ديگر، توانايي آن را داشت كه از براهين عقلي و استدلال‌هاي علمي در اثبات نظريات ديني خود بهره ‌جويد. از مطهرات در اسلام كه از اولين كتابهاي او بود و در آن شاهد تلاش بازرگان در اثبات علمي بودن فتاواي فقهي هستيم تا كتابهاي ديگري همچون ذره بي انتها، دعا، راه طي شده، عشق و پرستش، چهار مقاله و ..... و در نهايت سير تحول قرآن كه نمونه‌اي بي بديل از انطباق متون ديني با مباني رياضيات عالي به شمار ميرود و در تمام آنها شاهد كوشش بازرگان در ارايه استدلال‌هاي علمي و دلايل عقلي در جهت فهم بهتر متون ديني براي انسان امروز مي‌باشيم. در كنار اين بعد از دين‌شناسي بازرگان، بعد ديگري را نيز در سير انديشه و نيز زندگي عملي بازرگان مي‌توان ديد كه نقد فقه و انتقاد بر فقيهان دوران خود است. چه آنجا كه از رشد سرطاني فقه گله مي‌‌كند كه چگونه جاي را بر ساير ابعاد دين تنگ كرده است (7) و يا آنكه اصولاً تفقه در دين را به معناي درك و معرفت دين و قابل ترجمه به دين‌شناسي ميداند و معتقد است كه اين امر شامل تمام مقاصد و موارد دين مي‌گردد نه وجه خاصي از آن (8) در عين آنكه اصل فقاهت را ضرورت دين مي‌داند و فقها را مانند حقوقدانان ساير جوامع مي‌شناسد(9) و نيز بيان اين موضوع كه از مجموع آيات قرآن كريم، تنها 7% آنها مربوط به مباحث فقهي هستند و ساير آيات(معادل 93%) مربوط به موضوعات ديگر از جمله بحث آخرت، رسالت پيامبران پيشين، امت اسلام و اهل كتاب، جهاد و خلقت انسان است (10) و چه آنجايي كه روحانيون را هشدار مي‌دهد كه آنچه بر خلاف انتظار مردم است و باعث هتك حيثيت ديانت مي‌گردد، آن است كه روحانيت بجاي ملجائيت و پشتيباني و همصدايي، ساكت و يا احتمالاً همگام يا جيره‌خوار مظاهر ظلم و فساد شود(11) و اينكه اصولاً قرار نبوده كه دسته خاصي براي هميشه تخصص و انحصار و ارتزاقشان در امر دين باشد(12). نمونه‌هايي از اين دست در بسياري از كتابهاي مرحوم بازرگان قابل حصول است. بر اين اساس اگر مهمترين مولفه‌هاي دين‌شناسي بازرگان را تكيه بر عقل و ارايه ادله و براهين عقلي در اثبات عقايد ديني و نيز نقد فقه به عنوان عام‌ترين عنصر انديشه ديني وحاملان آن بدانيم، سخن به گزافه نگفته‌ايم.      &lt;br /&gt;دين‌شناسي مولانا و غزالي دو سر طيفي را شامل مي‌شود كه از عشق محض شروع و به عقل محض ختم مي‌گردد، به عبارت ديگر دين‌شناسي مولانا و غزالي به‌مانند دو شيوه و مكتب در احياگري ديني هستند كه پسينيان آنها به يكي از اين دو شيوه گرويدند و از يكي از اين بزرگان پيروي كردند. بر اين اساس شايد بتوان بازرگان را نيز از جمله احياگران ديني پيرو مكتب غزالي دانست كه تلاش نمود تا چهره‌اي از دين ارايه نمايد كه بجاي تكيه بر تقليد كور مقلدان، بر استدلال و توجيه عقلي ابعاد گوناگون دين، متكي باشد. &lt;br /&gt;سخن آخر آنكه، در عصر ما حق عقل آنچنان كه بايد ادا نمي‌گردد و تقليد راه را بر تعقل بسته است. عقلي كه بايد راهگشاي دنيا و آخرت بندگان باشد، مهجور مانده است و متوليان دين نيازي به ارايه ادله عقلي براي مقلدان خود نمي‌بينند. اين امر قدرت استنباطات فقهي فقيهان را نيز فروكاسته است. عوام‌زدگي و سطح تدبر خود را بر مبناي سطح فهم عوام تنظيم نمودن و به اين مقدار از تفقه بسنده كردن، دردي است كه به عقيده مرحوم بازرگان- و نيز مرحوم مطهري- ديري است كه مراكز و  مدارس ديني ما را به خود مبتلا ساخته است. اين سخن به معناي آن نيست كه در ازاي جفاي بر عقل، حق عشق در اين دوران و در اين ديار ادا شده است. همانقدر كه عقل مهجور مانده است، عشق نيز منفور گشته است. بر سر عشق نيز همان رفته است كه بر سر عقل. سخن از عشق بر زبان راندن به همان ميزان مستوجب جزاست كه سخن گفتن از عقل. ليكن آنچه نياز مبرم امروز ما است، بكار گرفتن عقل در فهم متون ديني است. چرا كه عشق راستين بر مبناي شناخت ايجاد مي‌گردد و شناخت نيز از راه تعقل ميسر خواهد بود، لذا در جامعه‌اي كه عقل حرمت نداشته باشد و دانشمندان آن ديار قدر نبينند و بر صدر ننشينند، عشق نيز دير يا زود، از آن جامعه رخت برخواهد بست. چنين جامعه‌اي راه رشد و سعادت اخروي را نيز نخواهد پيمود. اين امر محتومي است كه خداوند در قرآن كريم نيز بدان تاكيد ورزيده است (13). به همين خاطر است كه امروز بيش از هر زمان ديگري به مكتب احياگري غزالي، به حرمت نهادن به عقل، به وجوب نقد انديشه ديني رايج و به احياگراني همچون بازرگان نيازمنديم.   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;---------------------------------------------------------&lt;br /&gt;- پانويس&lt;br /&gt;1: احياء علوم‌الدين، ج 1، ربع اول، كتاب العلم، باب دوم، ص 17&lt;br /&gt;2: همان، ج 1، ربع اول، كتاب العلم، باب دوم، ص 17&lt;br /&gt;3: احياء علوم‌الدين، كتاب الامر بالمعروف&lt;br /&gt;4: احياء علوم‌الدين، ج 1، كتاب العلم، و ج 3، كتاب ذم‌الغرور&lt;br /&gt;5: همان، ج 1، كتاب العلم، و ج 3، كتاب ذم‌الغرور  &lt;br /&gt;6: همان، ج 3، كتاب ذم‌الغرور، و ج 1، كتاب العلم، آفات المناظره&lt;br /&gt;7: مرجعيت و روحانيت&lt;br /&gt;8: نيك‌نيازي، ص121&lt;br /&gt;9 : همان، ص124&lt;br /&gt;10: سير تحول قرآن، ص165&lt;br /&gt;11: مرجعيت و روحانيت، ص 104&lt;br /&gt;12:  نيك‌نيازي، ص 121   &lt;br /&gt;13: سوره ملك، آيه 10&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6439355165423323804-3073027029619755368?l=www.amirkhorram.ir%2Farticles%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/3073027029619755368/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6439355165423323804&amp;postID=3073027029619755368&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/3073027029619755368'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/3073027029619755368'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.amirkhorram.ir/articles/2008/01/blog-post_28.html' title='عقل مهجور(به مناسبت سیزدهمین سال درگذشت مهندس مهدی بازرگان)'/><author><name>Amir Khorram</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07917802222925868118</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='04501354402803709463'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6439355165423323804.post-1024228965522588247</id><published>2008-01-11T20:05:00.000+03:30</published><updated>2008-01-11T20:06:24.873+03:30</updated><title type='text'>در مسیر تندباد</title><content type='html'>از همان آغاز كه آقاي احمدي‌نژاد خود را براي رياست جمهوري دوره نهم كانديدا نمود، سخن از برخورد با باند‌هاي مافيايي راند كه در نهادهاي مختلفي مانند وزارت نفت و نيز در بخش‌هاي مختلف اقتصادي مانند بخش مسكن سكني گزيد‌ه‌اند و سرمايه‌هاي مملكت را در اختيار بخش اندكي از جامعه قرار داده‌اند. بماند كه وزير پيشين نفت وجود چنين باندهايي را در وزارت تحت مديريت خود از اساس تكذيب نمود و در ساير بخش‌هاي اقتصادي نيز هيچگاه شاهد ارايه مستندات از سوي رييس جمهور به قوه قضاييه جهت برخورد با چنين باندهايي نبوديم. ليكن اين سخنان در آن هنگام، سخني جذاب و دلربا بود. بگونه‌اي كه ‌توانست بخشي از طبقات جامعه را با ايشان همدل و همراه سازد و بر كرسي رياست جمهوري بنشاند. با اينگونه سخنان، آقاي رييس جمهور از همان ابتدا مخاطبان خود را برگزيد. چرا كه همواره موضع‌گيري در مقابل باندهاي قدرت و دادن شعار عدالت‌خواهي و عدالت‌جويي، براي مردم به خصوص طبقه كم درآمد جامعه جاذبه دارد. به بيان ديگر از همان ابتدا انديشه‌اي كه رييس جمهور بدان تعلق داشت- جرياني فكري كه پايگاه‌هاي آن را درحوزه و نهادهاي نظامي، امنيتي مي‌توان جست- در تحليل خود جامعه را به دو بخش اصلي تفكيك مي‌نمود. طبقه عوام و طبقه آگاه. از نگاه اين جريان آنچه طبقه آگاه جامعه خواهان آن هستند، آزادي حضور اجتماعي است كه در نهايت به سهم‌خواهي از قدرت منجرخواهد شد. ليكن طبقه عوام درد نان دارند و چندان بدنبال كسب قدرت و نفوذ در حاكميت نيستند. از نظر آماري نيز طبقه عوام بخش اعظم جامعه ايران را تشكيل مي‌دهد. لذا طبيعي بود كه اين انديشه كه بر مبناي نوعي تماميت‌خواهي استوار است، چهره خود را از آگاهان جامعه برتابد و عوام جامعه را مخاطب خويش سازد. رشد صعودي و بي‌سابقه قيمت نفت نيز پشتوانه‌اي بود بر صحت اين تحليل و تماميت‌خواهان را اطمينان مي‌داد كه مي‌توان پول نفت را بر سر سفره قشر فقير جامعه برد و اينگونه از آنان دلربايي نمود و در همان هنگام كه آگاهان و فرهيختگان جامعه سركوب مي‌شوند، فرياد آزادي‌خواهي آنان را در غريو حمايت و زنده‌بادگويي طبقات محروم گم كرد. بنابر اين نيازي به رعايت حقوق شهروندي مردم نخواهد بود و با سير كردن شكم تهيدستان مي‌توان چند صباحي بر اريكه قدرت نشست و مدلي از حكومت را ارايه نمود كه مشابه آن تنها در باقيمانده حكومت‌هاي كمونيستي، مانند چين و كره شمالي قابل مشاهده مي‌باشد. همه چيز بر روي كاغذ درست بود. لذا نظريه‌پردازان اين جريان فكري توانستند با حمايت بخشي از مردم كه جذب شعارهاي زيباي بيان شده توسط رييس جمهور شده بودند و البته به مدد بخش قابل توجهي از جامعه كه به قهر، از آمدن پاي صندوق‌هاي راي خودداري كرده بودند و نيز بر اساس طرحي پيچيده و چند لايه- كه آن سردار نظامي پس از انتخابات و در خصوص پيروزي رييس جمهور جديد بر زبان راند- پيروزي را بدست آورند. تمامي رفتارها و سخنان رييس جمهور نيز تا امروز بر اساس همين تفكيك دو بخشي جامعه به محرومان خواهان نان و غير محرومان خواهان قدرت سياسي صورت گرفته است. چه آنجا كه سخن گفتن از دموكراسي را تهوع‌آور خواند، حزب‌گرايي را مخالف اسلام دانست و يا مخالفان خود را حيوان ناميد و چه رفتارهايي همچون سفرهاي استاني هيات دولت، در بوق و كرنا گذاشتن ساده‌زيستي رييس جمهور، بيان سخنان غيرعلمي ليكن عامه‌پسند ايشان- همچون بيان اين مطلب كه زمين هيچگاه زير پاي مومنان نمي‌لرزد- و موارد متعدد ديگر. همينطور از سوي ديگر و هم زمان با اينگونه رفتارها، برخورد با نهادهاي مدني- كه نشانه‌‌‌‌اي از وجود آگاهي اجتماعي محسوب مي‌گردند- همچون احزاب، جنبش كارگري، جنبش دانشجويي، جنبش زنان و ..... كه از همان آغاز كار دولت نهم در دستور كار نهادهاي امنيتي قرار گرفت.  &lt;br /&gt;اما از آنجا كه هرچه بر روي كاغذ درست بيايد، لزوماً در عمل نيز با توفيق همراه نخواهد شد، در عشقي كه از ابتدا آسان نموده بود نيز مشكل‌هاي فراوان افتاد. با وجود درآمد سرشار نفتي- كه چند برابر درآمد دولت‌هاي پيشين بود- همچنان تورم سير صعودي خود را ادامه داد و نه تنها ناني بر سر سفره محرومان نيامد كه تورم و كاهش ارزش پول ملي، آنچنان افزون شد كه تاب تحمل از كف محرومان ربود. تا جاييكه حتي رييس دولت نيز بر خلاف هميشه نتوانست گراني را تنها شايعه‌اي بخواند كه دشمان طرح آن را ريخته‌اند و يا توطئه‌اي كه مخالفان دولت ساز كرده‌اند و يا موضوعي كه به مزاح بايد از آن گذشت. بلكه واقعيتي دانست كه بايد آن را پذيرفت و از بابت آن از مردم پوزش خواست. از سوي ديگر گرفتن و زندان كردن مخالفان سياسي، ضرب و شتم‌هاي خياباني، ايجاد فضاي رعب و وحشت در سطح جامعه، نمايش اعدام‌هاي سراسري- كه سرعت عمل در انجام آنها، گاه شائبه عدم بررسي دقيق پرونده متهمان را به ذهن متبادر مي‌سازد- و سركوب منتقدان، نه تنها باعث فروكش كردن مخالفت‌هاي مدني نشد كه مخالفان را در عزم ملي خود در ضرورت برپايي حكومتي دموكراتيك جدي‌تر نمود و عاملي شد در نزديكي و اتحاد اين نيروها. اينك زنان نيز راه زندان اوين را خوب آموخته‌اند. همانگونه كه دانشجويان، كارگران، دراويش و فعالان سياسي و حقوق بشري. زندانها دائماً ذر حال پر و خالي شدن هستند، بي آنكه كوچكترين اثري از كاهش مخالفتهاي مدني مشاهده گردد. طرح امنيت اجتماعي نيز در عمل جز ريختن قبح زندان در چشم مردم عادي، تبديل عدم همسويي غير فعال مردم با خواسته‌هاي رسمي حكومت، به مخالفت فعال مردم با سليقه‌هاي حكومتي و تخريب وجهه پليس ثمر ديگري در پي نداشته است. تا جاييكه سخنگوي دولت رسماً مسئوليت آن را از گردن دولت ساقط نمود و نارضايتي دولت مردان را از اين شيوه‌ها به صراحت بيان كرد. در صحنه بين‌المللي نيز سياست‌هاي دولت جز صدور قطعنامه‌هاي متعدد كه ذره ذره گلوي اقتصاد ناتوان و نفتي ما را بيشتر مي‌فشرد و در كنار سوء مديريت داخلي، كمر به نابودي كامل زيرساخت‌هاي اقتصادي ما بسته است و همسو شدن تمامي كشور‌هاي معتبر جهان بر عليه ما، تا كنون دستاورد ديگري در پي نداشته است. همين مورد اخير گوياي نتايج اين سياست‌ها است كه تنها چند روز پس از سفر آقاي رييس جمهور به شوراي همكاري كشور‌هاي عربي خليج– كه مطابق معمول داراي دستاورد‌هاي بي‌شمار سياسي بيان شد- رييس دوره‌اي اين شورا گسترش روابط با ايران را موكول به اتمام تصرفات ارضي سه جزيره مورد اختلاف، از سوي ايران نمود. همان مطلبي كه در بيانيه پاياني اجلاس نيز  آمده بود و دولت مردان حاضر در اجلاس، با سكوت از كنار آن گذشته بودند. از نگاه حكومت‌گران، مهمترين علت عدم كسب موفقيت دولت درعرصه اقتصاد، وجود باند‌هاي مافيايي است كه از طريق محافل قدرت كنترل مي‌شوند و دولت عملاً نقشي در افزايش تورم و بيكاري فزاينده ندارد. همچنان كه در پرونده هسته‌اي نيز به عنوان مهمترين چالش سياست خارجي دولت، عدم حصول نتايج مطلوب بخاطر وجود جاسوسان هسته‌اي بود كه اطلاعات ذي‌قيمت پرونده هسته‌اي را در اختيار كشور‌هاي بلوك غرب قرار داده‌اند و باعث شده‌اند آنها در مذاكرات، دست بالارا داشته ‌باشند. مخالفت‌هاي داخلي نيز عمدتاً توسط گروهها و سازمانهايي طرح‌ريزي ميشود كه بدنبال براندازي نرم، مخملين، نارنجي، خاموش و ...... عليه نظام جمهوري اسلامي هستند. اگر در اوايل دولت ايشان، بيان اينگونه سخنان بگونه‌اي كه همه چيز را از زاويه تئوري توطئه نگريستن و پاسخي از همين جنس در توجيه وجود مشكلات دادن، براي بخشي از جامعه جاذب بود و خريداري داشت، اينك و پس از دو سال و اندي از حكومت ايشان، كمتر كسي است كه اينگونه سخنان را جدي تلقي كند و دولت را در برخورد با مشكلات دست بسته و ناتوان بداند. دولتي كه به جرئت مي‌توان گفت قدرتمند‌ترين رييس دولت سالهاي پس از انقلاب را در راس خود دارد. چرا كه در مورد هيچيك از دولت‌هاي پيشين، تا اين اندازه همسويي ساير ارگانهاي حكومتي با دولت وجود نداشته است. از جمله مجلسي كه حتي در مورد فروش بنزين آزاد نيز نتوانست خواست خود را از دولت طلب نمايد و يا در ارتباط با ديوان محاسبات كه به عنوان زير مجموعه مجلس، قانوناً وظيفه نظارت بر عملكرد مالي دولت را بر عهده دارد، ليكن رييس اين ديوان رسماً اعلام نمود كه با توجه به سلامت كامل دولت، نيازي به نظارت نيست و عملاً نظارت مجلس از اين طريق بر دولت منتفي گرديد. طبيعي است، چگونه مي‌توان از كسي كه اعتقاد دارد "اگر قرار بود پس از حضرت رسول اكرم(ص) پيامبر ديگري مبعوث گردد، قطعاً آن پيامبر آخرين، آقاي احمدي‌نژاد بود" توقع داشت كه بر كسي با چنين مرتبت و جايگاه، نظارت داشته باشد. ليكن مجلسيان هيچگاه نتوانستند ايشان را با شخص مناسب ديگري كه ماهيت و اساسي‌ترين وظيفه مجموعه تحت مديريت خود را باور داشته باشد و بدان عمل نمايد، جايگزين نمايند. يا در مورد تاسيس صندوق مهر رضا كه مجلس صراحتاً با تاسيس اين صندوق مخالفت نمود، ليكن دولت با ادغام ساير صندوق‌هاي قرض‌الحسنه و تاسيس صندوق مهر رضا، عملاً مجلس را دور زد و خواست خود را عملي نمود. در قوه قضاييه نيز وضع چندان متفاوت نيست. از جمله وجود بندي در زندان اوين كه خارج از نظارت قوه قضاييه و تحت مديريت وزارت اطلاعات است و در اين بند، رسماً قانون حفظ حقوق شهروندي كه مصوب مجلس و شوراي محترم نگهبان است، به هيچ انگاشته مي‌شود و يا در مورد پرونده آقاي موسويان، پس از آنكه ايشان از سوي قاضي پرونده از اتهامات منتسب تبرئه شد، دولت به حكم صادر شده اعتراض كرد و پس از همين اعتراض بود كه دادستان محترم تهران، حكم تبرئه پيشين را نقض كرده و اتهامات جديدي را براي ايشان مطرح نمود. همچنين هنوز از خاطرها نرفته است كه پس از بركناري دو تن از وزرا توسط رييس دولت، صداي اعتراض رييس قوه قضاييه نيز درآمد كه مشكلات با بركنار كردن افراد حل نمي‌شود، ليكن پس از برخورد شديد رسانه‌هاي دولتي با ايشان، هنوز به هفته‌اي نكشيده، در اجلاس ديگري ايشان زبان به تمجيد از عملكرد دولت گشود. اكنون نيز سخنگوي دولت نتيجه عملكرد نامناسب نيروي انتظامي در طرح امنيت اجتماعي را به قوه قضاييه نسبت مي‌دهد، بي آنكه صداي اعتراضي از اين نهاد برخيزد كه مگر وزارت كشور هيچگونه مديريتي بر نيروي پليس ندارد و مگر همين دولت مردان نبودند كه در ابتداي آغاز اين طرح، موفقيت‌هاي حاصل از انجام آن را در تبليغات گسترده، به خود نسبت مي‌دادند. بماند كه طرح اين موضوع از سوي سخنگوي دولت، آنچنان غير قابل قبول بود كه فرمانده پليس را نيز به واكنش واداشت. اينها و مثالهاي بسيار ديگري از اين نوع، همه نشان از توان دولت در همسو نمودن ساير قوا با خود دارد. موهبتي كه هيچگاه نصيب دولت‌هاي پيش از او نشد.