Monday, January 28, 2008

عقل مهجور(به مناسبت سیزدهمین سال درگذشت مهندس مهدی بازرگان)
سخن نگارنده در اين مقاله كوتاه، ارايه شناخت اندكي است از دو سر سلسله احياگران ديني كه تاثير شگرف آنها بر متاخرين‌شان بر كسي پوشيده نيست و سپس بيان نسبتي كه به تعبير نويسنده، مرحوم بازرگان با اين بزرگان داشت. اين دو احياگر بزرگ عالم اسلام، امام محمد غزالي و مولانا جلال‌الدين مولوي هستندكه داراي مشابهات و اختلافاتي با يكديگر مي‌باشند. هر دو از حرمت و شهرت عالمان ديني روزگار خود برخوردار بودند و هر دو در نكته‌سنجي و سخن‌پردازي و معرفت‌گويي چندان توانا بودند كه متعلمان بسيار داشتند و مدرسه و منبر را رونق داده بودند. هر دو منصب و مسند افتاء و تدريس داشتند و محبوب و مقبول امرا و خواجگان زمان خود بودند. در عين حال هر دو آنها از آنچه بنام دين در دوران‌شان ارايه مي‌شد، گلايه‌مند بودند. هر دو بر دين‌داران دوران خود طعن دين‌فروشي مي‌زدند. نه فقط بر فقيهان كه صوفيان را نيز داراي چنين انحرافي از دين ميدانستند. هردو اعتقاد داشتند كه باطن دين در زير ظواهر ديني مفقود شده است و اگرچه مساجد پر مي‌شوند، بانگ اذان بر مناره‌ها بلند است و نمازهاي واجب برقرار، محتسب وجود دارد و شرابخوارها مجازات مي‌شوند، خليفه عباسي بنام جانشين پيامبر خلافت مي‌كند و شريعت دين به تمامه رعايت مي‌گردد، ليكن همين شريعت حجابي شده است در مقابل حقيقت دين. هر دو اين بزرگواران بر اين اعتقاد بودند، ليكن نگاه آنها به حقيقت دين با يكديگر متفاوت بود. گويي هر كدام از وجهي از اين منشور به حقيقت دين مي‌نگريستند. اگر كتاب احيا‌ي علوم‌الدين را ثمره انديشه ديني امام غزالي بدانيم و كتب مثنوي معنوي و ديوان كبير را ثمره انديشه ديني مولانا جلال‌الدين، آنگاه مي‌توان چنين نتيجه گرفت كه غزالي عالمي عاشق بود كه در دين‌شناسي خود بر عقل تكيه مي‌زد و مولانا عاشقي عالم بود كه در دين‌شناسي خود، بيش از عقل بر عشق تاكيد مي‌ورزيد. آدمي در كتاب احياي علوم‌الدين، خود را با عالم خداترسي مواجه مي‌بيند كه برعقلانيت دين تاكيد موكد دارد و آنچه را كه بنام دين در جامعه زمانه خود مي‌بيند، به اعتبار آنكه با مقتضيات عقلي همخواني ندارد، مورد نقد قرار مي‌دهد. ليكن در ديوان كبير و نيز در مثنوي معنوي، آدمي با عاشق خداجويي مواجه مي‌گردد كه تمام وجودش آكنده از ذرات عشق است و اگر نقدي هم بر دينداران دوران خود دارد، از آن روست كه اينگونه تظاهرات دينداري را حجابي مي‌داند كه مانع تابش آفتاب عشق خداوندي است. مراد ما در اين مقاله بيشتر آشنايي با انديشه امام غزالي است تا مولانا جلال‌الدين.