&lt;br /&gt;امروز اما فرصتي است تا دولت‌مردان به پشت سر خود نظري بياندازند و بر كارنامه خود مروري كنند. ديگر همه چيز را از دريچه تنگ تئوري توطئه ديدن و براي هرمنتقدي، پرونده‌اي امنيتي ساختن و بروز هر مشكلي را به بيگانگان و عوامل وابسته به ‌آنها منتسب كردن، راه‌گشا نخواهد بود. منتقدان را وادار به سكوت كردن و يا به زندان افكندن، روزنامه‌ها و سايت‌هاي اينترنتي را بستن، خشونت عريان را به سطح جامعه كشاندن و در يك كلام، حقوق شهروندي مردم را زير پا نهادن، تنها پاك كردن صورت مساله را مي‌ماند نه حل آن. زمان براي اصلاح رفتارها نامحدود نيست. گذشت ايام و تاكيد بر شيوه‌هاي ناصحيح جاري، تنها هزينه حل مشكلات را افزايش خواهد داد. اصرار بر شيوه‌هايي كه نادرستي آنها در تمامي حوزه‌ها اعم از اقتصاد، سياست، اجتماع و فرهنگ، ديگر بر كسي پوشيده نمانده، حكم عقل سليم نيست. جسارتي بايد تا نه در روشها كه در ديدگاه‌ها و نگرش‌ها بازبيني شود. بايد اميدوار باشيم آقاي رييس جمهور كه نشان داده در انجام آنچه كه صواب تشخيص دهد، ترديد روا نمي‌دارد و همچون اسلاف خويش، خود را مقيد به ملاحظات و مقدورات نمي‌كند، با بازنگري در شيوه‌ها و رفتارهاي دولت‌مردان خويش، نامي نيك از خود به يادگار گذارد. بايد اميدوار باشيم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6439355165423323804-1024228965522588247?l=www.amirkhorram.ir%2Farticles%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/1024228965522588247/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6439355165423323804&amp;postID=1024228965522588247&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/1024228965522588247'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/1024228965522588247'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.amirkhorram.ir/articles/2008/01/blog-post_11.html' title='در مسیر تندباد'/><author><name>Amir Khorram</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07917802222925868118</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='04501354402803709463'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6439355165423323804.post-5447082919369236942</id><published>2008-01-11T20:01:00.001+03:30</published><updated>2008-01-11T20:01:49.856+03:30</updated><title type='text'>در جستجوی معنا</title><content type='html'>نكته اول: در ميزان پايداري و مقاومت افراد در مقابل شرايط دشوار، همواره دو مولفه تاثيرگذار است. اول ميزان اعتقاد فرد به موضوعي كه باعث بروز دشواري شده است. دوم ميزان اهميت موضوع پيش آمده. به عبارت ديگر مي‌توان چنين گفت كه حاصل ضرب ميزان اعتقاد فرد در ميزان اهميت موضوع، مساوي خواهد بود با ميزان پايداري و مقاومت فرد در قبال دشواري پيش آمده. بگذاريد با ذكر مثالهايي، اين نكته را توضيح بيشتري دهم. تصور نماييد كه مشكلي براي كسي پيش آمده. ليكن موضوع از اهميت چنداني براي فرد برخوردار نيست، به عنوان مثال، اختلاف ميان عضوي از سردبيري يك روزنامه در زدن تيتر صفحه اول با ساير اعضاي سردبيري. ليكن با وجود آنكه اين فرد در صحت نظر خود ترديد ندارد (به صحت نظر خود اعتقاد دارد)، به جهت عدم اهميت موضوع، در قبال فشار بيروني (نظرات مخالف سايرين) مقاومتي از خود نشان نداده و از موضع خود كوتاه مي‌آيد. به عبارت ديگر حاصل ضرب اعتقاد بالاي فردي در اهميت پايين موضوع، در نهايت مساوي مقاومتي اندك خواهد بود. حالت ديگري را در نظر بگيريد كه موضوع پيش آمده از اهميت بسيار بالايي برخوردار است مانند مبازره در جهت تحكيم مباني دموكراسي و ضرورت تلاش در راه پياده‌سازي آن در جامعه. ليكن فرد مورد نظر ما چندان اعتقادي به اين موضوع ندارد. در اين حالت نيز بدليل حاصل ضرب اهميت بالاي موضوع در اعتقاد اندك فردي، ميزان مقاومت پايين خواهد بود. به عبارت ديگر دليلي براي مقاومت در برابر فشارهاي بيروني وجود نداشته و فرد مورد آزمون، قطعاً تابع اين فشار‌ها شده و از نظر خود عدول خواهد كرد. ليكن حالت ديگري نيز متصور است كه هم موضوع از اهميت بسياري برخوردار است و هم فرد مورد آزمون به آن اعتقاد راسخ دارد. به همان مثال پيشين برمي‌گردم. ضرورت مبارزه در جهت تحكيم و بسط دموكراسي و پياده‌سازي اصول آن در جامعه كه از اهميت بالايي برخوردار است، در عين حال اگر فرد مورد آزمون نيز به اين موضوع اعتقاد قلبي داشته باشد، در اين حالت قطعاً عدد ميزان پايداري و مقاومت در مقابل فشارهاي خارجي نيز بزرگ خواهد بود. چرا كه از حاصل ضرب دو عدد بزرگ بدست آمده است.&lt;br /&gt;اما اين نظر هنگامي كامل خواهد شد كه تكليف خود را با كساني كه در زير فشارهاي خارج از حد تصور، مجبور به اعتراف به آن چيزهايي مي‌شوند كه خلاف اعتقاد آنها است، روشن نمايد. اين دسته را كساني تشكيل مي‌دهند كه هم به اهميت موضوعي كه براي آن مجبور به پرداخت هزينه شده‌اند، واقف هستند و هم به صحت راهي كه در قبال آن در پيش گرفته‌اند، آگاهي دارند. اما فشارهاي بيروني آنان را مجبور مي‌نمايد تا جملاتي را بر زبان يا قلم جاري سازند كه به هيچوجه به آنها اعتقادي ندارند و صرفاً به جهت كاهش فشار، تن به اداي آن كلمات داده‌اند. به اعتقاد نگارنده، با وجود آنكه اعتراف به مطالب خلاف اعتقادات قلبي، نشاني از شكستن و فروكاستن سطح مقاومت و پايداري را در خود دارد، ليكن آنچه حائز اهميت است مقاومت در مقابل تغيير عقيده و شيوه زندگي است. مهم بيان چند جمله كه براي كاهش فشارهاي بيروني بر زبان يا قلم جاري ‌گردد، نيست. بلكه مهم آن است كه فشارهاي بيروني باعث نگردد كه پس از اتمام بحران و كاهش آن فشار‌ها، شيوه زندگي فرد مورد آزمون، شكلي تازه بخود گيرد و از او انساني بسازد كه ديگر بر اساس اعتقادات پيشين خود زندگي ننمايد. به عبارت ديگر آنچه واجد اهميت است آن است كه فشارهاي بيروني باعث نشود كه فرد مورد آزمون تصميم بگيرد كه در موارد آتي و در قبال مشكلات مشابه، ديگر مقاومتي در برابر فشارهاي بيروني از خود نشان ندهد و به مرور به شخصيتي جديد تبديل گردد كه توان پرداخت هزينه‌هاي مشابه را ندارد. به همين خاطر است كه از نگاه راقم اين سطور، صرف اعتراف به آنچه بدان اعتقادي نيست اهميتي ندارد، بلكه تغيير شيوه زندگي و تلاش در جهت ساختن انساني جديد از خود بگونه‌اي كه ديگر مبتلا به آن مصائب نگردد، حائز اهميت است. كم نبوده‌اند كساني كه شيوه زندگي خود را از يك برهه كه دچار مضيقه شدند، تغيير دادند. اما از سوي ديگر، كساني كه با وجود مصائب، مشكلات و محدوديت‌هاي بسيار، همچنان شيوه زندگي‌ خود را بر اساس اعتقادات قلبي‌شان بنا نهاده‌اند و دچار استحاله شخصيتي نشده‌اند نيز بسيارند. &lt;br /&gt;نكته دوم: نيچه، فيلسوف شهير جمله‌‌اي دارد كه بسيار عميق و پرمعنا است. او مي‌گويد " كسي كه چرايي زندگي را يافته، با هر چگونه‌اي خواهد ساخت". روي ديگر اين سخن آن است كه سختي‌ها و دشواريها، كسي را كه براي زندگي خود هدف و معنايي تعريف كرده است، از راه باز نخواهد داشت. ويكتور فرانكل، روان شناس برجسته اين موضوع را بخوبي در كتاب " انسان در جستجوي معنا" تشريح كرده است. از نگاه فرانكل، آنچه در زندگي انسان حائز اهميت است، سرنوشتي نيست كه انسان انتظارش را مي‌كشد، بلكه شيوه‌اي است كه انسان سرنوشت را مي‌پذيرد. "زنده بودن يعني رنج كشيدن، اما براي رنج خويش معنايي يافتن، يعني ادامه هستي". ‌آنچه در سراسر اين كتاب ارزشمند، فرانكل قصد دارد به مخاطب خود منتقل نمايد، بيان اين نكته است كه تسليم در برابر سختي‌ها و مصائب، در هيچ شرايطي از سوي آدمي جايز نيست. چرا كه" انسانها در هر وضعيتي در انتخاب راه خويش مختارند. انتقال اين مفهوم كه حتي در تاريك‌ترين لحظه‌ها، مي‌توانيم نشانه‌اي از آزادي معنوي و پاره‌اي از استقلال خود را حفظ كنيم. "انسانها مي‌توانند هر چيز ارزشمندي را از دست بدهند، مگر بنيادي‌ترين گوهر وجودي خويش را: آزادي انتخاب، شيوه برخورد يا شيوه واكنش نسبت به سرنوشت و شيوه برگزيدن راه خويش را". بطور كلي نظريه روانشناسي ويكتور فرانكل بر اين دو پايه استوار است: آزادي اراده و اراده معطوف به معنا براي زندگي. مهم آن است كه بدانيم در هر شرايطي آزاديم تا آنچنان كه اراده مي‌كنيم، عمل نماييم. درست است كه شرايط بيروني نهايت تلاش خود را خواهد كرد تا ما را به راهي برد كه خواست ما نيست، ليكن بايد بدانيم كه در نهايت اين ما هستيم كه بر اساس اراده دروني خود، نسبت به شرايط بيروني واكنش نشان مي‌دهيم. اما اين اراده دروني نيز هنگامي اهميت خواهد داشت كه در پي كسب معنايي براي زندگي باشد. از نگاه فرانكل، در هر لحظه مي‌توان معناي جديدي را براي زندگي بدست آورد. جستجويي همواره، ليكن نه براي يافتن خويش، بلكه براي يافتن معنايي كه به هستي ما محتوا ‌بخشد و براي كسب اين معنا هر چه بتوانيم از خود فراتر رويم، انسان‌تر مي‌شويم. شنيدن اين سخنان از زبان يك روان‌شناس عادي شايد چندان بدل ننشيند. شايد بخود بگوييم كه بيان اين سخنان براي كسي كه تنها با جمعي بيمار روحي سروكار داشته و بر اساس بازخورد‌هاي خود از اين بيماران به چنين نظرياتي رسيده است، در عين درست بودن، براي كسي كه در شرايط دشواري همچون زندان، حبس انفرادي و يا حتي زندان همراه با شكنجه است، شايد چندان قابل اجرا نباشد. اما نكته همين جا است كه صاحب اين نظريه خود سه سال از عمر خويش را در هنگام جنگ جهاني دوم، در اردوگاه‌هاي آشويتس و داخائو گذرانده است. ويكتور فرانكل، در سال 1942 از شهر زادگاهش وين در كشور اتريش، به همراه 1500 همسفر ديگر راهي اردوگاه آشويتس در كشور لهستان شد. اردوگاهي كه در طي سالهاي جنگ، بيش از چهار ميليون انسان بويژه يهوديان در آن توسط اتاق‌هاي گاز، تزريق اسيد، شليك گلوله، بردار شدن، گرسنگي و بيماري از بين رفتند. فرانكل از جمله معدود كساني بود كه توانست از اين اردوگاه جان سالم بدر برد. ليكن مادر، پدر، برادر و همسر او در همين اردوگاه كشته و سوزانده شدند. شرايطي را كه زندانيان در اين اردوگاه با آن روبرو بوده‌اند، زنداني شماره 119104 اين اردوگاه، در كتاب خود (انسان در جستجوي معنا) بخوبي تشريح كرده است. مهم آن است كه نظريه روان‌درماني دكتر فرانكل مبني بر تعريف معنا براي زندگي خود حتي در دشوارترين شرايط، ابتدا توسط خود او و در بدترين شرايط ممكن، آزموده شده و امتحان خود را پس داده است. فرانكل تمام سه سال اسارت خود را تنها به پشتوانه تعريف معنايي براي زندگي خود، توانست تاب بياورد و نشكند. چنانچه در جايي از كتاب او مي‌خوانيم كه" بيچاره آن كس كه مي‌پنداشت زندگي براي او معنايي ندارد، نه هدفي و نه مقصد و مقصودي. او ديگر علتي براي زنده بودن نداشت و كارش ساخته بود". بنابر اين مهم آن است كه در بدترين شرايط نيز بتوانيم براي زندگي خود، معنايي بيابيم تا بتوانيم دشواري‌هاي راه را تحمل كنيم. چرا كه از نظر دكتر ويكتور فرانكل، بنيان‌گذار شيوه معنا درماني (لوگوتراپي)، در هر موقعيتي حتي به هنگام رنج و مرگ نيز مي‌توان معنايي براي زيستن يافت.&lt;br /&gt;اين نوشته را تقديم مي‌كنم به دوست و برادر عزيزم، عبداله مومني و ساير دوستان جوان هم بند او كه اين روزها، سخت در جستجوي معناي زندگي خويش‌اند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;posted by Amir Khorram @ 10:18 AM&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6439355165423323804-5447082919369236942?l=www.amirkhorram.ir%2Farticles%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/5447082919369236942/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6439355165423323804&amp;postID=5447082919369236942&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/5447082919369236942'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/5447082919369236942'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.amirkhorram.ir/articles/2008/01/blog-post.html' title='در جستجوی معنا'/><author><name>Amir Khorram</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07917802222925868118</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='04501354402803709463'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6439355165423323804.post-639434880455104408</id><published>2007-08-05T10:15:00.000+03:30</published><updated>2007-08-05T10:16:53.921+03:30</updated><title type='text'>تجربه تركيه، راهي فراروي مسلمانان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اغراق نكرده‌ايم اگر سكولاريزم را بزرگترين دستاورد بشر پس از تجربه قرون وسطا يا سده‌هاي ميانه، در حوزه سياست بناميم. قرون وسطا كه تقريباً سالهاي 1000 تا 1800 ميلادي را دربر مي‌گيرد، سالهاي اقتدار كامل كليسا در اروپا است. بگونه‌اي كه حكومتها نيز براي حفظ قدرت خود ناچار به تبعيت از كليسا بودند. پاپ‌ها نمايندگان تام‌الاختيار و مبسوط‌اليد خداوند بودند كه بر زمين حكم خدا را جاري مي‌نمودند و كسي را ياراي نقد عملكرد آنان و اعتراض به دستگاه كليسا نبود. كم نبودند كساني كه به جرم تمرد از دستورات پاپ در آتش سوزانده شدند، مثله شدند و يا به ديگر شيوه‌هاي غير انساني، جان خود را از دست دادند. بهمين خاطر است كه دستاوردهاي دوره جديد را كه پس از عصر روشنگري آغاز شد و تا امروز نيز ادامه، بسط و توسعه يافته است، بايد عزيز داشت. دستاوردهايي از قبيل تبديل فئوداليزم به سرمايه‌داري آزاد، تبديل نگاه جزمي و بسته دوران پيشين نسبت به انسان كه دايره اختيارات او را تا حد ممكن محدود و دايره تكاليف او را بسيار گسترده ساخته بود (انسان تكليف محور) به اومانيزم يا انديشه مبتني بر انسان حق محور، جايگزيني عقل خود‌بنياد و نقاد بشري بجاي عقل كائنات محوركه تنها در ذيل انديشه ديني موضوعيت مي‌يافت و تبديل انديشه حكومت ديني به انديشه حكومت سكولار. چرا كه كسب اين دستاوردها، حاصل قرنها رنج و عذاب و ريخته شدن خون ميليونها انسان بي‌گناه است.&lt;br /&gt;از اين ميان آنچه در اينجا موضوع سخن است، سكولاريزم است. در باب سكولاريزم به عنوان بهترين شيوه حكومت در مغرب زمين، كتابهاي بسياري نوشته شده و از زواياي مختلف مورد تبيين، نقد و بررسي قرار گرفته است. ليكن به زعم نگارنده، كليت سكولاريزم را صرفاً مي‌توان در اين دو اصل خلاصه نمود:&lt;br /&gt;-        نفي مشروعيت ديني حكومت&lt;br /&gt;-        نفي مشروعيت ديني قوانين موضوعه&lt;br /&gt;حكومتهاي اروپايي دوره قرون وسطا عمدتاً وابسته به كليسا بودند و بدليل آنكه ارباب كليسا خود را نمايندگان تام‌الاختيار خداوند در روي زمين مي‌دانستند، لذا هر نوع مخالفت با كليسا و دولت‌هاي وابسته به خود را به منزله مخالفت با خداوند تلقي كرده و فرد خاطي را مستحق مجازات شرعي مي‌دانستند. به عبارت ديگر تمامي اجزاي حكومت از نوعي قداست ديني برخوردار بود. در چنين سيستمي طبيعي بود كه مخالفت با هر كدام از اجزاي حكومت، مخالفت با يك نظام مقدس ديني تلقي شود و بر سر مخالف همان بيايد كه بر سر يك محارب ديني مي‌آيد. زدودن مشروعيت ديني از حكومت در دوران جديد و جايگزيني آن با مشروعيت حاصل از آراي مردم، به همين دليل بود. نكته در اينجا بود كه حكومتي كه اجازه نقد خود را به ديگران ندهد و خود را در هاله‌اي از تقدس پنهان نمايد، علاوه بر حق نظارتي كه از مردم مي‌ستاند، نقاط ضعف خود را نيز هيچگاه نخواهد يافت و رفته رفته فساد و عدم كارايي در آن رخنه خواهد كرد و تنها زماني اين فساد عيان خواهد شد كه ديگر راهي براي درمان، باقي نمانده است. اما وقتي مشروعيت حكومت از آراي مردم اخذ شده باشد، مالك اصلي حكومت مردم خواهند بود و اين مالك هرگاه كه احساس كند، ركني از اركان مايملكش(حكومت) مطابق خواست او عمل نمي‌كند، از طريق سازوكارهاي پيش‌بيني شده، آن ركن نامطلوب را تغيير خواهد داد.&lt;br /&gt;در مورد قوانين موضوعه نيز، موضوع به همين شكل است. در نظام وسطايي، بدليل آنكه قوانين از سوي نمايندگان خداوند در روي زمين مصوب شده بود، اجراي آنها به مثابه عمل به احكام شرعي بود و به تبع آن، سرپيچي از اين قوانين نيز به منزله زير پا نهادن قانون شرع و فرد خاطي مستوجب اشد مجازات. در يك كلام، لباسي از شرع بر اندام حكومت انداختن و هاله‌اي از قداست بر سر قوانين اجتماعي نشاندن، خصوصيت حكومت‌هاي ديني در عصر پيش از روشنگري بود.&lt;br /&gt;بهمين خاطر بود كه در عصر روشنگري، اولين موضوعي كه در حوزه سياست مورد توجه قرار گرفت، جايگزيني آراي مردم بجاي دين در امر مشروعيت بخشي به حكومت و قوانين اجتماعي بود. تا هر زمان كه مردم خواستند، بنا‌بر تجارب جديد خود بتوانند ركني از اركان حكومت و يا قانوني از قوانين موضوعه را تغيير دهند و از طريق سازوكارهاي تعيين شده، نظر خود را اعمال نمايند. بر اين اساس حاكمان نيز ميدانند كه دائمي نيستند و در پايان هر دوره از حكومت و براي تداوم آن نيازمند آراي مردم هستند. لذا عقل سليم حكم مي‌كند كه بر خلاف خواست عمومي عمل نكنند و نظارت نهادهاي مردمي را نيز ارج گذارند.&lt;br /&gt;اينها همه مقدمه‌اي بود تا برسيم به انتخابات اخير تركيه و پيروزي حزب اسلام‌گراي عدالت و توسعه. حزبي كه رهبر آن آقاي رجب طيب اردوغان، بارها و به كرات تاكيد كرده است كه پايبند اصول سكولاريزم بوده و بنا ندارد كه احكام شريعت اسلام را در تركيه به اجرا گذارد. اكنون و بر اساس تجربه تركيه، سوال اين‌جاست كه چگونه مي‌توان در عين مسلمان بودن، سكولار باقي ماند.&lt;br /&gt;در مقام پاسخ مي‌توان چنين گفت كه در يك تقسيم‌بندي كلي، نگاه به دين (از جمله دين اسلام) را مي‌توان به دو دسته كلي تقسيم نمود. دين اخلاقي و دين احكامي. در نگاه اخلاقي به دين، مهم رعايت آن دسته از اصول اخلاقي است كه در آن دين خاص و به عبارت صحيح‌تر، در تمام اديان آسماني بر آنها تاكيد شده است. به عبارت ديگر، در نگاه اخلاقي به دين، مهم داشتن و حفظ ايمان است. ايماني كه خود در دو بخش اصلي تجلي مي‌يابد، پارسايي در درون و اخلاق در بيرون. لذا در اين نگاه، آنكس كه داراي ايمان است، مسلمان شناخته مي‌شود و در دنياي ديگر نيز رستگار خواهد شد. اين سخن به معناي حذف احكام از دين نيست، بلكه بدان معناست كه ايمان گوهر دين است واحكام پوسته آن. درست است كه هر گوهري نيازمند پوسته است، ليكن اعتبار پوسته به گوهر آن است و اين دو از ارزش يكساني برخوردار نيستند. به عبارت ديگر ابتدا بايد بدنبال كسب ايمان بود، آنگاه مومنان خود بدنبال احكام ديني خواهند رفت. چرا كه سلامت جامعه در مومن بودن افراد آن و پايبندي آنان به اصول اخلاقي است و نه لزوماً اجراي احكام شرعي. اما دين احكامي بر خلاف دين اخلاقي، وظيفه و رسالت متوليان دين را صرفاً پياده‌سازي احكام ديني مي‌داند و به همين كه ظواهر اجتماعي منطبق با موازين شرعي باشد،كفايت مي‌كند و چنين جامعه‌اي را جامعه آرماني خود مي‌پندارد. در چنين نگاهي، رسالتي در حفظ ايمان مردم براي متوليان دين تعريف نشده است. در يك كلام، در دين اخلاقي اصل ايمان مردم است و احكام ديني نتيجه كسب ايمان تلقي مي‌شوند. ليكن در دين احكامي، اصل رعايت احكام ديني است، چرا كه اين احكام نه نتيجه، كه وسيله كسب ايمان تلقي مي‌شوند. در يك نگاه، ايمان موتور محرك است و احكام سوار بر آن و در ديگري اين احكام هستند كه حامل ايمان مردم‌اند. در يكي تحول دروني فرد مورد نظر است و در ديگري، تغيير بيروني او. اما براي درك آنكه كدام يك از اين دو نگرش به خواست و نيت پيامبر عظيم‌الشان اسلام(ص) نزديكتر است، بد نيست به قرآن كريم به عنوان اصلي‌ترين سند پيام الهي نيز نيم‌نگاهي بياندازيم. در قرآن كريم حجم آيات مربوط به احكام تنها كمتر از 5% كل آيات را تشكيل مي‌دهد و زمان نزول اين آيات نيز اواخر دوران رسالت پيامبر(ص) است(1). اين نكته خود نشان دهنده ارزش احكام ديني در قياس با ايمان مردم است و تاييدي است بر آنكه تا درون كسي ساخته نشود، ساختن بيرون او، ثمري نخواهد داشت. تاكيدي است بر آنكه جاري ساختن احكام شرعي، ايمان‌ساز نيست و جامعه‌اي كه در آن شرعيات حتي اگر درحد كمال نيز رعايت ‌گردد، لزوماً جامعه‌اي ايماني و مطلوب خداوند نيست. تاريخ بيانگر آن است كه سيره پيامبر گرامي اسلام نيز بر همين سياق بوده است. &lt;br /&gt;از سوي ديگر بيان تفاوت اين دو ديدگاه ديني، نشان دهنده آن است كه كدام يك ظرفيت انطباق با حكومت‌هاي سكولار  را دارد و كداميك ظرفيت امتزاج با حكومتهاي ايدئولوژيك را و از اينجا ميتوان به پاسخ سوال ابتداي مطلب رسيد كه چگونه حزبي مانند عدالت و توسعه مي‌تواند در عين داشتن عقايد اسلامي و عمل به احكام ديني در حوزه خصوصي، در حوزه عمومي نيز سكولار باقي بماند و از اصول سكولاريزم نيز دفاع نمايد. بي آنكه دغدغه ناسازگاري ميان اين‌دو را داشته باشد. بر همين اساس شايد مناسبترين وجه انتخابات اخير تركيه را بتوان رقابت ميان سكولارها و لاييك‌ها دانست. سكولارهايي كه بدون داشتن موضع منفي نسبت به دين و تنها به جهت جلوگيري از آلوده شدن گوهر دين به ابزار سياست، مايلند تا مشروعيت ديني را از حكومت و اركان آن و نيز از قوانين اجتماعي بردارند با لاييك‌هايي كه براي دين حتي در عرصه خصوصي زندگي مردم نيز جايگاهي قايل نيستند و دنياي آرماني آنها، دنيايي عاري از هرگونه عقيده ديني است. تجربه كشور تركيه نشان دادكه اسلام سكولار در يك انتخابات آزاد و در يك جامعه ديني، چگونه مي‌تواند از ساير رقباي قدرتمند خود پيشي گيرد.&lt;br /&gt;در عين حال نبايد تاثير تجربه موفق دوره پيشين اين حزب را در كسب آراي اين دوره، از ياد برد. توفيق اسلام‌گرايان در رشد اقتصادي اين كشور، ايجاد فضاي آزاد سياسي و بهبود كيفي زندگي مردم در دوره پيشين، قطعاً در گرايش مردم تركيه بسوي اين حزب در اين دوره نيز تاثيرگذار بوده است. افزايش رشد اقتصادي، كاهش ميزان بدهي خارجي از ميزان 83% به ميزان 55% توليد ناخالص ملي از نقاط قوت مديريت اين حزب اسلامي در دوره پيشين زمامداري آنان است. همچنين نحوه برخورد آنها با مخالفين خود نيز قابل تعمق است. بگونه‌اي كه هيچ روزنامه‌اي در اين دوران بدليل مخالف با سياست‌هاي دولت، توقيف نشد و فعاليت هيچ حزبي نيز به اين خاطر متوقف نگرديد وكردها نيز كه تا پيش از آن همواره در تضاد با حكومت بودند، توانستند در مجلس اين كشور داراي فراكسيون شوند. بدليل همين شيوه مديريت، در هيچ دوره‌اي عضويت در اتحاديه اروپا تا اين حد براي تركها قابل دسترس نگرديده است. تجربه تركيه، تجربه مسلماناني است كه با بكارگيري عقل مدرن، چگونگي حفظ دين و افتخار به مسلمان بودن را در دنياي جديد فراگرفته‌اند و به ساير مسلمانان نيز مي‌آموزند كه تا زماني كه در ذهنيت خود تاملي جدي ننمايند و برعقايد ديني خود، نگاهي دوباره نياندازند و انطباق اين انديشه‌ها را با دنياي مدرن جدي نگيرند، نمي‌توانند مبلغان شايسته‌اي براي دين خود باشند.  &lt;br /&gt;بگذريم از اصحاب كيهان كه پيروزي مسلمانان تركيه را، پيروزي اسلام و مات شدن سكولاريزم عنوان نمودند(2)،كه اگر چنين نمي‌گفتند، بايد كلاه به احترام مسلمانان سكولار تركيه از سر برمي‌داشتند و اين يعني خط بطلان بر تمام سياستهاي پيشين.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1-      براي مطالعه در اين مورد، مي‌توان به جلد دوم از كتاب ارزشمند سير تحول قرآن، نوشته مرحوم مهندس مهدي بازرگان رجوع نمود.&lt;br /&gt;2-      روزنامه كيهان- 2/5/86- صفحه نخست&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6439355165423323804-639434880455104408?l=www.amirkhorram.ir%2Farticles%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/639434880455104408/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6439355165423323804&amp;postID=639434880455104408&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/639434880455104408'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/639434880455104408'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.amirkhorram.ir/articles/2007/08/blog-post_05.html' title='تجربه تركيه، راهي فراروي مسلمانان'/><author><name>Amir Khorram</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07917802222925868118</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='04501354402803709463'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6439355165423323804.post-9034056092565621811</id><published>2007-07-23T08:09:00.000+03:30</published><updated>2007-07-23T08:14:53.196+03:30</updated><title type='text'>مصاحبه با روزنامه اينترنتي روز‌آنلاين</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;(البته اين مصاحبه قديمي است، ليكن هنوز موضوعيت خود را از دست نداده است)&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نه انرژي هسته اي، نفت است نه احمدي نژاد، مصدق&lt;br /&gt;پرونده هسته اي در گفت و گو با امير خرم&lt;br /&gt;باربد کاوه&lt;br /&gt;۸ اسفند ۱۳۸۴&lt;br /&gt;پرونده هسته اي ايران در آستانه ارجاع به شوراي امنيت قرار دارد و نوعي رويارويي با آمريکا. در اين خصوص با امير خرم، عضو شوراي مرکزي نهضت آزادي ايران گفت و گو کرده ايم.&lt;br /&gt;آمريکا در قبال ايران چه موضعي خواهد گرفت؟&lt;br /&gt;لازم مي دانم ابتدا تاريخچه اين وضعيت را عرض کنم که چرا به اين مشکل مبتلا شديم و به اينجا رسيديم. 11 سپتامبر، حداقل در تاريخ سياسي خاورميانه نقطه عطفي بود. بعد از رخداد 11 سپتامبر تحليل کارشناسان غربي اين بود که علت بروز حوادثي مانند حمله به برج هاي دوقلو اين بود که در کشورهاي خاورميانه آزادي و دموکراسي نيست و اين باعث مي شود که در آن کشورها حرکت هاي زير زميني رشد پيدا کند؛ و به جهت اينکه آن حکومت ها به سمت آمريکا تمايل دارند، مخالفين به طور طبيعي از در مخالفت با آمريکا يا حکومت هاي حامي حکومت ديکتاتوري شان ظاهر مي شوند. اين موجب بروز حرکت هاي بن لادني مي شود تا انتقام شان را از آمريکا بگيرند.&lt;br /&gt;پس از 11 سپتامبر دنياي غرب و در راس آنها آمريکا دو راه در پيش گرفتند تا ديگر حوادثي مانند 11 سپتامبر تکرار نشود. راه حل اول آنها، که يک راهکار تاکتيکي بود، افزايش راهکارهاي امنيتي در سطح جهان، بخصوص آمريکا و کشورهاي همسو با دنيا غرب بود. راهکار ديگر، به عنوان راهکار استراتژيک، حل ريشه اي اين مشکل بود. آنها معتقدند که اگر در اين کشورها آزادي و دموکراسي باشد و نيروهاي مخالف بتوانند در صحنه سياسي حضور علني داشته باشند، ديگر ضرورت و نيازي به روي آوردن به حرکت هاي زير زميني نخواهند داشت. به اين دليل فشار روي کشورهايي مانند عربستان، کويت و غيره افزايش پيدا مي کند، تا به طور تدريجي فضاي سياسي را باز کنند و به سمت دموکراسي بروند. به اين نوع دموکراسي هم مي گويند دموکراسي موزاييکي. طرح خاورميانه بزرگ به همين منظور ارائه شد. در اين طرح تمامي کشورهاي خاورميانه به عنوان بزرگترين پتانسيل براي رشد بنيادگرايي، مجبورند فضاي سياسي خود را به سمت دموکراسي ببرند. در اين راستا با عراق و صدام برخورد نظامي شد و همچنين با افغانستان و طالبان. اختلاف دنياي غرب و در راس شان آمريکا با ايران ابتدا از اينجا شروع مي شود. ايران حاضر نشده جايگاه خود را در طرح خاورميانه بزرگ مشخص کند و دموکراسي موزاييکي را مطابق طرح آمريکا پيش ببرد. اگر توجه کنيد فشار دنياي غرب هم بعد از انتخابات مجلس هفتم که يک انتخابات غيردموکراتيک بود شروع شد و با انتخابات نهمين دوره رياست جمهوري که نه تنها صداي اپوزيسيون، بلکه صداي افرادي مانند هاشمي، کروبي و خاتمي در مورد سالم نبودن انتخابات را هم درآورد، به اوج خود رسيد. اما اين بار فشار غرب فقط به خاطر حقوق بشر نبود. در ايران شعارهايي داده مي شد که غرب با توجه به فضاي به وجود آمده ناشي از آن شعارها، بحث امکان دسترسي حکومت ايران به سلاح هاي هسته اي را مطرح کرد. از نظر غرب اگر دولتي که به صورت غيردموکراتيک به قدرت مي رسد و در صحنه داخلي حقوق و آزادي هاي مردم خود را سلب مي کند و در صحنه خارجي هم شعار محو اسرائيل از نقشه جغرافياي گيتي را مطرح مي کند بتواند به سلاح هسته اي دست پيدا کند يک خطر جهاني ايجاد خواهد کرد. به اين خاطر است که دولت آمريکا و دنياي غرب به مخالفت به ايران پرداخته اند. اين حرف دولتمردان ايران درست است که اگر درخصوص پرونده هسته اي بخواهيم کوتاه بياييم مشکل ايران با دنياي غرب حل نمي شود، و پس از آن مساله حقوق بشر و سپس حمايت از تروريسم و حتي مخالفت با صلح اعراب و اسرائيل را مطرح مي کنند. اما من معتقدم که ريشه همه اين مشکلات نه در سلاح هسته اي، نه در حمايت از تروريسم و نه در مخالفت با صلح خاورميانه است. دليل اصلي مخالفت دنياي غرب با دولتمردان ايران، دموکراتيک نبودن ساختار حکومتي است. اينجاست که مشکل اصلي ما با دنياي غرب شروع مي شود.&lt;br /&gt;- براي آمريکا چاه هاي نفت بيشتر اهميت دارد يا دموکراتيک کردن کشورهاي خاورميانه؟&lt;br /&gt;دموکراتيک کردن کشورهاي خاورميانه براي آمريکا يک هدف اخلاقي نيست. اينگونه نيست که آنها به فکر اين باشند که حقوق تعدادي از ابناي بشر در نقطه اي از دنيا دارد پايمال مي شود و آنها اين اين رسالت الهي و اخلاقي را براي خودشان قائل شوند که بروند حقوق آن ملت را استيفا کنند. اگر چنين است پس چرا سراغ ديگر کشورهاي مشابه کشورهاي خاورميانه نمي روند؟ در بسياري از کشورهاي دنيا، حقوق بشر در وضعيتي بسيار خطرناک تر از ايران و خاورميانه قرار دارد. مثلا به جاي جنوب ايران به شمال ايران نگاه کنيد. در آسياي ميانه وضعيت حقوق بشر به مراتب بدتر از بسياري از کشورهاي خاورميانه و ايران است. اما نام آنها در هيچ گزارش عدم رعايت حقوق بشر ديده نمي شود و هيچ فشار سياسي خاصي هم به آن ها وارد نمي شود. اما قرن، قرن انرژي است. خاورميانه هم بزرگترين منبع انرژي دنيا است. بيشترين مصرف انرژي خاورميانه را به ترتيب ژاپن، اروپا و آمريکا دارد. پس براي آنها مهم است که قيمت نفت، گاز و انرژي که در خاورميانه تعيين مي شود از ثبات برخوردار باشد. هرنوع بنيادگرايي سياسي، چه از طرف دولت ها و چه از طرف گروه هاي بنيادگراي زيرزميني، مي تواند در قيمت جهاني نفت تاثيرگذار باشد. بنابراين آن چيزي که براي دنياي غرب و در راس شان آمريکا مهم است، ثبات قيمت انرژي است. آنها به دنبال اين هستند که اين منطقه دموکراتيزه شود، تا در اين فضاي دموکراتيک، گروه هاي بنيادگرا رشد نکنند و قيمت جهاني نفت و انرژي به ثبات برسد و اقتصاد غرب از تغييرات ناگهاني صدمه نبيند. در کشورهاي غيردموکراتيک هيچ چيز قابل پيش بيني نيست. مثلا ايران در زمان شاه جزيره ثبات ناميده مي شد، اما همين جزيره ثبات يک شبه زير آب رفت. اين تجربه اي شد براي آنها که رژيم هاي ديکتاتوري شايد داراي اقتدار باشند، اما مي توانند در يک شب به زير آب بروند و نابود شوند. پس قابل اعتماد نيستند. بنابراين براي اينکه بتوانند انرژي خود را از اين منطقه تامين کنند ناگزيرند اين کشورها را به سمت دموکراسي ببرند و در يک فضاي دموکراتيک قيمت بازار انرژي را کنترل کنند.&lt;br /&gt;آمريکا براي رسيدن به هدفش از چه ابزاري استفاده مي کند و چگونه عمل خواهد کرد؟&lt;br /&gt;آنها در ارتباط با ايران هيچگاه به سمت يک حرکت نظامي تمام عيار نخواهند رفت. علتش هم اين است که از نظر روانشناسي اجتماعي، ملت ايران به شدت اجنبي ستيز است. اين خصلت در ميان کشورهاي عربي بسيار کم تر هست. هرچند که در طول تاريخ معاصر کشورهاي مختلفي از حکومت هاي ايران استفاده کردند، از پرتغال گرفته تا روسيه و انگليس و اين اواخر آمريکا، اما هيچگاه ايران مستعمره يک کشور بيگانه نشده است. چون ملت ايران هيچگاه نتوانسته بپذيرد که خارجي بر او حکومت کند. خارجي ها همواره از پشت سايه به حکومت ايران خط مي دادند. بنابراين حمله نظامي تمام عيار باعث خواهد شد تمام نيروهاي سياسي موجود در ايران و تمام ملت ايران، اختلافات خود را هرچند هم که عميق باشد کنار بگذارند و مبارزه با نيروهاي اجنبي برايشان در اولويت قرار گيرد. آمريکايي ها قطعا اين را مي دانند که سخت ترين راه مقابله با ايران، حمله نظامي تمام عيار است. دو راه ديگر هم وجود دارد. راه اول تحريم هاي اقتصادي است. اين راه مي تواند اجماع جهاني را هم به دنبال داشته باشد. چون آمريکا در مقابل ايران نمي تواند مانند قضيه عراق به صورت انفرادي وارد عمل شود و به حمايت دنيا احتياج دارد. چون فاصله دولت و ملت در ايران مانند عراق زمان صدام نيست، نيروهاي سياسي کم و بيش مي توانند فعاليت کنند و ملت ايران هم در مقايسه با ملت عراق در زمان رژيم کاملا پليسي صدام، از آزادي بيشتري برخوردار است و دولت هم در بين اقشاري از مردم داراي پايگاه اجتماعي است. راه ديگر، بين حمله نظامي تمام عيار و تحريم اقتصادي است؛ يعني حمله نظامي محدود. به اين شکل که آمريکايي ها مراکز هسته اي ايران را مورد حمله قرار دهند که آن هم تبعاتي خواهد داشت که چندان براي آمريکايي ها خوشايند نخواهد بود. بنابراين به نظر من آمريکايي ها جلوتر از تحريم اقتصادي نخواهند رفت.&lt;br /&gt;دولتمردان ايران چه خواهند کرد؟&lt;br /&gt;اين منازعه دو طرف دارد، يک طرف اروپا و آمريکا است و طرف ديگر دولتمردان ايران هستند. پيش بيني من در مورد حرکت دولتمردان ايران، دو شکل دارد. يک پيش بيني خوش بينانه و يک پيش بيني بدبينانه. پيش بيني خوش بينانه اين است که دولتمردان ايران در برابر خواسته هاي غرب، تا لحظه آخر مقاومت، اما در کنار آن خواسته هاي خود را هم مطرح مي کنند. در اين صورت اگر مجبور به پذيرش خواسته هاي غرب شوند، در کنار آن امتيازات بزرگي هم بخواهند گرفت. اما اگر به تعليق غني سازي تن دهيم، با مشکل قدرت مانور مواجه خواهيم شد. فضاي سياسي موجود يک فضاي قيف مانند است و دولت آن قدرت مانوري را که در زمان آقاي خاتمي داشت، ندارد. ما هرچقدر دنيا را عليه خود متحد کنيم و قدرت مانور کمتري به دست آوريم، به ته قيف نزديک تر مي شويم و امکان امتيازگيري ما هم کاهش پيدا مي کند. زماني بود که حداقل اروپايي ها معتقد بودند دسترسي به انرژي صلح آميز براي ايران منعي ندارد، اما ما با عملکرد نادرست‌مان باعث شديم مواضع اروپاييان به امريکاييان نزديک شود و امروز آنها هم اعتمادشان را از دست داده اند و مي گويند پروسه کامل غني سازي در ايران منتفي است. اين نشاندهنده حرکت پرشتاب ما به سمت ته قيف است. اما تحليل بدبينانه من؛ آقاي احمدي نژاد در زمان انتخابات و بعد در سفرهايي که انجام دادند مرتباً شعار دادند که چنين و چنان خواهم کرد. اما تحقق اين شعارها حداقل در کوتاه مدت امکان پذير نيست. بحث عدالت گستري و توزيع مناسب درآمد در جامعه اي مثل ايران، در کوتاه مدت ناممکن است. خود دولتمردان هم به اين نتيجه رسيده اند که اين شعارها در کوتاه مدت تحقق نمي يابد. از طرفي کافي است دنياي غرب پرونده را به شوراي امنيت ارجاع دهد و دنيا ايران را تحريم اقتصادي کند، آن هم فقط به شکل عدم خريد نفت از ايران. آن هم در حاليکه بخش اعظم بودجه سال آينده ايران بر مبناي درآمدهاي نفتي است. يعني برخلاف دوره آقاي خاتمي که سعي براين بود که درصد وابستگي بودجه به منابع نفتي کاهش يابد، در دولت آقاي احمدي نژاد اين وابستگي افزايش يافته است. حال اگر اين منبع درآمدي از بودجه حذف شود ديگر چيزي از بودجه باقي نمي ماند و ما دچار بحران اقتصادي مي شويم و با اين حساب شعارهاي دولت هم عملي نمي شود و نارضايتي در داخل به اوج خود مي رسد.&lt;br /&gt;ظاهرا به همين منظور بودجه سايه را نيز پيش بيني کرده اند تا اگر اين تحريم ها عملي شد ايران دچار مشکل آنچناني نشود.&lt;br /&gt;بحث بودجه سايه مطرح شده، اما نگفته اند چه منابعي جايگزين منابع نفتي خواهد شد. آنها حداقل درآمدها در شرايط جنگي را در نظر گرفته اند. اگر اينگونه باشد ما شرايط مشابه تاريخي آن را داشته ايم. در زمان ملي شدن صنعت نفت، مرحوم مصدق چنين لايحه اي را به مجلس برد و پس از آنکه دولت انگليس، ايران را تحريم کرد و نگذاشت نفت ايران به فروش رود و ميزان خريدهاي ما افزايش يافت و ايران به سمت فروش ساير کالاها و افزايش موازنه اقتصادي و اقتصاد بدون نفت رفت. و به اين دليل هم موفق شد که مردم پشت مصدق ايستاده بودند و مثلا اوراق بهاداردولت را که فقط کاغذ خالي بود مي خريدند تا دولت حمايت شود. اينگونه بود که مصدق موفق شد نفت را ملي کند و کمر استعمار پير را بشکند. حال مسئولين گاهگاهي چنين مشابه سازي را انجام مي دهند که البته هيچ مناسبت تاريخي ندارد. چون نه انرژي هسته اي براي مردم جايگاه و اهميت نفت را دارد و نه آقاي احمدي نژاد آنچنان که مرحوم مصدق در دل مردم جاي داشت چنين جايگاهي دارد. آقاي احمدي نژاد نمي تواند مردم را پشت سر خود نگه دارد. نه تنها اپوزيسيون از او حمايت نمي کند، که حتي مرداني در خود حکومت مانند هاشمي، کروبي و خاتمي هم با او تفاوت ديدگاه و اختلاف دارند. آقاي احمدي نژاد کسي نيست که بتواند اين سکان بحران زده را در دست گيرد. به همين دليل تصور مي کنم بودجه سايه هم نمي تواند در شرايط بحراني مملکت را نجات دهد.&lt;br /&gt;ظاهرا آمريکايي ها گفته اند حاضر نيستند اشتباه عراق را تکرار کنند و مردم ايران را براي مدتي طولاني در فشار قرار دهند. آيا تحريم هاي آمريکا طولاني مدت خواهد بود؟&lt;br /&gt;تحريم تا زماني ادامه خواهد داشت که ايران در مقابل خواست هاي مطرح شده جهاني مقاومت کند. اين تحريم ها مدت دار نيستند. اما در شرايطي قرار داريم که دنيا با اين تحريم ها در کوتاه مدت هم مي تواند به اهدافش برسد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6439355165423323804-9034056092565621811?l=www.amirkhorram.ir%2Farticles%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/9034056092565621811/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6439355165423323804&amp;postID=9034056092565621811&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/9034056092565621811'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/9034056092565621811'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.amirkhorram.ir/articles/2007/07/blog-post_23.html' title='مصاحبه با روزنامه اينترنتي روز‌آنلاين'/><author><name>Amir Khorram</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07917802222925868118</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='04501354402803709463'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6439355165423323804.post-5664554322913655203</id><published>2007-07-21T07:36:00.000+03:30</published><updated>2007-07-22T16:03:10.165+03:30</updated><title type='text'>براي كدام مخاطب</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;چهارشنبه‌شب و پنج‌شنبه‌شب هفته گذشته، قطعاً افراد بسياري پاي تلويزيون‌هاي خود نشستند تا شاهد برنامه‌اي باشند تحت عنوان "بسوي دموكراسي" كه قرار بود اعترافات كساني را پخش كند كه براي براندازي نظام اقدام كرده بودند. رامين جهانبگلو كه در ايران فرد ناشناسي نيست، همينطور خانم هاله اسفندياري و آقاي كيان تاجبخش كه هر كدام پس از چند ماه بازداشت و حبس انفرادي، در نهايت به هرآنچه كه مطلوب وزرات اطلاعات بود، اعتراف كردند. سراسر اين برنامه بدنبال القاي اين مطلب بود كه همه كساني كه در كشورهاي شمالي ايران عليه حكومتهاي خودكامه خود و براي برپايي دموكراسي از طريق انقلاب‌هاي بدون خون‌ريزي فعاليت كرده‌اند، حقوق بگيران امريكا و عناصر وابسته به بيگانه بوده‌اند. گويي از نگاه تهيه‌كنندگان اين برنامه، كلمه دموكراسي اسم رمز كليه نيروهاي برانداز نظام‌هاي مردمي و ضد امريكا است و تمامي كساني كه در كشور‌هايي مانند ايران دل به دموكراسي (به عنوان بهترين شيوه حكومتي كه بشر تا امروز بدان دست يافته) داده‌اند و بدنبال كسب آن هستند، جز جمعي جاسوسان وابسته به بيگانه نيستند. لابد از اين پس نيز هركس در كشور ما از دموكراسي، حقوق شهروندي، حكومت مردم بر مردم و حقوق بشر سخن گويد و بدنبال اصلاح امور از طرق قانوني و بدون توسل به روشهاي خشونت‌آميز باشد، مصداق عوامل انقلاب‌هاي رنگين بوده، امنيت ملي را به مخاطره انداخته و مستوجب عقوبت است. بگذريم از اينكه چگونه پيش از اثبات اتهام فردي در يك دادگاه صالح، حكومت خود را محق مي‌داند كه با پخش اعترافات او، اينچينين با آبرويش بازي كند. آيا اگر در آينده هر كدام از اين افراد در دادگاه مدعي شود كه اعترافاتش تحت فشار بوده و فاقد اعتبار است و دادگاه نيز او را بيگناه تشخيص دهد، تكليف آبروي ريخته او چه مي‌شود و چه كسي مي‌تواند حكومت را بدليل بي‌حرمتي به يك شهروند، مورد مؤاخذه قرار دهد.