در ميان احياگران ديني در عالم اسلام، كمتر متفكري است كه از انديشه امام ابوحامد محمد غزالي طوسي تاثير نپذيرفته باشد. متكلم و متصوف بزرگي كه در عين دانش بسيار و احاطه بر جميع علوم ديني، قدرت تحليل و جسارت نقد، طهارت و خداترسي بي‌اندازه‌اي نيز داشت. امام غزالي كه روزگاري معتبرترين مدرس مدرسه نظاميه بغداد بود، يكباره تمامي شهرت و تنعم و محبوبيت در بغداد خليفه‌نشين و فقيه‌پرور را به كناري نهاد و راه سفر پيش گرفت. سالها در دمشق رحل اقامت افكند و به دور از جاذبه‌هاي دنيوي، به مكاشفه درون پرداخت. احيا‌ي علوم‌الدين ثمره اين دوران است و تاثير شگرف اين كتاب بر پسينيان امام غزالي نيز از آنرو است كه ثمره چنين مكاشفاتي است. گويي اين كتاب عصاره وجود ايشان است. غزالي در قرن پنجم هجري قمري مي‌زيست. قرن چهارم و پنجم به تعبير عموم مورخين، از بهترين ادوار تمدن اسلامي محسوب مي‌گردد. چرا كه پس از آن در هيچ دوره ديگري اين‌ مقدار رونق و شكوفايي چه در علوم تجربي و چه در علوم ديني به آن وسعت و كميت، بوجود نيامده است. مع‌الوصف غزالي معتقد بود كه علوم ديني در آن دوران در حال افول و بلكه در حال احتضار است و كسي بايد آنها را احيا كند. آنچه غزالي را بر آن داشت تا به كار احياي علوم‌الدين بپردازد، به تعبير خود او، آن بود كه مي‌ديد اكثر عالمان ديني، دين را چنان به مردم نشان مي‌دهند كه گويي دين چيزي جز فتاواي قضايي، جدل و مناظره براي از ميدان بدر كردن رقيبان و سخنان زيور شده و ميان تهي واعظان براي صيد دل عوام نيست و علمي كه صالحان سلف بدان مي‌پرداختند و خداوند آن را فقه و حكمت ناميده، مهجور افتاده است. آنچه احياء علوم الدين ايشان را جاودانه نمود، نه فقط رواني كلام، قدرت استدلال و شيريني بيان و عمق معناي سخن او، بلكه صفا، اخلاص، خداترسي و خوف زاهدانه‌اي است كه در جاي جاي اين كتاب عظيم موج ميزند. احياء علوم‌الدين بر قياس كتب فقهي مشتمل بر چهار بخش است و هر بخش نيز مشتمل بر ده كتاب (يا ده باب) و لذا مجموعاً متضمن چهل كتاب است. غزالي خود در مقدمه كتاب چنين مي‌گويد: مطالب وارده در كتاب متعلق به علم معامله است نه علم مكاشفه(كه در آن فقط كشف معلوم، مطلوب است و قابل ذكر در كتب و رسائل نيست) و علم معامله يا در باب اعمال جوارح سخن مي‌گويد(علم ظاهر) و يا در باب احوال و اعمال قلوب(علم باطن) و اعمال جوارح نيز بر دو قسم‌اند: محمود و مذموم و لذا كتاب احياء علوم‌الدين مشتمل بر چهار بخش ذيل است: عبادات، عادات، مهلكات و منجيات. كافي است به چند مورد از ديدگاه‌هاي غزالي در اين كتاب اشاره نماييم تا نگاه او به دين و نقد او به دينداران دورانش را بهتر بشناسيم.
- از جمله در خصوص معناي فقه، نظر غزالي آن است كه علوم شرعي بر دو قسمند: اصول و فروع و فروع نيز بر دو قسم است، يا متعلق به مصالح دنيا است و يا متعلق به مصالح آخرت. اولي همان است كه فقه ناميده مي‌شود و متكفل آن فقيهان‌اند كه علماي دنيا هستند. فقيه همان شخص قانون‌دان است(1).
- همچنين است علم فقه را علمي دنيوي دانستن كه تنها بكار دنيا مي‌آيد و فني است همچون شيوه‌هاي سياست و حراست(2).
- در باب امر به معروف و نهي از منكر نيز غزالي چنين ميگويد: روش علما و عادت عالمان در امر به معروف و نهي از منكر و بي اعتنايي‌شان به شوكت سلاطين چنين بود. چرا كه متكي به فضل خداوند بودند كه از شر سلاطين محفوظشان دارد و چون فقط براي خدا سخن مي‌گفتند، سخنشان در دلهاي سخت كارگر مي‌افتاد و آنها را نرم مي‌كرد. لكن امروزه طمعهاي گوناگون، دهان علما را لجام زده است و لذا سكوت پيشه كرده‌اند و اگر هم چيزي بگويند چون قول و فعلشان ناهماهنگ است، توفيقي نمي‌يابند. ولي اگر راست بگويند و حق علم خود را ادا كنند، روي سعادت را خواهند ديد. چرا كه فساد مردم در گرو فساد شاهان است و فساد شاهان معلول عالمان و فساد عالمان نيز معلول غلبه حب مال و جاه است و هر كه دوستي دنيا بر او ظفر يابد، ارازل را نيز نمي‌تواند امر به معروف كند چه جاي اكابر(3).
و بر همين اساس نيز روي سخن غزالي در كتاب خود بيشتر با فقيهان بي تقوا، متكلمان بي‌اخلاص و واعظان رياكار است.
چنانچه در بخشي از كتاب، غزالي خطاب به فقيهان بي تقوا مي‌گويد كه چرا تنها به ظواهر دين پرداخته‌اند و در قشر دين فرو مانده‌اند و از تفقه به افتاء قناعت كرده‌اند و علم حلال و حرام را نردبان ترقي دنيا و تقرب به سلاطين كرده‌اند. به تعبير غزالي اينان پيام دل‌انگيز شريعت را كه تقوا و اخلاص و محبت است، به طاق نسيان نهاده‌اند و آفات نفس را مهمل گذاشته‌اند(4).