&lt;br /&gt;اما از جنبه ديگر و براي پي بردن به انگيزه پخش اين برنامه در چنين شرايطي، ابتدا بايد مخاطبان آن را شناسايي كرد تا بتوان تحليل نمود كه نحوه تاثيرگذاري اين اعترافات بر آنها چگونه بوده است. به نظر نگارنده، از اين منظر مخاطبان اين برنامه را مي‌توان به سه دسته كلي تقسيم نمود. دسته اول كساني هستند كه در خارج از كشور بيننده اين برنامه بودند، اعم از ايرانيان مقيم خارج از كشور و يا افراد غير ايراني. آنچه مسلم است با تبليغاتي كه در خارج عليه دولتمردان فعلي ايران مي‌شود، مشاهده اين اعترافات براي اين دسته از بينندگان، نه تنها دليلي بر توطئه‌هاي اجانب بر عليه حكومت ايران نخواهد بود كه برعكس نشان دهنده نظامي خواهد بود كه براي اثبات حقانيت خود حاضر است تحت انواع فشارها، از مخالفان خود اعتراف بگيرد و اين اعترافات را نيز در سطح عمومي پخش كند. هنوز از خاطر مردم نرفته است كه چگونه ملوانان انگليسي كه وارد آبهاي ايران شده بودند، پس از بازداشت چند روزه خود، علاوه بر اعتراف به تجاوز به آبهاي ايران، از نخست وزير انگليس نيز خواستند كه سياست خود را درقبال عراق تغيير دهد. ليكن پس از آزادي و بازگشت به خاك خود، اظهار نمودند كه تمامي آن حرفها را در زندان‌هاي انفرادي و تحت فشارهاي روحي و بنا به خواست بازجويان خود بيان داشته‌اند. قطعاً آنهايي كه در آنسوي آبها زندگي مي‌كنند، سخن آنان را بيشتر پسنديدند تا توضيحات سخنگوي وزارت خارجه ايران را. بنابر اين اگر فردا اين افراد نيز آزاد شده و روانه خاك كشور خود شوند و در آن ديار به راست يا دروغ، مدعي شوند كه تمام آنچه گفته‌اند تحت فشار‌هاي روحي بوده و صحت ندارد، قطعاً براي شنوندگان خارج از كشور، پخش اين اعترافات سند ديگري خواهد شد بر بسته بودن و غير دموكراتيك بودن نظامي كه بزرگترين هنرش، اخذ اعتراف از مخالفان خود در شرايط غيرطبيعي است. اما دسته دومي كه بيننده اين برنامه بودند، مردمي هستند كه در داخل ايران زندگي مي‌كنند. به زعم نگارنده، بخش قابل توجهي از اين افراد، كساني هستند كه با سياستهاي فعلي حكومت نظر موافق ندارند و اگر روزي هم دل به شعارهاي زيباي آنها داده بودند، اينك به تهي بودن آن شعارها پي برده‌اند و در صف منتقدين و مخالفين دولت درآمده‌اند. براي اين گروه از مردم، پخش اين اعترافها جز افزودن كينه و نفرت نسبت به آنچه كه مي‌گذرد، دستاورد ديگري در پي نخواهد داشت. مگر كم ديده‌اند كساني را كه در زندان به همه آنچه مي‌توانستند در عناد با حكومت انجام دهند اعتراف مي‌كردند، اما پس از آزادي از زندان، تمامي آنچه را كه گفته بودند منكر مي‌شدند و فشار‌هاي گوناگون درون زندان را عامل آن گفته‌ها عنوان مي‌كردند. اگر روزي زندانيان آزاد شده، بخاطر انجام مصاحبه‌هاي آنچناني در مقابل مردم احساس شرمندگي ناشي از عدم پايمردي مي‌كردند، اينك اوضاع بگونه‌اي شده است كه هيچكس با ديدن اينگونه فيلم‌هاي اعتراف‌گيري، نه تنها تحت تاثير قرار نمي‌گيرد كه حتي اعتراف‌كنندگان را مستحق شرمساري نيز نمي‌بيند. پيش فرض اين دسته از مردم آن است كه پس از شنيدن خبر دستگيري كسي بدلايل سياسي يا امنيتي، بايد منتظر روزي ماند كه زنداني بخت برگشته در جلوي دوربين، به انجام تمامي فعاليت‌هايي كه مي‌توانسته عليه حكومت انجام دهد، اعتراف كند. حتي وقتي پيرمردي همچون سيامك پورزند در مصاحبه تلويزيوني خود در سال 81، در حال اشك ريختن قسم مي‌خورد كه در زندان تحت هيچ فشاري قرار نداشته و به ميل خود حاضر به انجام مصاحبه شده و در زندان" به شدت تحت كرامت بازجويان قرار داشته است"، كسي اين سخنان را جدي تلقي نكرد. اما در كنار اين دو دسته، دسته سومي نيز هستند كه مخاطب اين برنامه‌ تلقي مي‌شوند. ليكن براي اين دسته از بينندگان نيز كه طرفداران سياستهاي حاكم هستند، پخش اينگونه اعترافات دستاوردي براي حكومت نخواهد داشت. چرا كه اين دسته از بينندگان، نيازي به اثبات حقانيت دولت مطلوب خود ندارند و مشاهده چنين صحنه‌هايي چيزي بر يقين آنها نخواهد افزود. به عبارت ديگر اگر روزي پخش اعترافات كساني مانند احسان طبري، نورالدين كيانوري يا اعضاي مجاهدين خلق مي‌توانست جمعي را كه هنوز در ترديد حقانيت حكومت يا گروه‌هاي سياسي معاند مانده بودند به يقين برساند، اينك و پس از تمامي اين سالها قطعاً تكرار آن سناريو‌ها، ترديدي در يقين كسي ايجاد نخواهد كرد و بر يقين كسي نيز نخواهد افزود. اين دسته از مردم، شبانه روز از طريق ابزارهاي تبليغاتي حاكم مانند راديو، تلويزيون و مطبوعات همسو تحت بمباران دائم قرار دارند و با تاثيرپذيري از اين فضاي تبليغاتي بر حقانيت دولت برخاسته از ميان خود صحه مي‌گذارند. چندان دشوار نسيت، كافيست چارچوب ذهني مخاطب در اين مدار قرار گيرد كه عامل تمامي ناتواني‌هاي دولت در پيشبرد شعارها و برنامه‌هاي خود، تلاش معاندين وابسته به بيگانه است نه ناتواني ذاتي دولت. آنگاه هر نوع مخالفت با شيوه‌هاي پيش گرفته توسط حكومت، تلاشي برنامه‌ريزي شده از سوي همان جماعت خودفروش تلقي خواهد شد كه بدنبال سرنگوني چنين دولتي هستند.&lt;br /&gt;حال كه پخش چنين برنامه‌اي، با توجه به سه دسته بيننده آن هيچ دستاوردي براي حكومت ندارد، اين سؤال مطرح مي‌شود كه پس علت پخش اين برنامه چه بوده است. كافي است كمي به عقب برگرديم. برخورد با بانوان شركت كننده در تظاهرات تساوي حقوق زن و مرد، برخورد با دانشجويان در دانشگاه‌هاي مختلف، برخورد با فعالان سياسي و در دور جديد برخوردها، توقيف روزنامه هم ميهن، لغو امتياز روزنامه بزرگترين حزب مخالف دولت، برخورد با دانشجويان دانشگاه اميركبير و بازداشت تعدادي از آنها، بازداشت چند تن از اعضاي ادوار تحكيم وحدت و پلمپ غير قانوني دفتر آنها، بازداشت رييس سنديكاي كارگران اتوبوسراني، تغيير مديريت تنها خبرگزاري غير همسو با دولت و اينك اعتراف كساني كه در شرايطي بسته و بدون دسترسي به وكيل، هر آنچه خواست بازجويان است بر زبان مي‌آورند، تماماً نه تنها نشان از قدرت دولت ندارد كه به زعم نگارنده، نشانه‌هايي از ضعف نيز در آن هويداست. دولتي كه در سياست خارجي پاي در مسيري گذارده كه تا كنون جز بحران‌هاي روز افزون حاصلي دربر نداشته و اثرات اقتصادي اين بحران‌ها اينك براحتي بر زندگي روزمره مردم قابل مشاهده است. در داخل نيز اوضاع بهتر از حوزه سياست خارجي نيست. اقتصاد متورمي كه بيكاري در حال گسترشي را نيز همراه دارد. فرهنگي كه ديگر جسمي بدون كالبد را مي‌ماند. جامعه‌اي كه هراس دائمي از كوتاهي لباس بانوان يا آرايش موي مردان، دغدغه روزمره مردمان آن است. فساد سازمان يافته‌اي كه ديگر حتي از سوي مسئولان امر نيز قابل انكار نيست و به يكي از عوامل جدي تهديد امنيت ملي تبديل شده است و پليسي كه بجاي ايجاد امنيت در جامعه، ترويج خشونت را پيشه خود ساخته است. چنين كارنامه دوساله‌اي، طبعاً هر دولتي را در موضعي قرار مي‌دهد كه از اقتدار از دست رفته خود دفاع نمايد و براي اثبات اين اقتدار، چه راهي آسان‌تر از سركوب مخالفاني كه عهد كرده‌اند هيچگاه دست به خشونت نزنند و مخالفت خود را با شيوه‌هاي مقبول حكومت، مقيد به قانون نمايند. اينگونه است كه دولت براي كسب اعتماد به نفس از دست رفته خود، چنين بي‌مهابا مخالفان خودرا به بند مي‌كشد، روزنامه‌هاي آنها را به طرفه‌العيني مي‌بندد، دفاتر آنها را بدون مجوز قانوني پلمپ مي‌كند و اينك با پخش اعترافات جمعي انسان دربند، حقانيت خود را به رخ مي‌كشد. به زعم نگارنده، پخش اين اعترافات، پايان و نقطه اوج يك پروژه نيست، بلكه آغاز پروژه جديدي است. پروژه‌اي كه بدنبال تثبيت اين نظريه است كه سخن گفتن از دموكراسي و حقوق بشر، از مصاديق بارز جاسوسي و تلاش در جهت براندازي نظام تلقي ‌گردد و دست حكومت را در برخورد با طالبان دموكراسي بازتر از پيش كند. از همان روزي كه اصطلاح براندازي نرم بر زبان وزير اطلاعات دولت نهم جاري شد، قابل تصور و تحليل بود كه پروژه برخورد جدي‌تر با مخالفان اصلاح‌طلب كه امكان برخورد قانوني با آنها چندان ميسر نيست، كليد خورده است. اينك نيز بايد متتظر روزهاي آينده بود تا خوشه‌چيني دولت مردان را از پخش چنين برنامه‌اي، شاهد باشيم. آنچه مسلم است در جامعه‌اي مانند ايران و در شرايطي مانند امروز، كاربرد و تاثير اين شيوه‌ها مورد ترديد جدي است. بالعكس در چنين شرايط پيچيده‌اي كه دولت به حمايت گسترده مردم نيازمند است، باز گذاردن فضاي سياسي، گفتگو با مخالفان قانوني و در يك كلام پيش گرفتن روشهاي دموكراتيك، تنها راه خروج از بحران است. ليكن اينكه حكومت نيز چه زماني به اين نتيجه برسد و رويه خود را تغيير دهد، بايد منتظر ماند و از صبر و تلاش باز نايستاد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6439355165423323804-5664554322913655203?l=www.amirkhorram.ir%2Farticles%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/5664554322913655203/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6439355165423323804&amp;postID=5664554322913655203&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/5664554322913655203'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/5664554322913655203'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.amirkhorram.ir/articles/2007/07/blog-post_21.html' title='براي كدام مخاطب'/><author><name>Amir Khorram</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07917802222925868118</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='04501354402803709463'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6439355165423323804.post-2988824947055001618</id><published>2007-06-28T00:14:00.000+03:30</published><updated>2007-06-28T00:19:20.438+03:30</updated><title type='text'>انديشه‌ سياسي در عصر مشروطه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;مقدمه:&lt;br /&gt;بي گمان انقلاب مشروطيت ايران (1285 ه.ش/1905 م) يكي از تحولات سرنوشت‌ساز تاريخ معاصر ما به شمار مي‌رود و مانند هر انقلابي نقطه عطف و تحولي است كه نهادها و ساختار‌هاي اجتماعي و سياسي را دگرگون كرده است. اين انقلاب فرزند زمان خود و نتيجه وضعيت اجتماعي و سياسي عصر خود بود. اين انقلاب نتيجه برخورد سه انديشه جداگانه سياسي و ديني بود كه خاستگاه، برداشت و هدف هر كدام از آنها از مشروطيت با ديگري متفاوت بود. آنچه در انقلاب مشروطيت رخ داد نشان از ظرفيت اجتماعي- سياسي جامعه و نيز ميزان توانمندي جريان روشنفكري ( اعم از سكولار و يا ديني) در ايجاد تحولات اجتماعي بود. در هر حال مشروطيت نقطه عطفي در تاريخ معاصر اين سرزمين است كه بارها و بارها بايد به تحليل آن پرداخت. نقاط ضعف و قوت آن را كاويد و اين آموخته‌ها را چراغ راه آينده ساخت. چرا كه ملتي كه تاريخ خود را نداند، مجبور به تكرار آن خواهد شد.&lt;br /&gt;انديشه‌هاي سياسي در مشروطه:&lt;br /&gt;مشروطه با همه پيش فرضها، پيش زمينه‌ها و شرايط و عوامل آن در بستر خود محل پرورش چالش‌هاي فكري اجتماعي در زمينه‌هاي گوناگون بود. بطور كلي جريان‌هاي فكري و انديشه‌اي در اين دوران را مي‌توان در قالب سه گرايش، دسته‌بندي نمود. گونه‌ اول: آزاد انديشي و روشنفكري و آزادي‌خواهي و اقتباس از دنياي غرب است كه از شاخص هاي اصلي آن حقوق طبيعي آدمي، حكومت عرفي و سكولار، قانون گذاري بشر و شخصي بودن دين است. گونه دوم: نو‌انديشي ديني است كه مي‌كوشيد فرد‌گرايي، علم، آزادي و تجدد را با مقاصد و سنن مذهبي و اسلامي توافق دهد و تركيب نمايد و در دينداري نيز از تعصب بپرهيزد و تساهل و تسامح را ترويج كند. گونه سوم: اصول‌گرايي ديني و مشروعه‌خواهي است كه شريعت را حقيقتي ثابت و فراتاريخي انگاشته و در آن كمتر به تاويل و تحول و انعطاف در برداشت از مفاهيم ديني رضا مي‌دادند و با آزادي، برابري و مفاهيم جديد غربي سر سازگاري نداشتند. عمده جريان‌هاي فكري دوران مشروطيت را در اين سه گونه مي‌توان دسته بندي نمود. اينك به توضيح مختصري در باب هر كدام از اين سه گرايش فكري مي‌پردازيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الف) آزاد انديشي و آزاد‌خواهي غرب گرايانه&lt;br /&gt;صاحبان اين انديشه در نيمه دوم قرن نوزدهم ميلادي در اثر آشنايي با انديشه‌ها و فرهنگ و تمدن مغرب زمين، خواهان اصلاحاتي در ساختار فرهنگي اجتماعي ايران شدند. در دوره مشروطه، درگيري اصلي فكري و فرهنگي روشنفكران، مساله رويارويي جامعه ايران با اروپا و غرب بود. روشنفكران در اثر اين رويارويي به طرح پرسش‌هاي جديدي دست زدند كه معارف ديني آن زمان كمتر به آنها توجه داشت و اساساً پاسخ مناسبي براي آن پرسش‌ها نداشت. فرهنگ جديد روشنفكري در ايران به طور مستقيم و به گونه‌اي گريز‌ناپذير با آنچه در غرب مي‌گذشت در ارتباط بود و از نتايج آن تاثير مي پذيرفت. فضاي مشروطه به شدت متاثر از افكار و آراي متفكران عصر روشنگري در اروپا بود. اين دسته از روشنفكران مشروطه، علوم تجربي را تنها نوع دانش بشري و معيار مطلق تجددخواهي و پيشرفت اجتماعي و بيان تمدن و اخلاق و دين در جامعه مي‌دانستند و آن را كه گاهي به آن علم جديد نيز مي‌گفتند در مقابل علم قديم (دين) قرار مي‌‌دادند. اكثريت اصحاب اين طيف از نو‌انديشي، اهل قلم، مترجمان و مولفان، تحصيل كردگان فرنگ رفته و دولتمردان بودند. رئوس مولفه‌هاي فكري اين دسته از روشنفكران كه نوعاً از غرب اقتباس شده بود، از اين قرار است:&lt;br /&gt;- حقوق طبيعي آدمي.&lt;br /&gt;انسان‌ها صرف نظر از هر اعتقاد مذهبي كه داشته باشند، حقوقي برابر دارند. مانند حق بيان، قلم، كار و مشاركت اجتماعي آزادانه.&lt;br /&gt;- سكولاريسم.&lt;br /&gt;حكومت امري عرفي است كه از طريق قرارداد اجتماعي برقرار مي‌شود و جامعه با خرد، دانش و تجارب بشري- و نه دين- بايد اداره ‌شود.&lt;br /&gt;-جايگاه دين&lt;br /&gt;دين امري شخصي است و قلمرو سياست‌گذاري ي عمومي اجتماعي، از آن جداست.&lt;br /&gt;- قانون‌گذاري بشري.&lt;br /&gt;وضع قوانين مناسب و متغير براي اداره اجتماع، به دست نمايندگان منتخب مردم صورت مي‌گيرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ب) نوانديشي ديني&lt;br /&gt;اين گروه نيز مانند گروه نخست، پيشگاماني در قرن نوزدهم دارند، مانند سيد جمال‌الدين اسدآبادي، عبده، كواكبي و شيخ هادي نجم‌آبادي. از نمايندگان برجسته اين طيف مي توان از طباطبايي، ناييني، ملا عبدالرسول كاشاني، محلاتي و سيد جمال واعظ نام برد. طيف نخست (روشنفكران سكولار) بطور مستقيم و يا غير مستقيم در تحريك اين دسته از روشنفكران ديني نقش داشتند. اين گروه از يكسو به عقل، دانش و تجارب بشري و رهيافت‌هاي جديد دنياي غرب احساس نياز مي‌كردند و نمي‌توانستند تحولات و دگرگوني‌هاي سريع جهان معاصر را ناديده بگيرند، و از سوي ديگر معتقد و پايبند به دين و آموزه‌هاي ديني بودند. در واقع اين طيف از يك طرف دغدغه‌ها و علقه‌هاي مذهبي داشتند و از طرف ديگر مواجه با مفاهيم و انگاره‌هاي تازه‌ عقلي، علمي و عرفي دنياي جديد بودند. از اينرو اينها تا آنجا كه مي‌توانستند به تجديد حيات فكر ديني مي‌پرداختند. شريعت اسلام را به گونه‌اي تفسير و تاويل مي‌كردند كه با عقل و دانش و تجارب بشر جديد تقارب و تقارن پيدا كند و هم‌سخن و همراه شود. اين گروه در واقع وظيفه خود را اينگونه تعريف كرده‌ بودند كه دين را طوري بيارايند و پيراسته كنند كه توان پاسخ‌گويي به مسايل جديد و نيازهاي نو را داشته باشد. تلاش‌هاي اين دسته از روشنفكران هنوز در ايران و خارج از ايران ادامه دارد و در همين دهه‌هاي اخير شخصيتهايي مانند مرحوم شريعتي، مرحوم طالقاني، مرحوم بازرگان و ..... از ادامه دهندگان راه آنها هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ج) اصول‌گرايي ديني و مشروعه خواهي&lt;br /&gt;اين طيف از دايره سنت‌ها پا بيرون نمي‌نهادند. نه خود به فرنگ و فرهنگ نوينش سفر مي‌كردند و نه گوش به حرف‌هاي جديد مي‌دادند. نماينده برجسته اين گروه در سطح مجتهدان تهران آيت‌الله شيخ فضل‌الله نوري بود و در سطح مرجعيت مركزي نجف و عتبات نيز آيت‌الله سيد محمد كاظم يزدي. اينان معمولاً تحولات جديد را خيلي جدي نمي‌گرفتند و معتقدات، احكام، رسوم و شريعت ديني را به عنوان يك حقيقت مطلق، ثابت، ابدي و فراگير به تمامي و بدون كوچكترين پيرايش و اصلاح مي‌خواستند و در آن گزينش و تاويل و تطبيق را روا نمي‌شمردند. از شاخص‌هاي بارز فكري اين گروه، تحكم انديشي، مطلق نگري، عدم تساهل و تسامح در موضوعات ديني، مخالفت با حقوق طبيعي و ستيز با دستاورد‌هاي غرب را مي‌توان نام برد.&lt;br /&gt;تفكر جديد در ايران- و به تبع، حاملان اين تفكر جديد يعني روشنفكران- بر خلاف خاستگاه تاريخي خود در غرب، هيچ‌گاه بر بنياد پيدايش شرايط اجتماعي و اقتصادي جديد و متناسب با آن استوار نبود و همچنين انديشه‌اي كه چنين شرايطي را تبيين كند، تكوين نيافت. جوامع غربي فرايندي را طي كرده بودند و تحولات ذهني و عيني عميقي را پشت سر گذاشته بودند تا به مرحله مدرنيزم و مدرنيته رسيده بودند. از آغاز تعريف دولت مدرن بر اساس انديشه سياسي توماس هابز و تعريف دولت بر مبناي اراده مطلق در قرن هفدهم، تعريف دولت بر اساس اراده اكثريت جان لاك، اراده همگاني بنتام، اراده عمومي روسو، اراده اخلاقي كانت و دولت نماينده اراده عقلاني هگل در قرن نوزدهم ميلادي، زماني طولاني سپري شد كه اين ايام فرهنگ عمومي جامعه اروپايي را آماده پذيرش مفاهيم تجدد همچون دموكراسي و آزادي سياسي، پارلمان، برابري در مقابل قانون، پاسخگويي حكومت، تفكيك قوا و..... نمود. در حقيقت همه علوم و فلسفه غرب و روشنفكران و فيلسوفان آن ديار برخاسته از مناسبات و كنشهاي اجتماعي جامعه خود بودند و چنين مسيري را گذرانده بودند. در صورتي كه چنين روندي در كشور‌هاي پيراموني (جنوب)&lt;br /&gt;منجمله ايران طي نشده بود. ولي به هر حال روشنفكران ايران در اخذ تمدن و فرهنگ دنياي غرب نمي‌توانستند درنگ كنند. گرچه بخاطر عدم شناخت علمي و اصولي دنياي جديد، نتوانستند از دستاورد‌هاي مغرب زمين بهره‌اي كافي و استفاده‌اي شايسته ببرند و به رويه‌اي از فكر و تمدن&lt;br /&gt;غربي، آن هم بصورت ژورناليستي بسنده كردند- و همين عامل بعدها موجبات بروز مشكلات، موانع و دردسرهاي بسياري را فراهم آورد، چرا كه وارد كردن آخرين دستاوردهاي فلسفي و علوم انساني دنياي غرب، بدون توجه به مباني، ريشه‌ها و سنت آنها، اشكالات بسياري را ايجاد نمود- ولي ورود مفاهيم نو را به ايران باعث شدند و رقباي خود يعني عالمان ديني را به تكاپو واداشتند تا براي پرسش‌هاي جديدي كه اكثراً از سوي روشنفكران سكولار مطرح مي‌شد، به دنبال پاسخ‌هاي نو باشند. در حقيقت اين طيف موتور محركه طيف‌هاي فكري و جريان‌هاي فرهنگي ديگر بودند.&lt;br /&gt;نخستين روشنفكران دوره جديد ايران كه پايه‌گذاران فكري نظام مشروطه در ايران بودند و بستر اجتماعي را براي تحولات بعدي آماده كردند، اغلب در عقايدي مشترك بودند. از جمله اين عقايد عبارت بودند از : برتري تمدن غرب، توسل مصلحت آميز به دين اسلام، تساهل و تسامح نسبت به اديان و مذاهب ديگر، اعتقاد راسخ به اومانيزم و طرفداري از تجدد و اصلاح دين و گاهي حذف دين از عرصه زندگي اجتماعي بشر و ده‌ها عقيده ديگر. يكي از مطالبي كه روشنفكران خواسته يا ناخواسته به آن پرداختند مساله دين بود. گر‌چه آنها بطور تخصصي و تفكيك شده از آن بحث نكرده‌اند، ولي كمتر اثري از روشنفكران آن دوره را مي‌توان ديد كه حرفي و حديثي از مباحث ديني هم به جهت شناخت باورها و اعتقادات و هم از نظر ساخت و نهاد‌هاي ديني در آن نباشد. نحله روشنفكران با وجود تمام وجوه مشتركي كه در انديشه‌شان دارند، در برخي جهات رويكردهاي متفاوتي نسبت به دين و رابطه آن با تجدد داشتند كه دغدغه‌ اصلي روشنفكران آن روزگار بود. اگر بخواهيم آنها را به سه دسته تقسيم كنيم كه تقريباً همه روشنفكران دوره مشروطه و پيروان بعدي آنها را پوشش دهد مي‌توان از "دين ستيزان" با پرچم‌داري آخوند‌زاده كه تمام مشكل را در ديندار بودن جامعه ايران مي دانستند، "آشتي گرايان" با رهبري ميرزا ملكم خان كه راه‌ حل را در ارايه تفسيري جديد از دين و نيز مولفه‌هاي مدرنيته مي‌دانستند كه با هم قابل جمع باشند و دسته "تفكيك باوران" يا سكولار‌ها با جلوداري طالبوف تبريزي كه دين را تنها در حوزه خصوصي مردم مي پذيرفت و در حوزه عمومي قائل به اراده مبتني بر قوانين مدني بود، نام برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتيجه‌گيري:&lt;br /&gt;اگر بخواهيم از علل شكست جنبش مشروطه و عدم دستيابي به اهداف آن نام ببريم، مي‌توانيم اين عوامل را به شرح ذيل دسته‌بندي نماييم.&lt;br /&gt;- عدم شناخت كافي روشنفكران ايران از مولفه‌ها و مفاهيم تجدد و بالطبع عدم تبيين دقيق و شفاف اين تعاريف كه امكان برداشت‌هاي متفاوت و گاه متضاد از مفاهيم جديد را فراهم مي‌ساخت.&lt;br /&gt;- عدم آمادگي فرهنگ عمومي جامعه ايران براي پذيرش اين مفاهيم جديد.&lt;br /&gt;- مقاومت گسترده و سنگين نيروهاي محافظه كار با دستاورد‌هاي جنبش مشروطه.&lt;br /&gt;- دخالت نيروهاي بيگانه به نفع نيروهاي محافظه‌كار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;85/5/14 &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6439355165423323804-2988824947055001618?l=www.amirkhorram.ir%2Farticles%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/2988824947055001618/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6439355165423323804&amp;postID=2988824947055001618&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/2988824947055001618'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/2988824947055001618'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.amirkhorram.ir/articles/2007/06/blog-post_28.html' title='انديشه‌ سياسي در عصر مشروطه'/><author><name>Amir Khorram</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07917802222925868118</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='04501354402803709463'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6439355165423323804.post-3814356541367283267</id><published>2007-06-27T07:33:00.002+03:30</published><updated>2007-06-27T07:39:48.283+03:30</updated><title type='text'>اخلاق سياسي و سياست اخلاقي - به مناسبت چهارمين سالمرگ دكتر يداله سحابي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اخلاق سياسي و  سياست اخلاقي&lt;br /&gt;به مناسبت چهارمين سالمرگ دكتر يداله سحابي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بيست و پنجم فروردين امسال مصادف است با چهارمين سال درگذشت دكتر يداله سحابي. مردي كه تمام عمر با بركت خود را در زمينه فعاليتهاي اجتماعي و سياسي مصروف نمود. اما علاوه بر تلاش‌هاي سياسي و اجتماعي مرحوم سحابي، آنچه نام ايشان را در تاريخ معاصر اين سرزمين ماندگار نموده است، خصوصيات شخصي اوست.&lt;br /&gt;پارسايي، زهد و تقوا پيشگي از جمله فضايل اخلاقي بودند كه او را به يك مربي براي تمام آناني كه پس از او به معركه سياست وارد مي‌شدند بدل ساخت. مرحوم سحابي همچون مرحوم بازرگان و مرحوم طالقاني، متعلق به نسلي بود كه سياست را در دامان اخلاق آموخته بودند و هيچگاه آموزه‌هاي اخلاقي را براي حصول نتايج سياسي به كنار ننهادند.&lt;br /&gt;اما هر نظام اخلاقي واجد فضايل و رذايلي است. در هر نظام اخلاقي مرزي ميان حسن و قبح اعمال كشيده مي‌شود و لذا عملي ثابت در نظام‌هاي اخلاقي متفاوت ممكن است معاني مختلفي پيدا كند. چه بسا عملي در يك نظام اخلاقي نيكو تلقي گردد و در نظام اخلاقي ديگر، قبيح شناخته شود. به عنوان مثال، همجنس ‌گرايي در ميان بسياري از فرهنگ‌ها و نظام‌هاي اخلاقي نه تنها عملي قبيح، بلكه حتي عملي شنيع تلقي مي‌گردد. ليكن همين عمل در ميان برخي ديگر از ملل و مطابق نظام اخلاقي آنها نه تنها عملي مذموم شناخته نمي‌شود، كه حتي عين رعايت آزادي‌هاي فردي تلقي مي‌گردد.  همچنين در يك نظام اخلاقي ممكن است عملي در يك شرايط نيكو تلقي گردد و در شرايطي ديگر همان عمل، عملي ناشايست باشد. دروغگويي عملي است كه از نظر اخلاقي مذموم شناخته مي‌شود، اما دروغگويي در برابر دشمن و به قصد خدمت به هم ميهنان، قطعاً عملي ممدوح است. ليكن با توجه به ‌آنكه هر عمل اخلاقي علي‌القاعده و در شرايط طبيعي به نوعي تعريف مي‌شود و در شرايط استثناء به نوع ديگر، لذا هر نظام اخلاقي تا جايي پابرجا خواهد بود كه استثنائات بدل به قاعده نشده باشند. به عبارت ديگر، به هيچ عذر و بهانه‌اي نتوان احكام اخلاقي را نقض نمود و رذيلت‌هاي اخلاقي را جايگزين فضيلت‌ها كرد. در غير اين صورت بايد اذعان كرد كه نظام اخلاقي جديدي جايگزين نظام پيشين شده است كه اين نيز عين بي‌اخلاقي جامعه مي‌باشد. &lt;br /&gt;مرحوم سحابي از يكسو كسي بود كه مولفه‌هاي اخلاق اسلامي را در خود پرورش داده بود و آنچنان در اين وادي پيش رفته بود كه موافقين و مخالفينش بر پايبندي او به فضايل اخلاقي اذعان ميكنند. از سوي ديگر وي كسي بود كه بخش اعظم عمر خود را در عالم سياست گذراند. در مقطعي قبل و بعد از انقلاب، به عنوان يكي از رهبران مخالف حكومتيان و در مقطعي كوتاه پس از انقلاب، به عنوان كارگزار حكومت. ليكن هيچگاه، چه آنگاه كه در درون ساختار حكومت بود و بر كرسي حكومت نشسته بود  و چه آنگاه كه در برابر آن ايستاده بود،‌ فضيلت‌هاي اخلاقي را براي رسيدن به اهداف (حتي موجه) سياسي زير پا ننهاد و رسيدن به اهداف سياسي را توجيه گر دست يازيدن به رذيلت‌هاي اخلاقي نساخت.  يكي از مهمترين مولفه‌هايي كه سياست و اخلاق را بهم پيوند ميزند، رابطه مردم است با حكومت. اينكه حاكمان به مردم چگونه مي‌نگرند، نقش مردم در تعيين حاكمان چيست و اين رابطه دوسويي چگونه تعريف مي شود، سخني است به بلنداي تاريخ مكتوب بشر. ليكن شايد بتوان در يك نگاه كلي، دو نوع نظام اخلاقي را از هم تمايز قايل شد. &lt;br /&gt;در يك نظام اخلاقي، اصل بر حفظ حقوق مردم است و مهمترين وظيفه حكومت نيز رعايت اين نكته مي‌باشد. در اين نگاه، حكومت تنها وسيله‌اي است براي تحقق خواسته هاي مردم. لذا اصل حفظ حقوق و منافع مردم است نه حفظ حاكمان. آموزه‌هاي دين اسلام نيز كه از طريق پيامبر و امامان شيعه به دست ما رسيده است، مبين همين نكته مي‌باشد. شيوه حكومت امام علي(ع) بهترين نمونه اي است كه نشان مي‌دهد نبايد هيچ بهانه‌اي، موجب سلب حقوق طبيعي مردم از سوي حكومت گردد. نوع برخورد امام با گروه خوارج قبل از آنكه دست به سلاح برده و عليه حكومت مركزي دست به قيام مسلحانه بزنند، يعني تا زماني كه تنها به عنوان يك گروه مخالف عليه امام علي(ع) فعاليت مي‌كردند، مي‌تواند يكي از بهترين مثالهايي باشد كه چگونه امام حتي حقوق مخالفين خود را به عنوان بخشي از مردم بطور كامل رعايت مي‌كرد. تا جاييكه با وجود آنكه آنها نه تنها حكومت امام را قبول نداشتند، بلكه در مسجد خود او و در حكومت او، ‌عليه ايشان به عنوان كافر تبليغ مي‌كردند. با اينحال امام آنها را مسلمان ميشناسد و از بيت‌المال صاحب حق ميشمارد. حقوق كامل يك مسلمان را به آنها ميدهد، هيچكدام را  دستگير نمي‌كند و به هيچكدام از آنها كوچكترين اهانتي نيز نمي‌كند. حتي آزادي آنها را محدود نمي‌نمايد. چنانكه در تمام مدت حكومت وي، حتي يك نفر به خاطر مخالفت با حكومت مجازات نشد.&lt;br /&gt;-    در ميان متون ديني نيز كتاب عظيم نهج‌البلاغه از اين منظر از جايگاه ويژه‌اي برخوردار است. به اين خاطر براي بررسي رابطه حكومت با مردم به عنوان يكي از مهمترين مولفه‌هاي اخلاقي در اسلام، به ذكر نكاتي چند از اين كتاب مي‌پردازيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يكي از مواردي كه امام به بيان نظرات خود در ارتباط با جايگاه مردم در حكومت اسلامي پرداخته است، فرماني است كه به مالك اشتر نخعي در هنگام انتصاب وي به حكومت مصر صادر فرموده است( نامه 53 از نهج‌البلاغه). در اوايل اين فرمان امام خطاب به مالك مي‌گويد" مهرباني با رعيت و دوست داشتن و لطف ورزيدن به ايشان را شعار قلبت قرارداده و با تاكيد به تو سفارش مي‌كنم كه همچون درنده‌اي خونخوار مباش كه خوردن گوشت ايشان را غنيمت شمري. كه به راستي آنان دو دسته اند: يا در دين برادر تو مي‌باشند و يا انساني هستند از جهت خلقت همانند تو كه ممكن است پايشان بلغزد و خطايي از آنها سر بزند و به عمد يا اشتباه عملي ناصحيح مرتكب گردند. بنابر اين تو به همانگونه كه دوست داري خداوند عفو و بخشايش خود را به تو عطا فرمايد و از گناهت درگذرد، عفو و بخشايش خود را به آنان عطا كن و از خطايشان درگذر." در جايي ديگر نيز امام خطاب به مالك اينگونه خطاب مي‌كند: " با تاكيد به تو سفارش مي‌كنم كه هر گاه از تقصير كسي درگذشتي، پشيمان مشو و باز با تاكيد به تو مي‌گويم كه چون كسي را عقوبت كردي، شاد مگرد. و باز با تاكيد به تو سفارش مي‌كنم كه پيش خود مگو كه امور اين مردم به من سپرده شده و تسلط دارم، فرمانروا هستم و همه از من فرمان مي‌برند." و نيز در جاي ديگر است كه " بدان كه هيچ چيز مانند به پا داشتن ظلم، نعمت خدا را نسبت به انسان دگرگون نمي‌سازد و دشمني او را نسبت به انسان شتابان و نزديك نمي‌كند. همانا خداوند فرياد ستم ديدگان را مي‌شنود و در كمين ستمكاران است." همچنين در اين فرمان آمده است: " به پاكدامنان و راستگويان بسيار نزديك شو، آنگاه ايشان را عادت ده كه درصدد چاپلوسي تو برنيايند و تو را با بيان كارهايي كه نكرده‌اي، به دروغ خشنود نسازند. كه به‌راستي چاپلوسي زياد و پي‌در‌پي، در انسان تكبر و خودخواهي پديدار مي‌كند و حميت و غرور را به او نزديك مي‌سازد." و نيز : "همانا بهترين چيزي كه باعث روشني چشم و خرسندي واليان مي‌گردد، برپا بودن و حكم‌فرمايي عدل و داد در شهرها و آشكار شدن دوستي رعيت نسبت به حكومت مي‌باشد." همچنين آمده است: " همانا من از رسول خدا(ص) در چندين مورد شنيدم كه مي‌گفت: مردمي كه ضعيف نتواند در ميان آن مردم، بدون واهمه و گرفتگي زبان، حق خود را از قوي بگيرد، هرگز روي رستگاري را نخواهد ديد." همچنين امام در فرمان ديگري كه به يكي از كارگزاران خود كه وي را براي دريافت صدقه و زكات فرستاده بود( نامه 26 از نهج‌البلاغه)، مي‌گويد: " به او امر مي‌كنم كه به اين علت كه بر آنها فرمان مي‌راند، خود را بالاتر از ايشان نداند و تحقيرشان نكند و از معاشرت و نشست و برخواست با  آنان سرباز نزند و از آنها روي نگرداند." و نيز در نامه ديگري كه امام به محمد ‌ابن ابوبكر در هنگامي كه او را متصدي امور سرزمين مصر نمود( نامه 27 از نهج‌البلاغه)، آمده است كه:" پس بال خود را براي ايشان( مردمي كه تصدي امور آنان به تو سپرده شده است) بگستر( با همه فروتن باش) و پهلوي خود را براي آنان باز كن( با گشاده‌رويي با ايشان برخورد كن). در همه امور، حتي در نگريستن و نگاه كردن آنها را برابر دار و هيچ تفاوتي ميان فقير و غني و مرئوس و رييس مگذار." همچنين در خطبه 214 نهج‌البلاغه، در بيان حقوق متقابل حاكم و مردم، امام سخن گفتن به حق، مشورت همراه با عدالت، و نيكويي و صلاح از سوي حاكم را جزء حقوق مسلم مردم دانسته و از آنان مي‌خواهد كه: " بدانگونه كه با جباران و گردنكشان سخن مي‌گوييد، با من سخن مگوييد و گمان مبريد كه اگر سخن حقي به من گفته شود، برايم سنگين است و يا اين كه خواهان بزرگ شماردن خود هستم."&lt;br /&gt;مجموعه اين سخنان و موارد بسيار ديگري كه در سراسر نهج‌البلاغه يافت مي‌شود، مبين آن است كه از نظر امام علي(ع) به عنوان بهترين الگوي حكومت اسلامي، اصل بر مداراي با مخالفان و حفظ حقوق مردم بوده و مهمترين وظيفه حكومت نيز رعايت اين حقوق است.&lt;br /&gt;- اما نظام اخلاقي ديگري را نيز مي‌توان برشمرد كه سمبل آن نيكولا ماكياولي است. ماكياولي در سال 1469 در شهر فلورانس ايتاليا بدنيا آمد و در سال 1513 كتاب خود را بنام "شهريار" به لورنتسو مديچي، فرمانرواي وقت فلورانس هديه نمود. در اين كتاب ماكياولي اين پرسش تاريخي را مطرح مي‌نمايد كه آيا رفتار سياسي همواره بايد اخلاقي باشد و يا بايد به واقعيات تكيه زند. شهرت ماكياولي و كتاب شهريار او در عالم سياست بدين خاطر است كه او براي اولين بار و بدون هيچگونه پرده‌پوشي به طالبان قدرت سياسي مي‌آموزد كه كسب و حفظ قدرت، بدون زير پا گزاردن اصول اخلاقي و بكار بستن نيرنگ و فريب، ممكن نمي‌گردد. به همين خاطر نام ماكياولي و مكتب ماكياوليسم در فلسفه سياسي مترادف است با استفاده از هر نوع ابزاري براي كسب و يا حفظ قدرت سياسي بي آنكه دغدغه مغايرت اين روشها با نظام اخلاقي را داشته باشي. در عين حال كه در ظاهر نام ماكياولي در عالم سياست از منفورترين نامها تلقي مي‌گردد و هيچكس به دليل بدنامي، جرئت آنكه خود را پيرو شيوه‌هاي وي بنامد ندارد، ليكن آنچه كه او در كتاب خود بيان داشته است، دستور‌العمل بسياري از حكومتگران در طول تاريخ گشته است. اما ماكياولي در باب رابطه حكومت با مردم، در كتاب خود نكاتي را بيان داشته است كه به چند مورد مختصر از آن اشاره مي‌نماييم. " هر كه بخواهد در همه حال پرهيزگار باشد، در ميان اين همه ناپرهيزگاري، سرنوشتي جز ناكامي نخواهد داشت. از اينرو، شهرياري كه بخواهد شهرياري را از كف ننهد، مي‌بايد شيوه‌هاي ناپرهيزگاري را بياموزد و هر جا كه نياز باشد، بكار بندد." در جاي ديگري از اين كتاب نيز آورده است: " شهريار نمي‌بايد از سرزنش ديگران به سبب داشتن رفتارهاي بدي بهراسد كه بي آن رفتارها، دولت وي به آساني پايدار نمي‌ماند. زيرا چون نيك بنگريم، مي بينيم رفتارهايي هستند كه فضيلت به شمار مي‌آيند، اما بكار بستنشان سبب نابودي دولت مي‌شود. حال آنكه رفتارهاي ديگري هستند كه رذيلت به نظر مي‌آيند اما ايمني و كامروايي به بار مي‌آورند." و نيز " پس هرگاه مساله يگانگي و فرمانبرداري رعايا در ميان باشد، شهريار نمي‌بايد باكي از آن داشته باشد كه وي را ستمگر بنامند. چرا كه با گرفتن چند زهره چشم نشان خواهد داد نيكدل‌تر از آناني است كه از سر نرم‌خويي اجازه مي‌دهند آشوب در‌گيرد و كار به خونريزي و غارت بي‌انجامد. زيرا از آشوب تمامي جامعه آسيب مي‌بيند، حال آنكه بر دار كردن چند كس به فرمان شهريار تنها جان چند كس را مي‌ستاند." و ادامه مي‌دهد كه:&lt;br /&gt; "در اينجا اين پرسش پيش مي‌آيد كه از اين دو حال كدامين بهتر است: آيا بهتر آن است كه بيشتر دوستمان بدارند تا از ما بترسند يا آنكه بيشتر بترسند تا دوستمان بدارند. پاسخ آن است كه هر‌دو. يعني هم بترسند و هم دوست بدارند. اما از آنجا كه داشتن اين هر دو با هم دشوار است،‌ اگر قرار باشد كه يكي از اين دو را برگزينيم، بايد گفت همان به كه بيش بترسند تا دوست بدارند. زيرا در باب آدميان، مي‌توان گفت آفريدگاني هستند ناسپاس و زبان‌باز و فريبكار و ترسو و سودجو. و تا زماني سر‌سپرده شمايند كه سودي از شما به ايشان رسد و خطري در ميان نباشد." و نيز آورده است كه: " آدميان از آزردن كسي كه بخواهد در دل ايشان جايي داشته باشد، باكي ندارند، اما از آزردن كسي كه از وي هراسي به دل داشته باشند، پروا مي‌كنند. زيرا كه پستي نهاد مردم سبب مي‌شود پيوند مهر را هر زمان كه به سودشان باشد، بگسلند. اما هراس از كيفر، آن چيزي است كه هميشه ترس را پايدار نگه مي‌دارد." در باب اين پرسش كه مي‌بايد مهرانگيز بود يا ترس انگيز، بايد گفت كه مردم به خواست خويش به شهريار مهر مي‌ورزند اما به خواست شهريار است كه از وي مي‌هراسند. پس شهريار خردمند مي‌بايد بر آنچه در اختيار اوست تكيه زند نه بر آنچه در اختيار ديگران است." و نيز چنين توصيه مي‌كند كه: " همه مي‌دانند كه چه نيكوست شهريار را كه درست پيمان باشد و در زندگي راست روش و بي‌نيرنگ. با اين‌همه، آزمون‌هاي دوران زندگي ما را چنين آموخته است كه شهرياراني كه كارهاي گران از دستشان بر‌آمده است آناني بوده‌اند كه راست كرداري را به چيزي نشمرده‌اند و با نيرنگ آدميان را به بازي گرفته‌اند. و سرانجام بر آناني كه راستي پيشه كرده‌اند، چيره گشته‌اند." در جايي ديگر نيز چنين مي‌گويد: " فرمانرواي زيرك نمي‌بايد پايبند پيمان خويش باشد، هنگامي كه به زيان اوست، و ديگر دليلي براي پايبندي به آن در ميان نيست. اگر مردمان همگي نيك بودند، اين انديشه‌اي شايسته نمي‌بود. اما از آنجا كه مردمان بدخيم‌اند و سست پيمان، شما نيز ناگزير از پايبندي به پيمان خود با ايشان نيستيد. و كدام شهريار است كه همواره عذري پسنديده براي عهد‌شكني خويش در آستين نداشته باشد." و نيز: " مي‌بايد دانست كه يك شهريار نمي‌تواند در انديشه داشتن همه آن رفتارهايي باشد كه در نزد مردم نيك شمرده مي‌شود، زيرا براي پاسداري از دولت خويش چه بسا ناگزير است درست پيماني و نيكوكاري و مردم‌دوستي و دينداري را زير پا نهد." همچنين: " پس همان به كه شهريار در كار دست يافتن به دولت و حفظ آن باشد. روش وي هر‌چه باشد نيك شمرده خواهد شد و همگان آن را خواهند ستود. زيرا مردم عامي هميشه بنده ظاهراند و سرانجام كار. و جهان آكنده است از مردم عامي و آن اندك شماري را كه از زمره عوام نيستند، چه جاي گفتار آنجا كه انبوه مردم هواخواه دولت باشند."