- در جاي ديگري نيز متكلمان را مذمت مي‌كند كه مجالس مناظره مي‌آرايند و آنحاء فنون و حيل را در كار طعن و تحقير رقيب مي‌كنند و با دامني ملوث به انجاس ريا و كبر و حسد، غم خويش را نخورده، جامه دين را رفو مي‌جويند و شرط ايمان را ورود وقوف به قيل و قالهاي ايمان‌سوز مي‌دانند. عمري را در جدال با ديگران سپري كرده‌اند اما لحظه‌اي را به جدال با نفس خويش نپرداخته‌اند. در تتبع عيوب رقيبان چه نعبها مي‌خرند و چه فضلها مي‌فروشند، اما در كشف عيوب خويش مسامحه و جهالت روا مي‌دارند. سرمايه حيات را در گشودن عقده‌هاي تهي تباه كرده‌اند و به عقده وجود خويش نيم‌نگاه نيز نكرده‌اند(5).
- در بخش ديگري نيز غرالي، واعظان را خطاب مي‌دهد كه چگونه رياكارانه سخن از ذم ريا مي‌گويند و بي‌بهره از اخلاص، درباره اخلاص داد سخن مي‌دهند و به سجع و وزن اشتغال ميورزند تا كلامشان گوش‌نواز و دلربا گردد. مردم را نه به خدا كه به خويش دعوت مي‌كنند. از آفات شهرت سخن مي‌گويند، اما بي اعتنايي مردم و قلت مريدان را برنمي‌تابند و خود دلباخته تكريم و اقبال خلايق‌اند. اينان شياطين انس و ابليسان آدمي‌روي و آدمي‌خوارند(6).
بطور كلي آنچه در كتاب احياي علوم‌الدين آمده است، واجد دو ويژگي برجسته است. اول تكيه غزالي بر عقل و استدلال عقلي در اثبات نظرات خود و نيز رد نظريات رايج. دوم نقد او بر دين‌ورزان زمانه خود از جمله فقيهان، متكلمان و واعظان.
- اما مولانا جلال‌الدين كه دو قرن بعد از غزالي زيست، با وجود تاثير شگرفي كه از ايشان پذيرفت و احترام فوق‌العاده‌اي كه براي او قائل بود و او را عالم عالميان مي‌ناميد، ليكن در دين‌شناسي طريقي جداي از معلم خود پيش گرفت. اگر غزالي در دين‌شناسي خود حق علم و عقل را بجا آورد، مولانا دين‌شناسي خود را بر پايه عشق بنا نهاد و پاي استدلاليان را چوبين دانست كه سخت بي تمكين است. اگر خداي غزالي، خدايي بود عالم و عادل، اما مولانا خدايي را معرفي مي‌كند كه آفريننده عشق است و رحمت والاترين صفت او به‌ شمار مي‌رود. مولانا با وجود آنكه همچون سلف خود، بر فقيهان و متكلمان دوران خود طعن مي‌زد و نقد روا مي‌داشت، ليكن هيچگاه همچون غزالي در پاي آنان نپيچيد و با آنان به جدل برنخواست و در ذم فقيهان دنيا‌جوي و جاه‌طلب روزگار، سخني به آشكار نگفت. از تمامي دنيا ساز رباب را برگزيد و سماع را نيكو داشت كه همين نيز سبب طعن متشرعان دراو بود.
- اينك به ابتداي سخن باز مي‌گرديم. مرحوم بازرگان(1373- 1286) در روزگاري مي‌زيست كه باب آشنايي و الگوبرداري از مغرب زمين باز شده و كشور در تب اصلاحات مي‌سوخت. او خود جزء اولين دسته از دانشجويان اعزامي به اروپا در سال 1307ه.ش بود. تلاش بازرگان اين بود كه مظاهر همخوان با دغدغه ديني خود را از تمدن اروپايي اخذ كرده و به جامعه عقب افتاده خويش انتقال دهد. انديشه بازرگان بطور كلي از چهار وجه تمدن مغرب زمين، يعني تفكر دموكراتيك و آزادي مآبانه، روح اجتماعي، تفكر عملي(Pragmatism) و روشهاي علمي تاثير بسيار گرفته است. دين‌شناسي مرحوم بازرگان داراي نكات بديع و قابل توجه متعددي است، ليكن شايد بتوان مهمترين خصوصيت دين‌شناسي بازرگان را بر اساس همان چهار وجه پيش گفته، تلاش مجدانه او در انطباق مفاهيم ديني با عقل مدرن دانست. بازرگان بدليل تخصص در علوم مهندسي و آشنايي با علوم رياضي از يكسو و نيز تسلط و احاطه بر متون ديني به خصوص قرآن‌كريم از سوي ديگر، توانايي آن را داشت كه از براهين عقلي و استدلال‌هاي علمي در اثبات نظريات ديني خود بهره ‌جويد. از مطهرات در اسلام كه از اولين كتابهاي او بود و در آن شاهد تلاش بازرگان در اثبات علمي بودن فتاواي فقهي هستيم تا كتابهاي ديگري همچون ذره بي انتها، دعا، راه طي شده، عشق و پرستش، چهار مقاله و ..... و در نهايت سير تحول قرآن كه نمونه‌اي بي بديل از انطباق متون ديني با مباني رياضيات عالي به شمار ميرود و در تمام