&lt;br /&gt; مجموعه نظرات نيكولو ماكياولي، بيان كننده آن است كه در اين ديدگاه، اصل بر حفظ نظام سياسي است، حتي اگر نياز به زير‌پا نهادن حقوق طبيعي مردم باشد. چرا كه رعايت حقوق مردم ممكن است به نابودي نظام سياسي منجر گردد. در ديدگاه پيشين كه نمونه آن امام علي(ع) بود، سياست معطوف به اخلاق بود و اخلاق متكاي سياست تلقي مي‌شد. ليكن در اين ديدگاه كه كاملاً در مقابل ديدگاه پيشين قرار دارد (و در عين مذموم بودن، طرفداران بي‌شماري در عالم سياست دارد)، اخلاق معطوف به سياست است. اگر در نگاه پيشين، سياست اخلاقي بود، در اين ديدگاه، اخلاق سياسي است. در يكي حكومت در خدمت مردم است و در ديگري مردم در خدمت حكومت. در يكي حكومت خادم است و در ديگري مخدوم.&lt;br /&gt;باز ميگرديم به ابتداي سخن،‌ مرحوم سحابي متعلق به جرياني فكري بود كه حفظ حقوق مردم را فضيلتي اخلاقي مي‌دانست كه هيچ فضيلتي بالاتر از آن نيست. از نگاه ايشان و نيز پيروان اين انديشه، اصل حفظ حقوق مردم است نه حفظ حكومت. حكومت از دل مردم بيرون ميايد تا امور مردم را به سامان رساند و در اين راه هيچ توجيهي از سوي حاكمان براي نقض احكام اخلاقي پذيرفته نمي‌باشد. ليكن نمي‌توان منكر شد كه در ميان حاكمان، هستند كساني كه بجاي حفظ حقوق مردم، حفظ نظام را بالاتر از هر چيز ديگري دانسته و براي اين امر حتي به زير پا نهاده شدن بديهي‌ترين حقوق مردم،‌ مانند حق آزادي بيان،‌ حق دسترسي آزاد به اطلاعات، حق انتخاب شدن و انتخاب كردن، حق اجتماع و تشكل و ..... نيز رضايت مي‌دهند. استدلال پيروان اين انديشه آن است كه بايد نظام اسلامي بهر طريق ممكن حفظ شود تا بتواند در آينده، الگويي مناسب از يك نظام اخلاقي به جهانيان ارايه دهد. ليكن اين سوال مقدر پاسخ داده نمي‌شود كه آيا مولفه‌هاي اخلاقي در نظام آرماني كه قرار است بر پايه اخلاق اسلامي اداره شود، از همان نوع مولفه‌هاي اخلاقي است كه اينك نيز در جامعه ما به عنوان فضيلت‌هاي اخلاقي شناخته‌ مي‌شوند و در كلام امام علي(ع) نيز متبلور است و يا از نوع ديگري است. اگر از نوع همان مولفه‌هايي است كه اينك نيز فضيلت شناخته شده و امام(ع) نيز بر پايبندي حكومت به آنها تاكيد نموده است، آنگاه راه حصول به آن نظام آرماني مبتني بر اخلاق اسلامي، بسط و گسترش همين اخلاق موجود مي‌باشد. چگونه مي‌توان با زير پا نهادن فضيلت‌هاي اخلاقي موجود، نظامي سياسي را بنيان نهاد كه هدف غايي آن پياده سازي همين احكام اخلاقي است. اما اگر مولفه‌هاي اخلاقي آن نظام آرماني، با نظام اخلاقي موجود متفاوت است، بايد از سوي مبلغان و مدعيان آن شيوه تبيين شود كه آن نظام اخلاقي از چه مولفه‌هايي تشكيل شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                                                                            23/1/85&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6439355165423323804-3814356541367283267?l=www.amirkhorram.ir%2Farticles%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/3814356541367283267/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6439355165423323804&amp;postID=3814356541367283267&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/3814356541367283267'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/3814356541367283267'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.amirkhorram.ir/articles/2007/06/blog-post_5227.html' title='اخلاق سياسي و سياست اخلاقي - به مناسبت چهارمين سالمرگ دكتر يداله سحابي'/><author><name>Amir Khorram</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07917802222925868118</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='04501354402803709463'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6439355165423323804.post-3103557848357447423</id><published>2007-06-27T07:33:00.001+03:30</published><updated>2007-06-27T07:36:15.481+03:30</updated><title type='text'>انتخابات و دموكراسي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا چند روز ديگر دو انتخاب هم‌زمان برگزار خواهد شد. انتخابات شوراهاي شهر و روستا و انتخابات مجلس خبرگان. نام انتخابات در فرهنگ سياسي جوامع رشد‌يافته همواره قرين دموكراسي و حكومت مردم بر مردم است. به عبارت ديگر انتخابات، علي‌الاصول مبين گردن نهادن حكومتيان به خواست مردم و پذيرش راي آنان است. ليكن بر خلاف جوامع توسعه يافته كه دغدغه زير پا نهاده شدن آراي مردم را ندارند و كسي در هراس از تحميل خواست حاكمان بسر نمي‌برد و همچنين بر خلاف جوامع توسعه نيافته كه اصولاً بحث انتخاب و خواست مردم بلا‌موضوع است، در جوامع در حال توسعه همواره اين نگراني وجود دارد كه حكومتي كه در اثر فشارهاي داخلي يا خارجي مجبور به پذيرش راي مردم شده، ليكن هنوز به آن حد از توسعه يافتگي نرسيده كه پذيرش راي و خواست مردم را حقي بداند كه موظف به اداي آن است، بلكه حقي از خود مي‌داند كه در مواقع لزوم آن را به مردم تفويض مي‌كند و طبيعتاً هرگاه كه اراده نمود نيز محق است كه آن را بازستاند. در چنين جوامعي همواره توصيه نيروهاي سياسي توسعه‌طلب به مردم آن است كه در هر انتخاباتي كه امكان حداقل رقابت نيز وجود دارد، حضور يابند تا هم خود دموكراسي را آموزش ببينند و هم حاكمان را به پذيرش راي مردم عادت دهند. ليكن نگارنده ضمن تاييد اين نظر معتقد است كه بايد تعريف دقيق و صحيح از انتخاباتي ارايه نمود كه براستي حضور در آن هم تمرين دموكراسي براي مردم باشد و هم تمرين انقياد براي حاكمان. آيا تعريف انتخابات در مفهومي كه جلوه‌گر دموكراسي و تبلور اراده مردم است، صرفاً رفتن به‌پاي صندوق‌هاي راي و انداختن كاغذي تحت عنوان راي به داخل صندوق است. به عبارت ديگر آيا رعايت شكل انتخابات (رفتن به پاي صندوق‌هاي راي و انداختن برگه راي درون آن) بدون توجه به محتواي آن، الزاماً مي‌تواند گامي در جهت نهادينه شدن دموكراسي باشد. تجربه سالهاي گذشته در ايران نشان‌دهنده آن است كه حتي انجام هر ساله انتخابات بطور متوسط (امري كه در كمتر كشور توسعه يافته‌اي مصداق  دارد) مي‌تواند كمترين ثمر را در پيشبرد پروژه دموكراسي داشته باشد. بر اين اساس قصد نگارنده در ادامه اين بحث آن است كه تمايز ميان دو نوع انتخابات، انتخابي كه در راستاي تكوين پروژه دموكراسي است و انتخابي كه اگر نگوييم اثر منفي بر فرايند مردم‌سالاري دارد، حداقل كمترين اثر مثبتي در نهادينه شدن دموكراسي را ندارد، بيان نمايد. به عبارت ديگر تعريف از انتخاب را دقيق‌تر نماييم. در همين ابتدا نيز توضيح دهم كه مطالعه موردي نگارنده، مقايسه دو انتخابات پيش روست.&lt;br /&gt;هر انتخابي را از سه زاويه مي‌توان مورد كنكاش قرار داد تا رابطه آن با دموكراسي روشن‌ گردد.&lt;br /&gt;- اولين نكته روش انتخاب است. بدين معنا كه در يك انتخاب (به همان معناي مصطلح ريختن آرا در صندوق‌هاي راي) ابتدا بايد ديد روش گزينش و ملاك‌هاي گزينش افراد براي انتخاب شدن و انتخاب كردن چگونه است. اگر شركت در انتخابات را از جهت انتخاب شدن جزو حقوق اجتماعي مردم تلقي نماييم، بديهي است كه در هر جامعه‌اي افرادي را مي‌توان يافت كه از اين حق اجتماعي بر طبق قانون محروم باشند. مانند بزهكاران و كساني كه در دادگاه صالحه و براي مدتي معين از بعضي از حقوق اجتماعي خود محروم مي‌شوند. اين موضوع كه اولاً محروميت از حقوق اجتماعي بدليل جرايمي مانند بزهكاري باشد، ثانياً بر اساس راي دادگاه صالحه باشد و ثالثاً براي مدت معين باشد و كسي كه داراي چنين شرايطي است از حق انتخاب شدن براي اداره هر كدام از اركان تصميم گيرنده در حكومت محروم‌ ‌گردد، امري است كه در تمام جوامع بشري پذيرفته شده و كسي مدعي نخواهد بود كه در اينگونه موارد به دموكراسي و حقوق اجتماعي مردم جفا شده است. ليكن موقعي كه اين امر به ملاك قرار دادن انديشه سياسي يا ديني افراد جامعه بسط پيدا مي‌كند، به ديگر سخن دگر‌انديشي جرم تلقي شود، آنهم بدون آنكه اين موضوع در يك دادگاه صالحه مورد بررسي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قرار گرفته باشد و مدت اين محروميت نيز نامعلوم باشد، ديگر نمي‌توان از رعايت حقوق مردم سخن به‌ميان آورد. در اكثر انتخابات‌هاي برگزار شده در سالهاي اخير بنوعي شاهد تضييع حقوق مردم از جهت محروميت آنها از اين بعد بوده‌ايم.&lt;br /&gt;در هر انتخابات، خيل عظيمي از صاحبان انديشه، تنها به جرم دگرانديشي و همسو نبودن با تفكر حاكميت از حق انتخاب شدن محروم شده‌اند. بي آنكه اين امر در يك دادگاه صالحه و بر طبق قوانين موجود به عنوان جرم، اثبات و حكمي نيز در اين رابطه صادر شده باشد. اوج اين تفكر مبتني بر حذف مخالفين را در انتخابات آخرين دوره مجلس شوراي اسلامي شاهد بوديم كه بيش از دو هزار نفر از نامزد‌هاي نمايندگي مجلس، به بهانه‌هاي واهي رد صلاحيت شدند. كم نبودند روحانيوني كه به اتهام عدم التزام عملي به اسلام صلاحيت‌شان مورد تاييد قرار نگرفت. مديران ارشد نظام جمهوري اسلامي كه به اتهام ضديت با نظام رد صلاحيت شدند و مبارزين پيش از انقلاب كه اتهامشان همكاري با رژيم گذشته بود. همچنين سوي ديگر اين محروميت نيز محدود نمودن مردم به انتخاب افرادي است كه كما‌‌بيش داراي يك نوع انديشه مي‌باشند و مشخصه تمام آنها نيز عدم اعتقاد يا جسارت نقد جدي به رفتار حاكمان است. بر اين اساس مولفه روش گزينش افراد، يكي از مولفه‌هايي است كه رابطه ميان يك انتخابات با موضوع دموكراسي و تاثيرگذاري آن را (از جهات مثبت يا منفي) بر روند دموكراتيزه شدن جامعه تعيين مي‌‌كند.&lt;br /&gt;- نكته ديگر در بررسي يك انتخاب، كاركرد نهادي است كه موضوع انتخابات است. اين موضوع بدان معناست كه اصولاً نقش اركان حكومت در مواجهه با دموكراسي چيست. چرا كه ممكن است كاركرد بعضي از اركان حكومت علي‌الاصول در جهت بسط حقوق مردم باشد و كاركرد بعضي نيز متقابلاً در جهت محدود نمودن اين حقوق تعريف شده باشد. همينطور است نهادهايي كه در طول زمان كاركرد آنها تغيير يافته و از هر يك از حالات پيش گفته به حالت ديگر تغيير ماهيت داده‌اند. به عنوان مثال نهادهايي مانند مجلس شورا بطور طبيعي نماد خواست و اراده مردم مي‌باشند و وجود چنين نهاد حكومتي اولين گام در جهت مردم‌سالاري تلقي مي‌شود. اما طبيعت نهادهايي مانند شوراي نگهبان يا هيات نظارت بر مطبوعات نمي‌تواند نقش مثبتي در نهادينه شدن دموكراسي در جامعه ايفا نمايد. لذا در گام بعدي بايد كاركرد نهاد موضوع انتخابات را از منظر تاثير گذري بر روند دموكراسي مورد بررسي قرار داد. نهادي كه كاركردش همسويي با جريان دموكراسي‌خواهي نيست حتي اگر از طريق انتخابات نيز برگزيده شود، ماهيت دموكراتيك پيدا نخواهد كرد. در مقابل بايد دانست كه گزينش غير دموكراتيك نمايندگان يك نهاد دموكراتيك مانند مجلس شورا در يك يا چند دوره، الزاماً دال بر ماهيت غير دموكراتيك آن نهاد نخواهد بود. چرا كه اصولاً تغيير ماهيت يك نهاد هنگامي رخ خواهد داد كه كاركرد آن نهاد در ذهنيت جامعه تغيير يافته باشد. مجلس شوراي اسلامي با وجود انتخاب غير دموكراتيك نمايندگان آن در اين‌دوره يا دوره‌هاي پيشين، هنوز هم از نگاه مردم جايگاه اراده ملي تلقي مي‌شود. چرا كه حداقل در لفظ، هنوز كسي حقوقي را كه قانوناً و به وكالت از سوي ملت به اين مجلس داده شده است، انكار نمي‌كند و عدم استفاده از اين حقوق، هنوز هم در ذهنيت جامعه و حتي برخي از نمايندگان فعلي، قصور مجلس تلقي مي‌شود. همين موضوع در مورد شوراهاي اسلامي شهر و روستا نيز مصداق دارد. چرا كه از سوي هيچكس پذيرفته نيست كه اين شورا نظارت خود را بر مديريت شهري به هيچ بهانه‌اي تقليل دهد و عدم نظارت كافي از سوي اين شورا بر مديريت شهرها و روستاها، همچنان امري خلاف عرف تلقي مي‌شود. در صورتي‌كه چنين ذهنيتي در مورد نهادي مانند مجلس خبرگان هرگز وجود ندارد. زيرا كمتر كسي است كه بتواند مهمترين وظيفه اين مجلس، يعني نظارت بر رهبري به وكالت از سوي مردم و ارايه گزارش به موكلين را كه وظيفه قانوني نمايندگان اين مجلس است، يادآوري نمايد. چرا كه در صورت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عنوان چنين موضوعي، قطعاً به جرگه مخالفين ولايت فقيه پيوسته است. وقتي تفكر غالب بر مجلس خبرگان مبتني بر نوعي قداست براي جايگاه رهبري و گزينش و هدايت اين مقام از سوي خداوند باشد، سخن گفتن از نظارت بر امر رهبري كه قطعاً ملازم با ارايه تذكر در مواقع لزوم نيز خواهد بود، نه‌ تنها كاري خلاف عرف كه حتي امري خلاف شرع نيز تلقي خواهد شد. به همين خاطر نيز بر اساس تجربه حاصل از سه دوره گذشته اين مجلس، اصولاً كاركرد مجلس خبرگان در ذهنيت جامعه، بر خلاف جريان دموكراسي‌خواهي تلقي مي‌گردد.&lt;br /&gt; - نكته سوم در ارتباط با بررسي رابطه ميان يك انتخابات با دموكراسي، جايگاه نهاد موضوع انتخابات است. در كشور‌هاي توسعه يافته، ساختار قدرت بگونه‌اي است كه هيچ‌يك از نهادها بر ساير اركان حكومت، تفوق كامل نداشته و بجاي رابطه طولي با يكديگر در عرض هم قرار مي‌گيرند. لذا امكان نظارت هر يك از اين نهادها بر ديگر مراكز قدرت افزايش يافته و قدرت در بين نهاد‌هاي مختلف تقسيم مي‌شود. ليكن در كشور‌هاي توسعه نيافته يا در حال توسعه، ساختار قدرت همچنان شكل هرمي دارد. بدين معنا كه در حركت از قاعده هرم به سمت راس آن، اختيارات مراكز قدرت بتدريج افزايش يافته و پاسخگويي آنها به مردم نيز به همان ميزان كاهش مي‌يابد. در نهايت نيز به نهادي خواهد رسيد كه داراي بيشترين اختيار و كمترين پاسخگويي است. بر اساس تجارب پيشين مردم در جوامع توسعه يافته، جريان دموكراسي همواره از سطح قاعده هرم قدرت شروع شده و بتدريج به سمت راس آن حركت مي‌كند. به عبارت ديگر مردم تلاش مي‌كنند كه از پايين‌ترين سطوح، قدرت را بدست بگيرند و اندك اندك قدرت خود را كه از طريق آرا بدست مي‌آورند، به سمت بالاي اين هرم تسري ‌‌دهند. اگر بخواهيم اين تجربه را در ارتباط با ساختار هرمي قدرت در ايران (كه بشدت استبداد زده است) نيز بكار بنديم، تنها راه ممكن تلاش در جهت دموكراتيك كردن ساختار قدرت، از پايين‌ترين سطوح آن يا به عبارت ديگر قاعده آن است كه در عين قابل دسترس بودن، تاثيرپذيرتر نيز مي‌باشد. از اين ديدگاه و در ميان نهاد‌هاي انتخابي، شايد بتوان نهاد شوراهاي اسلامي را پايين‌ترين سطح در هرم قدرت و نزديكترين آن به قاعده هرم و نهاد مجلس خبرگان را بالاترين لايه يا سطح قدرت در اين هرم ناميد.&lt;br /&gt; كلام آخر اينكه براي تشخيص دموكراتيك بودن يا نبودن ساختار يك حكومت، نمي‌توان تنها به برگزاري انتخابات‌ ادواري در چارچوب ضوابط حكومت استناد كرد. چرا كه ريختن آراء به درون صندوق‌هاي راي، تنها شكل يك رفتار دموكراتيك است و براي بررسي محتواي آن، حداقل سه مولفه: روش گزينش، كاركرد و جايگاه نهادهاي حكومتي را بايد مورد مداقه قرارداد.&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6439355165423323804-3103557848357447423?l=www.amirkhorram.ir%2Farticles%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/3103557848357447423/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6439355165423323804&amp;postID=3103557848357447423&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/3103557848357447423'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/3103557848357447423'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.amirkhorram.ir/articles/2007/06/blog-post_1083.html' title='انتخابات و دموكراسي'/><author><name>Amir Khorram</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07917802222925868118</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='04501354402803709463'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6439355165423323804.post-6755932726532308033</id><published>2007-06-27T07:33:00.000+03:30</published><updated>2007-07-11T16:31:16.025+03:30</updated><title type='text'>مصاحبه با دفتر تحكيم وحدت</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;-&lt;br /&gt;روشنفکری دینی، در مصاحبه با مهندس امیر خرم&lt;br /&gt;اصلاح‏گري ديني، دين را عمدتاً از منظر احكام نگاه مي‎‏كند. امّا روشنفكري ديني موضوعيّتش در فلسفة دين است و سراغ فلسفة دين مي‏رود و سعي مي‎كند آن‏را با مؤلّفه‏هاي ديني انطباق دهد.&lt;br /&gt;سئوال: مي‏خواستم ابتدا سئوالم را اين‏گونه مطرح كنم كه توضيح دهيد روشنفكري ديني به طور كلّي به چه معناست؟&lt;br /&gt;خرّم: براي تعريف روشنفكري ديني مي‏بايست گفت روشنفكري ديني حالت خاصي است از روشنفكري. بنابر اين مي‏بايست ابتدا روشنفكر را تعريف كنيم و بر اساس آن روشنفكر ديني را تعريف نماييم. روشنفكران در طول تاريخ جديد وظيفه‎شان بيشتر در دورة پوست‏اندازي و تحول تاريخي شاخص بوده است. در دو دوره ما حضور روشنفكران را به وضوح مي‏بينيم، يكي در دوراني كه دنياي قديم مي‎خواسته دوران سنت را رها كرده و وارد دوران مدرن شود. ديگري امروز است كه دنياي متجدّد مي‎خواهد دوران مدرن را به دنياي پست مدرن تبديل كند. هميشه در اين بزنگاه‎هاي تاريخي است كه روشنفكران ظهور مي‎كنند و نقش‏آفريني مي‏كنند. در كشور ما هم در آن مقطعي كه خواستيم دنياي سنّت را رها كنيم و وارد دنياي مدرن شويم، لغت روشنفكري مطرح شد و روشنفكران جايگاه پيدا كردند. بنابراين وظيفة روشنفكران را اگر بخواهيم مطرح كنيم، بايد بگوييم وظيفة آنان انطباق جامعه است با شرايط جديد.&lt;br /&gt;سئوال: روشنفكري در غرب با گسست از دين به‏وجود آمده ...&lt;br /&gt;خرّم: من از همين تعريف به روشنفكري ديني خواهم رسيد. اصلاح‏گري ديني لغتي است كه به دنياي سنّت مربوط مي‏شود. اصلاح‏گر نمي‎آيد با مؤلّفه‏هاي دنياي متجدّد دين را انطباق دهد. چون هنوز در آن دوران تجدد معنا پيدا نكرده، اصلاح‏گري در چارچوب سنت است و تنها سعي مي‎كند احكام دين را كاركردي‎تر كند و يك نگاه نوتري به احكام ديني داشته باشد. در اصلاح‏گري ديني آن‎چه بيشتر مدنظر است احكام دين است. اصلاح‏گري ديني، دين را عمدتاً از منظر احكام نگاه مي‎‏كند. امّا روشنفكري ديني موضوعيّتش در فلسفة دين است و سراغ فلسفة دين مي‏رود و سعي مي‎كند آن‏را با مؤلّفه‏هاي ديني انطباق دهد.&lt;br /&gt;از همين جا مي‎رسيم به تعريف روشنفكري ديني؛ روشنفكر، اگر تعريف آن‏را بپذيريم كه وظيفه‏اش پياده كردن مؤلّفه‏هاي مدرنيته در جامعه است و در دنياي امروز ـ كه براي ما موضوعيّت ندارد ـ پياده كردن مؤلّفه‏هاي پست مدرنيته در جامعه است، آن وقت روشنفكري ديني را مي‎توانيم اين‏گونه تعريف كنيم كه ارائه قرائتي از دين، به عنوان يكي از عوامل اجتماعي‏ كه قابليت انطباق با مؤلفه‏هاي مدرنيته را داشته باشد.&lt;br /&gt;آن كسي كه براي انجام اين كار تلاش مي‎كند، شكل خاصي از روشنفكر است كه مي‎توانيم او را با عنوان روشنفكري ديني مطرح كنيم.&lt;br /&gt;سئوال: چرا شما اصرار داريد روي واژة‌ «ديني»؟ روشنفكر ابزارش عقل است و تنها عقلش براي او حجيّت معرفت‏شناختي دارد. منتها ما در روشنفكري ديني اين مسأله را نمي‏بينيم، زيرا وحي هم برايشان حجيّت معرفت‏شناختي دارد. چه اصراري وجود دارد كه شما خود را روشنفكر ديني بناميد؟&lt;br /&gt;خرم: ببينيد، روشنفكري در همه حال مي‏بايست ملاكش عقل باشد، اين پيش‏فرض تعريف روشنفكري است. ما نمي‏توانيم كسي را روشنفكر بناميم كه اعتقادي به حجيت عقل نداشته باشد و يا معتقد به عوامل محدود كننده عقل باشد. لذا در مفهوم روشنفكري ديني، وظيفة روشنفكر انطباق تمامي مفاهيم ديني با عقل است. اين ‏‏را در نظر داشته باشيد كه هر مفهوم ديني، كه يك سرش لاهوتي است يعني به ماوراء مربوط مي شود، قابليت ارايه قرائت‏هاي مختلف را دارد و هرچه ناسوتي‏تر باشد يعني نتيجه انديشه بشري باشد، قرائت‏پذيري آن كمتر مي‎شود. از جنبة هرمنوتيكي امكان و احتمال ارائه قرائت‎هاي متعدد از يك متن فرا‌زميني زياد است. امّا وقتي اين امر زميني شود و از حالت الهي بودن خارج شود، امكان ارائه قرائت‏هاي متفاوت از آن كم مي‎شود. بنابراين با قبول اين پيش‏فرض، احتمال اين‎كه شما بتوانيد از دين قرائت‏هاي مختلف ارائه دهيد، از هر ديني، از اسلام و مسيحيّت و يهوديت گرفته تا ادياني كه از نظر ما غيرالهي ولي لاهوتي شناخته مي‏شوند، مانند بوديسم و هندويسم، زياد است. حال اگر ما بپذيريم كه ما تنها قرائتي را از اين اديان و متون الهي مي‎پذيريم كه منطبق با عقل جديد باشد، آن‏وقت كسي كه مي‎تواند اين كار را انجام دهد، از جهتي روشنفكر است كه توانسته عقل جديد را با همان تعريف عقل جديد يعني عقلي كه نقدپذير است و ادامة عقل دوران سنّت نيست ( خود بنياد است)، با متني لاهوتي و مقدس به صورتي كه هيچ مغايرتي با عقل جديد نداشته باشد، تأويل و تفسير كند.&lt;br /&gt;سئوال: دوباره به اين موضوع بازخواهيم گشت، امّا سئوال من اين‏جا اين است كه براي روشنفكران ديني وحي حجيّت معرفت‏شناختي دارد يا نه؟&lt;br /&gt;خرّم: وحي حجيّت معرفت‏شناختي دارد، امّا ما مستقيماً به وحي دسترسي نداريم. آن چيزي كه ما را به وحي متصّل مي‏كند تفاسيري است كه از آن وجود دارد.&lt;br /&gt;سئوال: ما متن مقدّس را به عنوان چيزي كه حدّاقل در اسلام كلام خود خداست قبول داريم.&lt;br /&gt;خرّم: متن مقدّس كلام خود خداست. امّا شما يك اسلام هويّتي داريد و يك اسلام تاريخي. اسلام هويّتي را هيچ كس به آن دسترسي ندارد،‌ آن چيزي كه واقعاً هست، آن چيزي كه همة ما به آن دسترسي داريم، اسلام تاريخي است. اسلام تاريخي مجموعة تفاسيري است كه از متن مقدّس ارائه مي‏شود. بنابراين اين مغايرتي با عرض بنده ندارد كه ما وحي را به عنوان يك منبع معرفتي بشناسيم و تلاش نكنيم از آن چيزي كه در كنار وحي قرار گرفته و رابطة ميان ما و آن متن مقدّس يا وحي الهي را برقرار مي‎كند، بتوانيم تفسيري عقلاني ارائه دهيم.&lt;br /&gt;سئوال: روشنفكران ديني آيا از علل و عوامل انحطاط ايران تعريفي كلي دارند؟ و يا روش خاصي براي بررسي اين موضوع دارند؟&lt;br /&gt;خرّم: روشنفكري ديني كاركردش كاملاً معلوم است. حوزة انديشه و كار آنها انطباق متن مقدّس و تفسيري كه از آن مي‏شود با عقل جديد. بنابراين بحث انحطاط ايران بحثي نيست كه بتواند به طور كارشناسي در حوزة‌ عمل روشنفكران ديني قرار بگيرد. بحث انحطاط ايران بحثي است مربوط به جريان عمومي روشنفكري. در اين ميان مرزي ميان روشنفكران ديني و سكولار وجود ندارد. نگاه و تفسير همة آنها به نوعي يكي است. تفسير خاصّ روشنفكران ديني وجود ندارد. در مورد نظريه انحطاط ايران كارهاي ارزشمندي صورت گرفته است كه شايد يكي از بهترين اين كارها، كار تحقيقي دكتر جواد طباطبايي باشد. در تمام بررسي‌هاي صورت گرفته از استبداد حكومت‌ها، از جمله مهمترين علل انحطاط ايران زمين نام برده مي شود. . در مجموع روشنفكران مهمترين علت عقب‏ماندگي ايران را فرهنگ استبدادي حاكم در جامعة ايران مي‎دانند. جامعة ما پيشينه‏اش سراسر پر از استبداد است. ما قرن‏ها استبداد را در كشورمان تجربه كرده‏ايم. اعم از اين‏كه اين استبداد از طرف بيگانه بر ايرانيان حاكم شده يا از سوي حاكمان داخلي. اعم از آن‎كه ترك‌ها، مغول‏ها و يا اعراب بودند و يا در داخل حكومت‎هاي استبدادي بودند. مهمترين علل عقب‏ماندگي در جامعة ما استبداد است اين استبداد زماني صرفاً به صورت حكومت‎هاي استبدادي در جامعة ما مطرح بودند. اما پس از قرن‎ها استمرار، استبداد رفته‏رفته در جامعه ما تبديل به يك فرهنگ شده است. فرهنگي كه خودش را باز‌توليد مي‎كند. اگر روزگاري حكومت‎هاي استبدادي عامل ايجاد استبداد در جامعة ما بودند، امروزه مي‎توانيم بگوييم حكومت‎هاي استبدادي خود معلول اين فرهنگ استبدادي هستند.&lt;br /&gt;از منظر روشنفكري ديني نيز ميتوان نقش دين را در تثبيت حكومت‌هاي استبدادي نام برد. در تمام ادوار تاريخي، حاكمان مستبد براي توجيه اعمال خود و تثبيت حكومت از دين و شارحان دين مدد جسته‌اند. بدنه روحانيت نيز در اكثر موارد اگر با حكومت‌هاي جور همكاري نكرده است، حداقل در برابر آن سكوت اختيار كرده است يا به تعبير ديگر تقيه پيشه ساخته است. لذا از ديدگاه روشنفكري ديني مي‌توان نگاه سنتي به دين را از جمله عوامل انحطاط ايران نام برد&lt;br /&gt;سئوال: شما روش خاصي براي بيرون آمدن از اين وضعيّت داريد و ظاهراً آن هم اصلاح دين است.&lt;br /&gt;خرّم: اصلاح دين به عنوان يك روش خاص نيست. اصلاح دين بخشي از يك پروژه است. آن پروژه چيزي است كه در بين تمامي روشنفكران عموميّت دارد و همه به دنبال آن هستند و آن هم پياده‏سازي مؤلّفه‏هاي تجدد در كشور است. بخشي از اين پروژه مي‏بايست بومي باشد. ما بايد آن را در كشور خودمان بومي كنيم. وقتي بحث پياده‏سازي مؤلّفه‏هاي تجدد در ايران مطرح مي‏شود، يكي از اين جهت است كه ابعاد پياده كردن اين پروژه در ايران مربوط به امر دين هم مي‏شود. جامعة ما يك جامعة‌ ديني است. كسي نمي‎تواند از اين مسأله فرار كند. با انكار آن تنها صورت مساله را پاك مي‌كنيم. دين يك عامل تعيين‏كننده در جامعة ما نيز هست. شما هيچ پروژة‌ فكري را در جامعة ايران نمي‎توانيد پياده كنيد،‌ بدون توجه به مؤلفه دين. بايد اين فاكتور در نظر گرفته شود. بنابراين روشنفكران ديني هم در راستاي پياده‏سازي مؤلّفه‏هاي تجدد در جامعة ما گام برمي‏دارند و به طور خاص آن چيزي كه به عنوان كاركرد ويژة آنها تعريف مي‎شود اين است كه اين مؤلّفة اجتماعي را چگونه مي‎توانند با ديگر مؤلّفه‏هاي تجدد تطبيق دهند. در زمان مشروطه، وقتي كه مؤلّفه‏هاي تجدّد از طرف روشنفكران مطرح مي‏شود، به جهت مخالفت فزايندة روحانيت سنتي با اين جريان و براي كاستن از اين مخالفت، روحانيّت نوگرا راه‏حلّي ارائه مي‎دهد مبني بر انطباق مؤلّفه‏هاي مدرنيته با دين و احكام شرعي. براي مثال پارلمان را با شورا و آزادي را با امر به‏ معروف و نهي‏از منكر انطباق مي‏دهد و مشروعيت را با مشروعيت ديني انطباق مي‎دهد و از آن مشروعيت ديني را درمي‎آورد و موارد ديگر. امّا نتيجة اين كار اين است كه ما از مؤلّفه‏هاي تجدّد تنها شكل ظاهري را گرفتيم، ليكن تمامي آنها فاقد محتواي مؤلفه‏هاي تجدد است. آن چيزي كه روشنفكران ما امروزه انجام مي‎دهند‏، روش صحيح و معكوس روش دوران مشروطيت است. يعني انطباق مفاهيم ديني با مولفه‌هاي تجدد. در آن زمان ما به غلط ‏كار كرديم.&lt;br /&gt;سئوال: نگاه شما به دين كاركردي است؟&lt;br /&gt;خرّم: به نوعي بله. به نوعي دين كاركرد اجتماعي دارد. مؤلّفه‏هاي دنياي جديد مانند دموكراسي‏، حقوق بشر، حقوق شهروندي، حكومت پاسخگو، حكومت مشروط، پارلمان و تمام مؤلّفه‏هايي كه مربوط به دنياي مدرن هستند،‌ تفاسير ثابتي دارند.&lt;br /&gt;سئوال: اگر جامعة ما به وضعی برسد که اكثريّت مردم ديندار نباشند و يا دين در زندگي اجتماعي‏شان مؤثر نباشد، آن وقت شما وجود روشنفكري ديني را بلاموضوع مي‏دانيد؟&lt;br /&gt;خرّم: وجود روشنفكران ديني بلا‌موضوع نمي‎شود، بلكه كاركردشان متفاوت مي‎شود.&lt;br /&gt;سئوال: نگاه شما به دين اين است كه در جامعه وجود دارد و كاركرد دارد ولی اصل، دنياي مدرن است و دين را بر اساس آن تفسير مي‎كنيد.&lt;br /&gt;خرّم: در جامعة‌ ديني مثل جامعه ما، دين كاركردي دارد. كاركرد دين در جامعة ما تثبيت استبداد و جلوگيري از متجدّد شدن جامعه است. در اين جامعه وظيفة روشنفكر ديني، ارائه تفسيري از دين است كه با دنياي جديد تطبيق داشته باشد تا دين را از سيطرة سنت بيرون بكشد. فرض كنيم كه روشنفكران ديني در جامعه‏اي سكولار باشند، در جامعة سكولار هم دين كاركرد دارد. ما دو نوع دين مي‏توانيم داشته باشيم، يكي دين اخلاقي و ديگري دين احكامي. آن چيزي كه جامعة‌ ما با آن درگير است، دين احكامي است. ديني كه از دل آن قوانين و موضوعات بيرون مي‏آيد. امّا دين ديگري هم داريم. يعني مي‏توانيم نگاه ديگري نيز به دين داشته باشيم و آن هم دين اخلاقي است. در دين اخلاقي فرد تنها بدنبال استخراج احكام از دل دين نيست. بلكه دين براي شما پشتوانه‏ايست كه از آن اخلاق بيروني و پارسايي دروني را به‏دست آوريد. بنابراين در يك جامعة سكولار هم دين با اين نگاه برايتان كاركرد دارد.&lt;br /&gt;سئوال: جوهرة دين احكام آن است.&lt;br /&gt;خرّم: نه، اتفاقاً جوهرة دين اخلاق و ايمان است.&lt;br /&gt;سئوال: تجربة امر قدسي كه امكان ندارد. جوهر دين اين است كه ما مي‏پذيريم يك نفر تجربة‌ امر قدسي داشته و حرف‏هايي مي‎زند كه صدق يا كذبشان فراتر از عقل ما است. ما خودمان را به آن احكام تسليم مي‎كنيم كه مثلاً به سعادت اخروي برسيم. در ديني كه شما مي‎گوييد، اين مسأله در كجا جاي دارد؟ اگر قرار باشد ما با عقلمان تفسير كنيم، ديگر چه نيازي به دين هست؟&lt;br /&gt;خرّم: اتفاقاً من معتقد هستم كه گوهر دين اخلاق و ايمان است، نه احكام. احكام پوستة‌ دين است. شما به كاري كه مرحوم بازرگان در سير تحول قرآن انجام داده مراجعه كنيد. من سال گذشته در سالگرد مرحوم بازرگان در تبريز صحبتي كردم تحت عنوان دين اخلاقي و دين فقهي. در آن‏جا آمار و ارقام را از كتاب سير تحول قرآن مرحوم بازرگان بيرون كشيدم و نشان دادم كه بيشترين حجم آياتي كه در قرآن كريم آمده، آيات اخلاقي است و كمترين آن‏ها كه حدود 5/2 ـ 2 درصد آيات قرآن است‏، مربوط به احكام است. هم آماري كه از آيات قرآن كريم بر‌مي‏آيد و هم سيره‏اي كه در طول تاريخ، از پيامبر اسلام به ما رسيده، نشان‏دهندة اين است كه آن چيزي كه باعث گرايش مردم به اسلام شد و آن چيزي كه پيامبر به مردم ارائه داد در ابتدا دين احكامي نبود، دين اخلاقي بود. آن چيزي كه باعث شد پيامبر، پيامبر شود و مردم به او رجوع كرده و ايمان بياورند، احكام و قوانين نبود، بلكه اخلاقيات بود. ديني را آورد كه پشتوانة اخلاق و پارسايي بود. از كلام پيامبر (ص) است كه مي‏فرمايد: «من مبعوث شدم كه اخلاق را در جامعه كامل كنم.»&lt;br /&gt;پيامبر نمي‎گويد كه من مبعوث شده‏ام كه قوانين اجتماعي را تغيير دهم، او آمده تا درون مردم را عوض بكند. وظيفه و رسالت خودش را اين مي‎داند كه من آمده‎ام تا مردم را عوض كنم. وقتي كه مردم از درون عوض شوند، آن وقت به‏طور طبيعي احكام جديدي بر جامعه جاري و ساري مي‏شود. از دل فرهنگ قوانين منطبق با آن هم بيرون مي‏آيد. امّا از دل قانون شما نمي‎توانيد فرهنگ منطبق با قانون را بيرون بكشيد. اين زدن سرنا از سر گشادش است. آن كاري كه در طول سال‏هاي پس از انقلاب ما تجربه كرديم و تجربة‌ ناموفّقي بود. كاري كه پيامبر كرد اين بود كه دين اخلاقي آورد و اين دين اخلاقي، فرهنگ جامعه را تغيير داد و از دل آن فرهنگ جديد احكام جديد بيرون آمد. ما دو دسته احكام داريم: احكامي كه تأسيسي هستند و نيز احكام تأييدي. احكام تأييدي احكامي هستند كه قبل از آمدن دين اسلام هم وجود داشته‌اند و اسلام آنها را تاييد مي‎كند. مثلاً مي‏گويد اگر قبلاً حق جوار داشتيد، اكنون هم داريد. حق جوار يعني اين‎كه اگر كسي به همسايه‏اش پناهنده مي‎شد، كسي حق تعرض به او را نداشت. اين را پيامبر هم مي‏پذيرد و مي‎گويد قانون خوبي است و بسياري موارد ديگر. احكام تأسيسي هم احكامي هستند كه پس از آن‎كه پيامبر آمد و در قالب آن فرهنگ جديد مردم پذيراي او بودند، منطبق با خواست عمومي جامعه ايجاد گرديد. اما اگر ما برعكس عمل كنيم، بدون قرار دادن دين به عنوان پاية اخلاقي، سعي كنيم قوانين جامعه را تغيير دهيم، يكراست به سراغ آخرين حلقة كار رفته‎ايم. باز هم رجوع مي‏كنم به سير تحول در قرآن، منحني نزول آيات را هم اگر ببينيد كه در آن كتاب با ديد رياضيات مهندسي به طور دقيق روي اين منحني‎ها كار شده،‌ مي‎بينيد كه منحني‎هاي ابتدايي يعني منحني‎هايي كه نشان‏دهندة نزول اولين آيات به پيامبر هستند، آياتي هستند كه مربوط به وحدانيت خدا و توحيد هستند. پس از آن مباحث ديگر مي‏آيد. آخرين منحني‎ها كه شامل آخرين دستة آيات هستند، آياتي هستند كه مربوط به احكام‌اند و از نظر سير نزول در انتهاي دوران بعثت هستند، يعني دو سال انتهايي عمر پيامبر. اگر ما بخواهيم منطبق با آن چيزي كه رسالت پيامبر است رفتار كنيم، وظيفه داريم ابتدا جامعه و فرهنگ آن را بسازيم و اين برمي‎گردد به همان نگاه اخلاقي به دين. يعني ارائه دادن دين اخلاقي به جامعه. اگر شما اين كار را بكنيد‏، خود به خود در انتهاي اين پروژه به جايي مي‏رسيم كه به خواست مردم احكام و قوانين نيز عوض مي‎شود. اشكال ما در 27 سال گذشته اين بود كه حاكمان ديني ما كه حاكمان سياسي ما هم شده‏اند، به جاي اين‎كه دين‏شناس باشند، فقيه هستند. به جاي عالم دين، فقيه دين هستند. لذا نگاه آنها به دين يك نگاه فقهي است. فقه يك نظام حقوقي است. من از يك فقيه نمي‏توانم انتظار داشته باشم نگاهش به دين يك نگاه اخلاقي باشد. او فقط اين‏را آموخته كه اگر كسي جرمي را مرتكب شود، مطابق موازين شرعي مجازات آن چيست. اين قانون در جامعه مي‎بايست اعمال شود، مطابق فلان آيه يا فلان روايت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سئوال: دين بدون احكام كه ديگر دين نيست.&lt;br /&gt;خرّم: نه دين بدون احكام. سخن بنده اين است كه ترتيب بايد رعايت شود. احكام در انتهاي پروژه است نه ابتداي آن.&lt;br /&gt;سئوال: احكام وجه مميزة‌ دين با مكتب‏هاي ديگر يا معنويت است.&lt;br /&gt;خرّم: امّا ما گوهري داريم كه در تمام مكاتب الهي مشترك است و آن همان اخلاقيات است. اگر ما ابتدا آن گوهر عمومي اديان الهي را در جامعه پياده نكرده باشيم،‌ پياده كردن وجه خاص آن دين يعني احكام و قوانين ديني در جامعه كار عبثي است. ما ابتدا مي‏بايست گوهري را كه تمام پيامبران به خاطر آن آمده‎اند پياده كنيم. پيام خداوند در تمام اديان تنها يك پيام بوده كه به صورت مشترك به مردم ارائه كرده است و آن به اعتقاد من، داشتن ايمان و رعايت اخلاقيات است. در هر جامعه ما وظيفه داريم به عنوان انسان‏هاي ديندار، اعم از روشنفكر يا غيرروشنفكر، ابتدا گوهر عمومي اديان را در جامعه پياده كنيم. وقتي كه جامعه اخلاقي شد ديگر خيلي تفاوتي ندارد كه شما در آن جامعه احكام مسيحيت را پياده كنيد يا احكام اسلام يا ديگري را. احكام فرع بر اصل قضيه است. احكام پوسته است. ابتدا مغز دين مي‎بايست پياده شود.&lt;br /&gt;سئوال: پيامبراني كه اين اديان را آورده‏اند، اين تصور را نداشته‏‏‌‌اند كه احكام پوستة‌ دين است و اگر اخلاقيات پياده شود ديگر تفاوتي ندارد كه احكام چه ديني پياده شود.&lt;br /&gt;خرّم: در قرآن آيه‏اي داريم كه مي‎گويد: « پيرواني از نصارا، يهود و صائبين را مي‏توانيد هستند كه شب ‎زنده‏دارند و خداوند را در واقعيت امر مي‏پرستند و آن‏ها جايگاهشان در بهشت است.»&lt;br /&gt;سئوال: ما آيات زيادي هم داريم كه دین مسيحيان و يهوديان را ناقص مي‏داند و دين اسلام را كامل.&lt;br /&gt;خرّم: بله، اين به بحث ديگري برمي‎گردد كه تكامل احكام است. در اين كه احكام دين اسلام از ديگر اديان كامل‏تر است بحثي نيست و من آن را كاملاً مي‏پذيرم. تفاوت حجم احكام در دين اسلام در مقايسه با دين مسيح بسيار قابل ملاحظه است.&lt;br /&gt;سئوال: در آئين يهود احكام حتي از اسلام هم بيشتر است.&lt;br /&gt;خرّم: اين فقط يك مثال براي بيان تفاوت تاريخي بود. شايد يكي از دلايل حجم بالاي احكام در اسلام در مقايسه با مسيحيت، اين باشد كه مسيحيت در جامعه‏اي ظهور پيدا كرد كه آن جامعه از قانونمندي قوي برخوردار بود. اما اسلام در جامعه‏اي قبيله‏اي ظاهر شد كه نيازمند يك سري قوانين تأسيسي بود. بنابراين مي‌توان گفت كه حجم قوانين تاسيسي دين به ميزان مدنيت جامعه‏اي كه دين در آن ظاهر شده، نسبت معكوس دارد. هرچه حجم احكام در دين پايين‏تر باشد، حجم اخلاقيّات دين پررنگ‌تر جلوه مي‌كند. به همين دليل هم بسياري معتقدند دين مسيح از دين اسلام اخلاقي‏تر است. در صورتي كه من معتقدم اسلام از دين مسيح اخلاقي‏تر است و در بعد اخلاق بسيار جلوتر از دين مسيح است. امّا آن مسأله‏اي كه باعث شده اين موضوع را در نظر نگيريم، اين است كه بسياري از كساني كه به عنوان فارغ‏التحصيلان مكتب اسلام بودند و مردم با آنها سروكار داشته‌اند، فقيه بوده‌اند. حوزه‎هاي علميه ما وظيفه‏شان فقيه‏پروري بوده و نه پرورش عالمان ديني. آقاي جوادي آملي به عنوان يك فقيه برجسته در جايي گفته بودند كه قرآن و نهج‏البلاغه در حوزه‏‎هاي علميه مهجور مانده‏اند. اين مطلب را در مقدمة تفسيرالميزان هم علامه طباطبايي مي‎گويد كه چيزي به اسم تفسير قرآن در واحدهاي درسي طلبه‎هاي حوزة علميه وجود ندارد. اين نشان مي‏دهد كه در حوزه‎هاي علميه تنها چيزي كه مدنظر قرار گرفته پرورش فقيه بوده و بعد اخلاقي دين به اين دلايل و ديگر دلايل موجود در جامعه مهجور مانده. اما اين معنايش اين نيست كه دين ما از ساير اديان اخلاقي‏تر نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سئوال: تصوري كه پيامبران از خود دارند اين بوده كه ما انسان‏هايي هستيم كه يك سري دستوراتي از جانب خدا آورده‏ايم براي به سعادت رسيدن انسان‏ها. تصور اين كه ما آمده‏ايم كه اخلاق را گسترش دهيم ممكن است در ضمن اين عمل بوده باشد‏‏، منتها تصور اصلي كه از خود داشته‏اند ظاهراً همين بوده است.&lt;br /&gt;خرّم: من آن حديث معروف پيامبر را عرض كردم كه پيامبر اسلام صريحاً مي‏فرمايد: « من آمده‎ام تا مكارم اخلاق را كامل كنم.» يعني رسالت خود را به عينه تعريف مي‏كند و رويه‎اي را هم كه در طول زندگي در پيش مي‏گيرد‏، به همين شكل است. مطابق تاريخ مكتوب اسلام، درصد بسيار بالايي از كساني كه آمدند و مسلمان شدند، كساني بودند كه شيفته اخلاقيات پيامبر شدند، نه آنهايي كه احكام اسلامي را مطالعه كرده و بر اساس ديدگاهشان نسبت به اسلام، مسلمان شوند. در مورد پيامبر اسلام ما اين مسأله را به صراحت داريم و حجم و نوع آياتي هم كه در قرآن آمده، اين مطلب را تأييد مي‎كند. در مورد حضرت مسيح هم مي‏بينيم كه دستورات ايشان اغلب دستورات اخلاقي است. حضرت مسيح به ندرت دستور احكامي دارد.&lt;br /&gt;در جوامع مختلف شما مي‎توانيد از خارج از دين هم احكام را بيرون بكشيد. چنان‏چه در دنياي غرب اين كار شده است.&lt;br /&gt;سئوال: اخلاق را هم از خارج از دين به دست آورده‏اند نه فقط احكام را؟&lt;br /&gt;خرّم: اخلاق را هم مي‎شود از خارج از دين استخراج كرد‏، اما اخلاق را شما مي‏توانيد به پشتوانة دين محكم كنيد. در مورد احكام اين نياز خيلي كمتر است. ما در سوره جن در قرآن آيه‌‏‌اي داريم كه من برداشتي از دين در آن مي‎بينم كه در جاي ديگر قرآن كريم نديده‎ام. در آية نهم از سورة جن مخاطب خداوند آن جماعتي هستند كه در دوزخ هستند. خداوند به آن‎ها مي‏گويد شما چرا وارد دوزخ شديد؟