آنها شاهد كوشش بازرگان در ارايه استدلال‌هاي علمي و دلايل عقلي در جهت فهم بهتر متون ديني براي انسان امروز مي‌باشيم. در كنار اين بعد از دين‌شناسي بازرگان، بعد ديگري را نيز در سير انديشه و نيز زندگي عملي بازرگان مي‌توان ديد كه نقد فقه و انتقاد بر فقيهان دوران خود است. چه آنجا كه از رشد سرطاني فقه گله مي‌‌كند كه چگونه جاي را بر ساير ابعاد دين تنگ كرده است (7) و يا آنكه اصولاً تفقه در دين را به معناي درك و معرفت دين و قابل ترجمه به دين‌شناسي ميداند و معتقد است كه اين امر شامل تمام مقاصد و موارد دين مي‌گردد نه وجه خاصي از آن (8) در عين آنكه اصل فقاهت را ضرورت دين مي‌داند و فقها را مانند حقوقدانان ساير جوامع مي‌شناسد(9) و نيز بيان اين موضوع كه از مجموع آيات قرآن كريم، تنها 7% آنها مربوط به مباحث فقهي هستند و ساير آيات(معادل 93%) مربوط به موضوعات ديگر از جمله بحث آخرت، رسالت پيامبران پيشين، امت اسلام و اهل كتاب، جهاد و خلقت انسان است (10) و چه آنجايي كه روحانيون را هشدار مي‌دهد كه آنچه بر خلاف انتظار مردم است و باعث هتك حيثيت ديانت مي‌گردد، آن است كه روحانيت بجاي ملجائيت و پشتيباني و همصدايي، ساكت و يا احتمالاً همگام يا جيره‌خوار مظاهر ظلم و فساد شود(11) و اينكه اصولاً قرار نبوده كه دسته خاصي براي هميشه تخصص و انحصار و ارتزاقشان در امر دين باشد(12). نمونه‌هايي از اين دست در بسياري از كتابهاي مرحوم بازرگان قابل حصول است. بر اين اساس اگر مهمترين مولفه‌هاي دين‌شناسي بازرگان را تكيه بر عقل و ارايه ادله و براهين عقلي در اثبات عقايد ديني و نيز نقد فقه به عنوان عام‌ترين عنصر انديشه ديني وحاملان آن بدانيم، سخن به گزافه نگفته‌ايم.
دين‌شناسي مولانا و غزالي دو سر طيفي را شامل مي‌شود كه از عشق محض شروع و به عقل محض ختم مي‌گردد، به عبارت ديگر دين‌شناسي مولانا و غزالي به‌مانند دو شيوه و مكتب در احياگري ديني هستند كه پسينيان آنها به يكي از اين دو شيوه گرويدند و از يكي از اين بزرگان پيروي كردند. بر اين اساس شايد بتوان بازرگان را نيز از جمله احياگران ديني پيرو مكتب غزالي دانست كه تلاش نمود تا چهره‌اي از دين ارايه نمايد كه بجاي تكيه بر تقليد كور مقلدان، بر استدلال و توجيه عقلي ابعاد گوناگون دين، متكي باشد.
سخن آخر آنكه، در عصر ما حق عقل آنچنان كه بايد ادا نمي‌گردد و تقليد راه را بر تعقل بسته است. عقلي كه بايد راهگشاي دنيا و آخرت بندگان باشد، مهجور مانده است و متوليان دين نيازي به ارايه ادله عقلي براي مقلدان خود نمي‌بينند. اين امر قدرت استنباطات فقهي فقيهان را نيز فروكاسته است. عوام‌زدگي و سطح تدبر خود را بر مبناي سطح فهم عوام تنظيم نمودن و به اين مقدار از تفقه بسنده كردن، دردي است كه به عقيده مرحوم بازرگان- و نيز مرحوم مطهري- ديري است كه مراكز و مدارس ديني ما را به خود مبتلا ساخته است. اين سخن به معناي آن نيست كه در ازاي جفاي بر عقل، حق عشق در اين دوران و در اين ديار ادا شده است. همانقدر كه عقل مهجور مانده است، عشق نيز منفور گشته است. بر سر عشق نيز همان رفته است كه بر سر عقل. سخن از عشق بر زبان راندن به همان ميزان مستوجب جزاست كه سخن گفتن از عقل. ليكن آنچه نياز مبرم امروز ما است، بكار گرفتن عقل در فهم متون ديني است. چرا كه عشق راستين بر مبناي شناخت ايجاد مي‌گردد و شناخت نيز از راه تعقل ميسر خواهد بود، لذا در جامعه‌اي كه عقل حرمت نداشته باشد و دانشمندان آن ديار قدر نبينند و بر صدر ننشينند، عشق نيز دير يا زود، از آن جامعه رخت برخواهد بست. چنين جامعه‌اي راه رشد و سعادت اخروي را نيز نخواهد پيمود. اين امر محتومي است كه خداوند در قرآن كريم نيز بدان تاكيد ورزيده است (13). به همين خاطر است كه امروز بيش از هر زمان ديگري به مكتب احياگري غزالي، به حرمت نهادن به عقل، به وجوب نقد انديشه ديني رايج و به احياگراني همچون بازرگان نيازمنديم.