&lt;br /&gt;چرا با اين‏كه من راه‎هاي سعادت را جلوي پاي شما گذاشته بودم، وارد دوزخ شديد؟ آن‏ها به خداوند جواب مي‎دهند كه ''خداوندا اگر ما پيام پيامبران تورا مي‎شنيديم يا از عقل خودمان مدد مي‎گرفتيم‏، قطعاً جايگاه ما در جهنم نبود."" به صراحت اشاره مي‎كند كه اگر پيام پيامبران را مي‏شنيديم يا مي انديشيديم. خداوند در اين آيه اشاره دارد كه شما به استناد عقل خود هم مي‏توانيد رستگار شويد. اين عقل را در كنار پيام پيامبران قرار نمي‎دهد بلكه در جايگاه آنها قرار مي‎دهد. مي‎گويند پيام پيامبران را مي‎شنيديم يا به عقل خودمان رجوع مي‎كرديم. من با اين تفسير از اين آيه مي‎خواهم بگويم ما بدون دين هم مي‎توانيم رستگار شويم. به اعتقاد من اين سخني است كه به صراحت در قرآن كريم آمده. اما دين مي‏تواند پشتوانه‎اي براي اخلاق در جامعه باشد و راه رستگاري بشر را كوتاه‌تر نمايد.&lt;br /&gt;سئوال: با اين تفسير هدف ظهور دين را هدفي دنيوي مي‎دانيد ؟ يعني دين براي ارتقاي اخلاق، آمده است؟&lt;br /&gt;خرّم: از اين ديدگاه بله. زيرا وقتي مي‏گوييم دين براي دنيا، تفسير امروزي از اين مسأله اين است كه دين آمده تا جامعه را بسازد. ساختن جامعه را هم بدين معنا برداشت مي‎كنند كه دين آمده تا قوانين اجتماعي را جاري كند و حكومت تشكيل دهد و به اين ترتيب دنياي مردم را بسازد. نه، من با اين تفسير مخالفم. اما با اين تفسير كه دين آمده تا دنيايي اخلاقي را براي مردم بسازد ، به اعتقاد من دقيقاً دين براي دنياي مردم آمده.&lt;br /&gt;سئوال: من چند تا سئوال در مورد نسبت دين با حقوق بشر دارم. اولين آن آزادي خوراك است و خوراكي‎هاي حرام. آزادي خوراك يكي از اصول اولية حقوق بشر است كه ما در دين يك سري خوراكي‎هايي داريم كه حرامند. اين مسأله چطور توجيه مي‏شود؟&lt;br /&gt;خرّم: من به جاي مصاديق مي‎خواهم بر سر موضوع بروم كه در قالب آن مي‎شود تمام مصاديق را جاي داد. تنها بحث خوراك نيست. خيلي از مسائل است كه در شرايط موجود با حقوق بشر انطباق ندارد. اين به همان بحث اختلافات دين اخلاقي و احكامي برمي‎گردد. من اعتقاد دارم كه حقوق بشر كاملاً با اخلاق بشري منطبق است، ما هم از طرفي در قرآن كريم داريم كه «فطره الله الذّي فطر الناس عليها». يعني آن چيزي كه با فطرت انسان همخواني دارد، آن چيزي است كه خداوند آن را تأييد مي‎كند. اگر مي‎بينيم حقوق بشر امروزه اين قدر مورد اقبال مردم است، پس حقوق بشر به عنوان يك خواست فطري آدمي، نمي‎تواند با خواست خداوند مغايرت داشته باشد.&lt;br /&gt;سئوال: خيلي از چيزهايي كه در دين نهي شده يا تقبيح شده، چيزهايي هستند كه مردم اين كارها را به كرات انجام مي‎دادند كه اين كار مورد نهي قرار گرفته.&lt;br /&gt;خرّم: ما يك دين تاريخي داريم و يك دين واقعي و اخلاقي. دين تاريخي آن چيزي است كه ما با آن دست و پنجه نرم مي‏كنيم. دين تاريخي تفسيري است كه كه در آن شرايط تاريخي از دين ارائه شده. اما لزوماً آن تفسير از دين تاريخي منطبق بر دين واقعي ممكن است نباشد. ما نگاهمان در يكصد سال گذشته به دين و احكام آن متفاوت بوده است. به طور مثال حجاب كه يكي از اصل‏ها و حكم‎هاي ديني شناخته مي‎شود و تعريفي مشخص دارد، آيا آن‏چه در يكصد سال گذشته به عنوان حجاب شناخته مي‎شود، امروزه همان به عنوان حجاب شناخته مي‎شود؟&lt;br /&gt;سئوال: حجاب ممكن است در قرآن و ديگر احكام ديني كمي ابهام داشته باشد، ولي ما احكامي داريم كه هيچ ابهامي ندارند.&lt;br /&gt;خرّم: ما در مورد حجاب هم ابهامي نداريم. حدود حجاب در قرآن به صراحت روشن شده است.&lt;br /&gt;سئوال: پس حجابي كه الان شناخته مي‏شود، حجاب نيست؟&lt;br /&gt;خرّم: اگر يكي از خانم‎هاي امروزي با پوششي كه ما آن را حجاب مي‏شناسيم، مي‎خواست در صد سال گذشته حضور پيدا كند و در آن شرايط قدم بزند، حتما دچار مشكل مي شد.&lt;br /&gt;سئوال: تعداد خيلي زيادي از مؤمنين اين نوع پوشش را حجاب نمي‏شناسند و بر اساس متن ديني ظاهراً آنها درست مي‏گويند.&lt;br /&gt;خرّم: خيلي‏ها هم اين روش را ديني مي‎دانند. اگر ما ملاك را فقهائي كه وظيفه‏شان تفسير احكام دين است بدانيم، اكثر فقها اين پوشش را اسلامي مي‏دانند.&lt;br /&gt;سئوال: شايد از سر اضطرار است؟&lt;br /&gt;خرّم: اين را بايد از خوشان پرسيد. آن چيزي كه ما با آن مواجهيم، حكم اسلامي بودن اين پوشش است.&lt;br /&gt;سئوال: حكم خدا را كه نمي‎توان با تفسير بندگان خدا عوض كنيم.&lt;br /&gt;خرّم: حكم خدا تفسيربردار است. ما با تفسير حكم خدا روبرو هستيم.&lt;br /&gt;سئوال: برخي از احكام تفسيربردار نيستند. وقتي حدود كاملاً و عيني مشخّص شده‎اند، ديگر تفسيري در كار نيست.&lt;br /&gt;خرّم: ولي ما در طول تاريخ با تفاسير متعددي روبرو بوده‎ايم.&lt;br /&gt;سئوال: اين همان چيزي است كه در سنّت اسلامي بدعت ناميده مي‎شود.&lt;br /&gt;خرّم: هنگامي كه اكثريت فقها در مورد يك حكم اتفاق‎‌نظر داشته باشند، آن حكم را نمي‎شود گفت بدعت در دين. اتفاقاً بدعت به نظري گفته مي‎شود كه در اقليت است و ديگران از آن تبعيت نمي‎كنند.&lt;br /&gt;سئوال: اجماع در فقه را تنها بخشي از مؤمنين قبول دارند. همه اجماع را قبول ندارند.&lt;br /&gt;خرّم: هيچ مسأله‏اي نيست كه مورد قبول همه باشد و همه فقها در طول تاريخ بر روي آن اتفاق نظر داشته باشند.&lt;br /&gt;سئوال: همة فرقه‏هاي اسلامي اجماع را قبول ندارند.&lt;br /&gt;خرّم: شما چيزي را پيدا نمي‎كنيد كه همة فرقه‏هاي اسلامي روي آن متفق باشند.&lt;br /&gt;سئوال: خدا گفته است حجاب اين است. شما مي‏بايست اين را رعايت كنيد. اگر رعايت نكنيد هم عقوبت اين است، شما هيچ جوري نمي‏توانيد اين را تفسير كنيد كه خدا اين را نگفته يا منظورش اين نبوده.&lt;br /&gt;خرّم: تفسير اين‏گونه نيست كه بگوييم اين حرف زده شده يا نه. تفسير يعني اين‎كه من برداشتم از اين كلام وحياني اين است.&lt;br /&gt;سئوال: متن يك سري قواعدي خودش ايجاد مي‎كند. هر تفسيري از متن قابل قبول نيست.&lt;br /&gt;خرّم: دقيقاً همين محدوديت‏ها است كه امكان تفسيربرداري از يك متن را براي شما ايجاد مي‎كند. در فهم منظور واقعي يك نويسنده از يك متن موانعي وجود دارد. اولين مانع اين است كه ذهنيت شما با نويسنده متفاوت است. دومين مانع، مانع زماني است. بين شما و نويسنده يك مانع زماني است. سومين مانع‏، مانع جامعه است. چهارم آن ميزان آشنايي شما به نويسنده و متني است كه نوشته شده، به ادبيات و نحوة نگارش آن و عوامل ديگر.&lt;br /&gt;سئوال: البته در اسلام قرآن را كلام خداوند مي‎دانند و بعضي از موانع كه شما نام مي‏بريد، خود خداوند مدعي است كه اينها وجود ندارد. يعني قرآن را يك متن فرازماني ـ فرامكاني مي‏داند.&lt;br /&gt;خرّم: نه، اين ارتباطي به بحث بنده ندارد. خداوند مي‎فرمايد كه اين دين در طول تاريخ براي شما كاركرد دارد. اين يك پيش‎فرض است. پيش‏فرض ديگر اين است كه شما در طول تاريخ نمي‏توانيد تفسير واحدي از دين ارائه دهيد. اگر اين دو پيش‏فرض را در نظر بگيريم، مي‏توانيم بگوييم كه از يك متن واحد نمي‏شود تفسير واحدي داشت‎، در حالي‏كه اين متن قرار است در طول تاريخ كاركرد داشته باشد. تنها مي‎توانيم يك نتيجه بگيريم و آن اين‎كه در دل دين گوهري وجود دارد كه فراتر از متني است كه ما مي‎بينيم. اگر گوهر دين را محدود به اين خطوط كنيم، آن وقت منجر به عوامل محدودكننده‌اي خواهيم شد كه گفته شد. به عبارت ديگر در طول تاريخ با يك دين مواجه نيستيم. بنابراين آن چيزي كه خداوند قرار است حفظش كند، تفسير خاصي از دين نيست، بلكه گوهر دين است.&lt;br /&gt;سئوال: من مي‎خواهم بدانم شما از آيات و روايات مربوط به حجاب چه تفسيري مي‏كنيد؟&lt;br /&gt;خرّم: ما مي‎توانيم تفسيري امروزي و حقوق بشري از دين ارائه كنيم. اعتقاد بنده بر اين است كه ما در قرآن آيات ناسخ و منسوخ داريم. مثلاً در مورد حرمت شراب سه آيه داريم كه اين آيات بنا به فرهنگ جامعه متغير هستند. براي مثال در جامعه‏اي كه خوردن شراب از آب هم متداول‏تر است، نمي‏توان گفت كه ديگر شراب مصرف نكنيد. به اين صورت قرآن فرهنگ‏سازي كرده تا با اعلام حرمت شراب شوكي به جامعه وارد ن‏شود. همة علماي ما اين اعتقاد را دارند كه آيه‎اي كه در جامعه‎اي ممكن است منسوخ باشد، در جامعة ديگر ممكن است مورد استناد باشد. مثلا در جامعه ما در مورد شراب‎خواري بر اساس آخرين آيه حكم مي‏دهند، چون جامعه پذيراي آن است. اما در جامعه‏اي ديگر كه خوردن شراب متداول است، آن وقت چه بسا با همين قرآن موجود مجبور باشيد به آية اول در مورد حرمت شراب استناد كنيد.&lt;br /&gt;سئوال: پس شما مي‏پذيريد كه اين حكم يك تفسير بيشتر ندارد، منتها بنا به موقعيت تفسيرها متفاوت است.&lt;br /&gt;خرّم: نه، اجازه بدهيد صحبت من تمام شود. اين ديدگاهي است كه فقهاي ما دارند. اما آن چيزي كه كساني مانند و بنده و خيلي از روشنفكران ديني ديگر هم به آن معتقد هستيم، اين است كه ما فراتر از اين هم مي‎توانيم برويم. اگر حكمي به صراحت در قرآن آمده باشد، من هيچ دليلي نمي‎بينم كه شما بر اساس شرايط اجتماعي و با فرض اين‎كه شما گوهر دين را رعايت كنيد، بتوانيد آن حكم ديني را كنار بگذاريد و انجام ندهيد. مثلاً در مورد حرمت گوشت برخي حيوانات احكامي داريد كه حرمت آن را بيان مي‎كند، اما در كنار آن هم آمده كه اگر در شرايط اضطرار قرار گرفتيد، مي‎توانيد از آن استفاده كنيد. اين نشان مي‎دهد كه اشكال اين كار اشكال بشري است. اين‏طور نيست كه اگر گوشت خوك را بخوريد گناهي مرتكب شده‏ايد. اگر اين‎طور بود به هيچ‎وجه نمي‎بايست مصرف مي‎كرديد. اگر اين مسأله را بپذيريم كه بنا به اضطرار مي‎توان حكم را معطل گذاشت، ابتدا بايد اضطرار را مشخص كنيم. وظيفة‌ ما بيش از اين‎كه اين باشد كه احكام صريح ديني را در جامعه پياده كنيم، اين است كه گوهر دين را در جامعه پياده كنيم. اين حرف ممكن است به كام خيلي‎ها تلخ بيايد، نه فقط روحانيون.&lt;br /&gt;به عنوان مثال ربا تعريفش در دين مشخص است. اما اين تعريف در جامعه‏اي معنا دارد كه در آن پديده‏اي به نام تورم معنا ندارد. در تفسير سنتي از حكم قرآن شما پس از مثلاً شش ماه قرض يك ميليون تومان، مي‏بايست همان مقدار پول را به صاحب آن بازگردانيد. امّا در تفسير منطقي‏تر از اين حكم قرآني من مي‏توانم بگويم در جامعه‏اي كه دچار تورم است، مي‏بايست مبلغي معادل قدرت خريد يك ميليون تومان در 6 ماه قبل به صاحب پول داده شود و اين عمل را معادل رباخواري نمي‌دانم.&lt;br /&gt;به‏طور خلاصه به نظر من مي‏بايست قلب احكام را دريافت كرد و در هر جامعه‎اي بنا به موقعيّت به اجرا گذارد. ديدگاه ديگر اين است كه احكام را به صورت شكلي و ظاهري اجرا كرد. من هيچ ابايي ندارم كه در مورد احكام مسلّم ديني هم با حفظ قلب حكم صورت آن را عوض كنيم.&lt;br /&gt;سئوال: من يك روايت مي‎خوانم. مي‎خواهم بدانم نظر شما چيست. امام باقر مي‎گويد: «كسي كه نماز واجب را ترك كند، كافر است» امام موسي مي‎گويد: «كسي كه حج را به‏جا نياورد كافر است» از او مي‏پرسند هر كس كه حج را به جا نياورد كافر است؟ مي‎گويد: «نه، ولي كسي كه بگويد حج واجب نيست كافر است.» از امام علي مي‏پرسند: «كسي كه شهادتين را به لب بياورد، مؤمن است؟» امام علي مي‏گويد: «نه، پس جايگاه واجبات چه مي‏شود؟ كسي كه منكر واجبات شود كافر شمرده مي‎شود.» يكي از ادلة ‌ارتداد انکار ضروريات دين است.&lt;br /&gt;خرّم: مي‏خواهم مثالي بزنم. در زمان پيامبر، ايشان حكم دادند كه حج بر كسي واجب است كه در هفت خانة‌ همسايه‎اش هيچ گرسنه‏اي نباشد. با توجه به ابعاد مدينه مي‎توان فهميد كه از نظر ايشان حج زماني بر مردم يك شهر واجب است كه عملاً گرسنه‏اي در آن شهر نباشد. بر اين اساس اگر بخواهيم تفسيري امروزي از حج داشته باشيم بايد بگوييم كه حج زماني واجب است كه ديگر در شهر شما گرسنه‎اي نباشد.&lt;br /&gt;مشكلي كه ما با فقه داريم اين است كه بيش از متن مقدس به آيات و احاديث رجوع مي‏كند و در رجوع به اين روايات هم بيش از محتوا و گوهر آنها به ظاهر آنها مي‏پردازد كه در زبان عربي آمده. از فقها بيش از اين هم انتظار نيست. فقه اصلاً يعني حقوق. در حقوق هم شما هيچ‏گاه به گوهر كلام رجوع نمي‎كنيد. به ظاهر آن‎چه رخ داده رجوع مي‎كنيد. امّا اين مسأله را مي‏شود از روشنفكران ديني خواست كه بر اساس گوهر دين حكم كنند.&lt;br /&gt;سئوال: آيا از نظر شما متون ديني يك مجموعة همسانند؟&lt;br /&gt;خرّم: قطعاً متن ديني متن يكسان و هدفمندي است.&lt;br /&gt;سئوال: منظور متن قرآن، سنّت، احاديث و روايات است.&lt;br /&gt;خرّم: قطعاً چنين نيست. اسلام حقيقي يك چيز بيشتر نيست و يك مجموعة منسجم است.&lt;br /&gt;امّا اسلام تاريخي، در طول تاريخ به دست بشر آلوده مي‎شود. در طول تاريخ شما تفاسيري از دين را مي‎بينيد كه نه تنها با هم متفاوتند، بلكه كاملاً با هم متضادّند. شما تفاسيري مي‏توانيد از دين ارائه دهيد، حتي در يك جامعه و در يك برهة زماني كه با هم متفاوتند، ولي همه مدعي‏اند كه با گوهر دين منطبق‏اند.&lt;br /&gt;سئوال: ما در حدود دو قرن ائمّه را داريم كه تفسير آن‎ها عين تفسير خدا بوده است.&lt;br /&gt;خرّم: اين هم برداشت ما است. ما برداشت ديگري هم مي‏توانيم داشته باشيم. يك موقع ما به ائمّه به صورت افراد معصوم نگاه مي‎كنيم، يعني به هيچ وجه خطاپذير نبودند. در اين صورت كلام آنان كاملاً از قداستي همانند قداست متن مقدس برخوردار است. اما نمي‎توان اين‏گونه نگاه كرد. در موارد متعدد احاديث و رواياتي از ائمه اطهار ذكر مي‎شود كه حداقل با متن دين همخواني ندارد. بعضاً احاديثي از ائمه مي‏بينيم كه كاملاً با سخن ديگري از همان امام در شرايط ديگر متفاوت است. حضرت علي در جايي از كرامت زنان صحبت مي‎كند و در جاي ديگر مي‎فرمايد با زنان مشورت نكنيد، زيرا عقل آنان ناقص است. هيچ‎گونه‎اي نمي‎شود اين حرف را توجيه كرد، مگر اين‎كه بپذيريم كه حضرت علي هم مانند ساير ابناء بشر در شرايط تاريخي مختلف حرف‏هاي مختلف زده. همين سخن امام معصوم كه ""هرگاه سخني از ما شنيديد، آن را با متن قرآن كريم انطباق دهيد، اگر با آن همخواني داشت، بپذيريد و اگر همخواني نداشت، آن را به ديوار بكوبيد"" خود مبين اين موضوع است كه روايات و احاديثي كه از امامان ما، طول تاريخ را پيموده و به دست ما رسيده است، لزوماً عين متن دين نيست. اگر اين اصل را بپذيريم، آن وقت بحث معصوميت و تعريف عصمت در مورد ائمه را بايد مورد تجديدنظر قرار دهيم. تعريف جديدي كه امروزه كساني مثل دكتر كديور ارائه مي‏دهند اين است كه در چند قرن ابتدايي اسلام نگاهي كه به ائمه شيعه مطرح بوده اين نبوده كه آن‏ها افرادي هستند كه خطاناپذيرند. بلكه آن چيزي كه در چند قرن ابتدايي پس از بعثت مطرح بوده، اين بوده كه آن‎ها افرادي هستند كه از ساير افراد جامعه پرهيزگارتر هستند و نگاه آنها نسبت به گوهر دين واقع‏گراتر از ديگران است. به عبارت ديگر امامان شيعه را در چند قرن ابتدايي اسلام، به عنوان علماي ابرار مي‌شناختند. عالماني كه از ساير مردم پرهيزگارتر بوده‌اند. اما اين‎كه آنان مستقيماً توسّط يك نيروي غيبي حفاظت بشوند كه كلامي خلاف وحي از دهان آنها بيرون نيايد، اين تصوري نبوده كه در چند قرن ابتدايي اسلام وجود داشته. بنابر اين ما مي‏توانيم اين نگاه بشري را به ائمه داشته باشيم. اين نگاه نه تنها اهميت و ارزش آنها را كاهش نمي‎دهد، بلكه افزايش هم مي‎دهد. چرا كه اين نگاه انساني‎تر است و الگوپذيري آن‎ها را افزايش مي‎دهد.&lt;br /&gt;سئوال: حالا در كليت خطا كرده اند يا نه؟&lt;br /&gt;خرّم: من مي‎خواهم بگويم كه در اين نگاه صرفاً احتمال خطاپذيري را مي‎توان داد نه اينكه لزوماً خطايي صورت گرفته يا نه.&lt;br /&gt;سئوال: آن‎جايي كه ما احساس مي‎كنيم كه داراي تناقض است، خطا است يا تفسير؟&lt;br /&gt;خرّم: حدّاقل به عنوان يك تفسير مي‎توان آن را پذيرفت. در هر دو حال تفاوتي نمي‎كند. اگر احساس كرديد كه تفسيري يا روايتي از كلام امام معصوم با گوهري كه شما از دين مي‎شناسيد متناقض است، به طور مثال اعتقاد به حقوق بشر مبتني بر تساوي انساني حقوق مرد و زن، اين تفسير از آن كلام را من تفسير ديني نمي‏دانم. چه دليلي وجود دارد كه كلامي كه ما از امامان شيعه، امروز مي‏شنويم هماني باشد كه آنان گفته‎اند؟ حتي در شرايط امروزي هم با وجود پيشرفت تكنولوژيك تفاسير متعددي از يك حرف مي‏شود. چرا كه هر كسي ساختار ذهني‎اش با ديگري متفاوت است. ساختار ذهني متفاوت باعث مي‏شود كه آدميان حتي با وجود ورودي اطلاعات يكسان، خروجي يكساني نداشته باشند. حال شما اين مسأله را در طول تاريخ و در مورد سخنان امامان معصوم ملاك قرار دهيد. حتي با فرض عصمت امام معصوم نيز چه تضميني هست كه اين كلام هماني باشد كه از دهان امام معصوم بيرون آمده باشد. مثال ديگري مي‎زنم. حضرت علي پس از فوت هر يك از سه خليفة نخستين، برخلاف نگاه رايج شيعي بر عليه آنها، خطبه‏هايي در مورد آنان و خصايل نيك آنان ايراد مي‎كند. حال اگر به نسخة قديمي فيض‏الاسلام رجوع كنيم، منكر بيان جملات امام در مدح خلفا نمي‎شود، اما داخل پرانتز اشاره مي‌كند كه حضرت علي اين جملات را به صورت «توريه» بيان كرده است. توريه يعني مسخره كردن. يعني نوعي بيان موضوع كه هدف آن مسخره كردن است و معني‎اش معكوس آن چيزي است كه گفته مي‎شود. اين تفسير در ساير نسخ نهج‌البلاغه مانند نسخه مرحوم مبشري نيامده است، لذا هر دو نهج‎البلاغه كلام امام علي هستند، امّا دو معني متضاد از آنها برداشت مي‎شود.&lt;br /&gt;بنابراين من مي‎خواهم دو فاكتور را جمع‏بندي كنم. يكي اين‏كه تعريفمان از عصمت ائمه را بايد عوض كنيم و دوم اين‏كه حتي با فرض پذيرش تفسير سنتي از مفهوم معصوميت باز هم نمي‏توانيم به آن چيزي كه امروز از كلام معصوم ارائه مي‎شود، استناد كنيم. نكتة سوم اين‎كه حتي اگر آن‎را به عنوان كلام حقيقي معصوم بپذيريم، به اعتقاد من مهم گوهر دين است و ما بايد در همة‌شرايط به آن چيزي كه گوهر دين است رجوع كنيم و آن چيزي را كه با گوهر دين همخواني ندارد، حق نداريم ملاك عمل قرار دهيم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6439355165423323804-6755932726532308033?l=www.amirkhorram.ir%2Farticles%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/6755932726532308033/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6439355165423323804&amp;postID=6755932726532308033&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/6755932726532308033'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6439355165423323804/posts/default/6755932726532308033'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.amirkhorram.ir/articles/2007/06/blog-post_27.html' title='مصاحبه با دفتر تحكيم وحدت'/><author><name>Amir Khorram</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07917802222925868118</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='04501354402803709463'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry></feed>