---------------------------------------------------------
- پانويس
1: احياء علوم‌الدين، ج 1، ربع اول، كتاب العلم، باب دوم، ص 17
2: همان، ج 1، ربع اول، كتاب العلم، باب دوم، ص 17
3: احياء علوم‌الدين، كتاب الامر بالمعروف
4: احياء علوم‌الدين، ج 1، كتاب العلم، و ج 3، كتاب ذم‌الغرور
5: همان، ج 1، كتاب العلم، و ج 3، كتاب ذم‌الغرور
6: همان، ج 3، كتاب ذم‌الغرور، و ج 1، كتاب العلم، آفات المناظره
7: مرجعيت و روحانيت
8: نيك‌نيازي، ص121
9 : همان، ص124
10: سير تحول قرآن، ص165
11: مرجعيت و روحانيت، ص 104
12: نيك‌نيازي، ص 121
13: سوره ملك، آيه 10

Friday, January 11, 2008

در مسیر تندباد
از همان آغاز كه آقاي احمدي‌نژاد خود را براي رياست جمهوري دوره نهم كانديدا نمود، سخن از برخورد با باند‌هاي مافيايي راند كه در نهادهاي مختلفي مانند وزارت نفت و نيز در بخش‌هاي مختلف اقتصادي مانند بخش مسكن سكني گزيد‌ه‌اند و سرمايه‌هاي مملكت را در اختيار بخش اندكي از جامعه قرار داده‌اند. بماند كه وزير پيشين نفت وجود چنين باندهايي را در وزارت تحت مديريت خود از اساس تكذيب نمود و در ساير بخش‌هاي اقتصادي نيز هيچگاه شاهد ارايه مستندات از سوي رييس جمهور به قوه قضاييه جهت برخورد با چنين باندهايي نبوديم. ليكن اين سخنان در آن هنگام، سخني جذاب و دلربا بود. بگونه‌اي كه ‌توانست بخشي از طبقات جامعه را با ايشان همدل و همراه سازد و بر كرسي رياست جمهوري بنشاند. با اينگونه سخنان، آقاي رييس جمهور از همان ابتدا مخاطبان خود را برگزيد. چرا كه همواره موضع‌گيري در مقابل باندهاي قدرت و دادن شعار عدالت‌خواهي و عدالت‌جويي، براي مردم به خصوص طبقه كم درآمد جامعه جاذبه دارد. به بيان ديگر از همان ابتدا انديشه‌اي كه رييس جمهور بدان تعلق داشت- جرياني فكري كه پايگاه‌هاي آن را درحوزه و نهادهاي نظامي، امنيتي مي‌توان جست- در تحليل خود جامعه را به دو بخش اصلي تفكيك مي‌نمود. طبقه عوام و طبقه آگاه. از نگاه اين جريان آنچه طبقه آگاه جامعه خواهان آن هستند، آزادي حضور اجتماعي است كه در نهايت به سهم‌خواهي از قدرت منجرخواهد شد. ليكن طبقه عوام درد نان دارند و چندان بدنبال كسب قدرت و نفوذ در حاكميت نيستند. از نظر آماري نيز طبقه عوام بخش اعظم جامعه ايران را تشكيل مي‌دهد. لذا طبيعي بود كه اين انديشه كه بر مبناي نوعي تماميت‌خواهي استوار است، چهره خود را از آگاهان جامعه برتابد و عوام جامعه را مخاطب خويش سازد. رشد صعودي و بي‌سابقه قيمت نفت نيز پشتوانه‌اي بود بر صحت اين تحليل و تماميت‌خواهان را اطمينان مي‌داد كه مي‌توان پول نفت را بر سر سفره قشر فقير جامعه برد و اينگونه از آنان دلربايي نمود و در همان هنگام كه آگاهان و فرهيختگان جامعه سركوب مي‌شوند، فرياد آزادي‌خواهي آنان را در غريو حمايت و زنده‌بادگويي طبقات محروم گم كرد. بنابر اين نيازي به رعايت حقوق شهروندي مردم نخواهد بود و با سير كردن شكم تهيدستان مي‌توان چند صباحي بر اريكه قدرت نشست و مدلي از حكومت را ارايه نمود كه مشابه آن تنها در باقيمانده حكومت‌هاي كمونيستي، مانند چين و كره شمالي قابل مشاهده مي‌باشد. همه چيز بر روي كاغذ درست بود. لذا نظريه‌پردازان اين جريان فكري توانستند با حمايت بخشي از مردم كه جذب شعارهاي زيباي بيان شده توسط رييس جمهور شده بودند و البته به مدد بخش قابل توجهي از جامعه كه به قهر، از آمدن پاي صندوق‌هاي راي خودداري كرده بودند و نيز بر اساس طرحي پيچيده و چند لايه- كه آن سردار نظامي پس از انتخابات و در خصوص پيروزي رييس جمهور جديد بر زبان راند- پيروزي را بدست آورند. تمامي رفتارها و سخنان رييس جمهور نيز تا امروز بر اساس همين تفكيك دو بخشي جامعه به محرومان خواهان نان و غير محرومان خواهان قدرت سياسي صورت گرفته است. چه آنجا كه سخن گفتن از دموكراسي را تهوع‌آور خواند، حزب‌گرايي را مخالف اسلام دانست و يا مخالفان خود را حيوان ناميد و چه رفتارهايي همچون سفرهاي استاني هيات دولت، در بوق و كرنا گذاشتن ساده‌زيستي رييس جمهور، بيان سخنان غيرعلمي ليكن عامه‌پسند ايشان- همچون بيان اين مطلب كه زمين هيچگاه زير پاي مومنان نمي‌لرزد- و موارد متعدد ديگر. همينطور از سوي ديگر و هم زمان با اينگونه رفتارها، برخورد با نهادهاي مدني- كه نشانه‌‌‌‌اي از وجود آگاهي اجتماعي محسوب مي‌گردند- همچون احزاب، جنبش كارگري، جنبش دانشجويي، جنبش زنان و ..... كه از همان آغاز كار دولت نهم در دستور كار نهادهاي امنيتي قرار گرفت.
اما از آنجا كه هرچه بر روي كاغذ درست بيايد، لزوماً در عمل نيز با توفيق همراه نخواهد شد، در عشقي كه از ابتدا آسان نموده بود نيز مشكل‌هاي فراوان افتاد. با وجود درآمد سرشار نفتي- كه چند برابر درآمد دولت‌هاي پيشين بود- همچنان تورم سير صعودي خود را ادامه داد و نه تنها ناني بر سر سفره محرومان نيامد كه تورم و كاهش ارزش پول ملي، آنچنان افزون شد كه تاب تحمل از كف محرومان ربود. تا جاييكه حتي رييس دولت نيز بر خلاف هميشه نتوانست گراني را تنها شايعه‌اي بخواند كه دشمان طرح آن را ريخته‌اند و يا توطئه‌اي كه مخالفان دولت ساز كرده‌اند و يا موضوعي كه به مزاح بايد از آن گذشت. بلكه واقعيتي دانست كه بايد آن را پذيرفت و از بابت آن از مردم پوزش خواست. از سوي ديگر گرفتن و زندان كردن مخالفان سياسي، ضرب و شتم‌هاي خياباني، ايجاد فضاي رعب و وحشت در سطح جامعه، نمايش اعدام‌هاي سراسري- كه سرعت عمل در انجام آنها، گاه شائبه عدم بررسي دقيق پرونده متهمان را به ذهن متبادر مي‌سازد- و سركوب منتقدان، نه تنها باعث فروكش كردن مخالفت‌هاي مدني نشد كه مخالفان را در عزم ملي خود در ضرورت برپايي حكومتي دموكراتيك جدي‌تر نمود و عاملي شد در نزديكي و اتحاد اين نيروها. اينك زنان نيز راه زندان اوين را خوب آموخته‌اند. همانگونه كه دانشجويان، كارگران، دراويش و فعالان سياسي و حقوق بشري. زندانها دائماً ذر حال پر و خالي شدن هستند، بي آنكه كوچكترين اثري از كاهش مخالفتهاي مدني مشاهده گردد. طرح امنيت اجتماعي نيز در عمل جز ريختن قبح زندان در چشم مردم عادي، تبديل عدم همسويي غير فعال مردم با خواسته‌هاي رسمي حكومت، به مخالفت فعال مردم با سليقه‌هاي حكومتي و تخريب وجهه پليس ثمر ديگري در پي نداشته است. تا جاييكه سخنگوي دولت رسماً مسئوليت آن را از گردن دولت ساقط نمود و نارضايتي دولت مردان را از اين شيوه‌ها به صراحت بيان كرد. در صحنه بين‌المللي نيز سياست‌هاي دولت جز صدور قطعنامه‌هاي متعدد كه ذره ذره گلوي اقتصاد ناتوان و نفتي ما را بيشتر مي‌فشرد و در كنار سوء مديريت داخلي، كمر به نابودي كامل زيرساخت‌هاي اقتصادي ما بسته است و همسو شدن تمامي كشور‌هاي معتبر جهان بر عليه ما، تا كنون دستاورد ديگري در پي نداشته است. همين مورد اخير گوياي نتايج اين سياست‌ها است كه تنها چند روز پس از سفر آقاي رييس جمهور به شوراي همكاري كشور‌هاي عربي خليج– كه مطابق معمول داراي دستاورد‌هاي بي‌شمار سياسي بيان شد- رييس دوره‌اي اين شورا گسترش روابط با ايران را موكول به اتمام تصرفات ارضي سه جزيره مورد اختلاف، از سوي ايران نمود. همان مطلبي كه در بيانيه پاياني اجلاس نيز آمده بود و دولت مردان حاضر در اجلاس، با سكوت از كنار آن گذشته بودند. از نگاه حكومت‌گران، مهمترين علت عدم كسب موفقيت دولت درعرصه اقتصاد، وجود باند‌هاي مافيايي است كه از طريق محافل قدرت كنترل مي‌شوند و دولت عملاً نقشي در افزايش تورم و بيكاري فزاينده ندارد. همچنان كه در پرونده هسته‌اي نيز به عنوان مهمترين چالش سياست خارجي دولت، عدم حصول نتايج مطلوب بخاطر وجود جاسوسان هسته‌اي بود كه اطلاعات ذي‌قيمت پرونده هسته‌اي را در اختيار كشور‌هاي بلوك غرب قرار داده‌اند و باعث شده‌اند آنها در مذاكرات، دست بالارا داشته ‌باشند. مخالفت‌هاي داخلي نيز عمدتاً توسط گروهها و سازمانهايي طرح‌ريزي ميشود كه بدنبال براندازي نرم، مخملين، نارنجي، خاموش و ...... عليه نظام جمهوري اسلامي هستند. اگر در اوايل دولت ايشان، بيان اينگونه سخنان بگونه‌اي كه همه چيز را از زاويه تئوري توطئه نگريستن و پاسخي از همين جنس در توجيه وجود مشكلات دادن، براي بخشي از جامعه جاذب بود و خريداري داشت، اينك و پس از دو سال و اندي از حكومت ايشان، كمتر كسي است كه اينگونه سخنان را جدي تلقي كند و دولت را در برخورد با مشكلات دست بسته و ناتوان بداند. دولتي كه به جرئت مي‌توان گفت قدرتمند‌ترين رييس دولت سالهاي پس از انقلاب را در راس خود دارد. چرا كه در مورد هيچيك از دولت‌هاي پيشين، تا اين اندازه همسويي ساير ارگانهاي حكومتي با دولت وجود نداشته است. از جمله مجلسي كه حتي در مورد فروش بنزين آزاد نيز نتوانست خواست خود را از دولت طلب نمايد و يا در ارتباط با ديوان محاسبات كه به عنوان زير مجموعه مجلس، قانوناً وظيفه نظارت بر عملكرد مالي دولت را بر عهده دارد، ليكن رييس اين ديوان رسماً اعلام نمود كه با توجه به سلامت كامل دولت، نيازي به نظارت نيست و عملاً نظارت مجلس از اين طريق بر دولت منتفي گرديد. طبيعي است، چگونه مي‌توان از كسي كه اعتقاد دارد "اگر قرار بود پس از حضرت رسول اكرم(ص) پيامبر ديگري مبعوث گردد، قطعاً آن پيامبر آخرين، آقاي احمدي‌نژاد بود" توقع داشت كه بر كسي با چنين مرتبت و جايگاه، نظارت داشته باشد. ليكن مجلسيان هيچگاه نتوانستند ايشان را با شخص مناسب ديگري كه ماهيت و اساسي‌ترين وظيفه مجموعه تحت مديريت خود را باور داشته باشد و بدان عمل نمايد، جايگزين نمايند. يا در مورد تاسيس صندوق مهر رضا كه مجلس صراحتاً با تاسيس اين صندوق مخالفت نمود، ليكن دولت با ادغام ساير صندوق‌هاي قرض‌الحسنه و تاسيس صندوق مهر رضا، عملاً مجلس را دور زد و خواست خود را عملي نمود. در قوه قضاييه نيز وضع چندان متفاوت نيست. از جمله وجود بندي در زندان اوين كه خارج از نظارت قوه قضاييه و تحت مديريت وزارت اطلاعات است و در اين بند، رسماً قانون حفظ حقوق شهروندي كه مصوب مجلس و شوراي محترم نگهبان است، به هيچ انگاشته مي‌شود و يا در مورد پرونده آقاي موسويان، پس از آنكه ايشان از سوي قاضي پرونده از اتهامات منتسب تبرئه شد، دولت به حكم صادر شده اعتراض كرد و پس از همين اعتراض بود كه دادستان محترم تهران، حكم تبرئه پيشين را نقض كرده و اتهامات جديدي را براي ايشان مطرح نمود. همچنين هنوز از خاطرها نرفته است كه پس از بركناري دو تن از وزرا توسط رييس دولت، صداي اعتراض رييس قوه قضاييه نيز درآمد كه مشكلات با بركنار كردن افراد حل نمي‌شود، ليكن پس از برخورد شديد رسانه‌هاي دولتي با ايشان، هنوز به هفته‌اي نكشيده، در اجلاس ديگري ايشان زبان به تمجيد از عملكرد دولت گشود. اكنون نيز سخنگوي دولت نتيجه عملكرد نامناسب نيروي انتظامي در طرح امنيت اجتماعي را به قوه قضاييه نسبت مي‌دهد، بي آنكه صداي اعتراضي از اين نهاد برخيزد كه مگر وزارت كشور هيچگونه مديريتي بر نيروي پليس ندارد و مگر همين دولت مردان نبودند كه در ابتداي آغاز اين طرح، موفقيت‌هاي حاصل از انجام آن را در تبليغات گسترده، به خود نسبت مي‌دادند. بماند كه طرح اين موضوع از سوي سخنگوي دولت، آنچنان غير قابل قبول بود كه فرمانده پليس را نيز به واكنش واداشت. اينها و مثالهاي بسيار ديگري از اين نوع، همه نشان از توان دولت در همسو نمودن ساير قوا با خود دارد. موهبتي كه هيچگاه نصيب دولت‌هاي پيش از او نشد.
امروز اما فرصتي است تا دولت‌مردان به پشت سر خود نظري بياندازند و بر كارنامه خود مروري كنند. ديگر همه چيز را از دريچه تنگ تئوري توطئه ديدن و براي هرمنتقدي، پرونده‌اي امنيتي ساختن و بروز هر مشكلي را به بيگانگان و عوامل وابسته به ‌آنها منتسب كردن، راه‌گشا نخواهد بود. منتقدان را وادار به سكوت كردن و يا به زندان افكندن، روزنامه‌ها و سايت‌هاي اينترنتي را بستن، خشونت عريان را به سطح جامعه كشاندن و در يك كلام، حقوق شهروندي مردم را زير پا نهادن، تنها پاك كردن صورت مساله را مي‌ماند نه حل آن. زمان براي اصلاح رفتارها نامحدود نيست. گذشت ايام و تاكيد بر شيوه‌هاي ناصحيح جاري، تنها هزينه حل مشكلات را افزايش خواهد داد. اصرار بر شيوه‌هايي كه نادرستي آنها در تمامي حوزه‌ها اعم از اقتصاد، سياست، اجتماع و فرهنگ، ديگر بر كسي پوشيده نمانده، حكم عقل سليم نيست. جسارتي بايد تا نه در روشها كه در ديدگاه‌ها و نگرش‌ها بازبيني شود. بايد اميدوار باشيم آقاي رييس جمهور كه نشان داده در انجام آنچه كه صواب تشخيص دهد، ترديد روا نمي‌دارد و همچون اسلاف خويش، خود را مقيد به ملاحظات و مقدورات نمي‌كند، با بازنگري در شيوه‌ها و رفتارهاي دولت‌مردان خويش، نامي نيك از خود به يادگار گذارد. بايد اميدوار باشيم.
در جستجوی معنا
نكته اول: در ميزان پايداري و مقاومت افراد در مقابل شرايط دشوار، همواره دو مولفه تاثيرگذار است. اول ميزان اعتقاد فرد به موضوعي كه باعث بروز دشواري شده است. دوم ميزان اهميت موضوع پيش آمده. به عبارت ديگر مي‌توان چنين گفت كه حاصل ضرب ميزان اعتقاد فرد در ميزان اهميت موضوع، مساوي خواهد بود با ميزان پايداري و مقاومت فرد در قبال دشواري پيش آمده. بگذاريد با ذكر مثالهايي، اين نكته را توضيح بيشتري دهم. تصور نماييد كه مشكلي براي كسي پيش آمده. ليكن موضوع از اهميت چنداني براي فرد برخوردار نيست، به عنوان مثال، اختلاف ميان عضوي از سردبيري يك روزنامه در زدن تيتر صفحه اول با ساير اعضاي سردبيري. ليكن با وجود آنكه اين فرد در صحت نظر خود ترديد ندارد (به صحت نظر خود اعتقاد دارد)، به جهت عدم اهميت موضوع، در قبال فشار بيروني (نظرات مخالف سايرين) مقاومتي از خود نشان نداده و از موضع خود كوتاه مي‌آيد. به عبارت ديگر حاصل ضرب اعتقاد بالاي فردي در اهميت پايين موضوع، در نهايت مساوي مقاومتي اندك خواهد بود. حالت ديگري را در نظر بگيريد كه موضوع پيش آمده از اهميت بسيار بالايي برخوردار است مانند مبازره در جهت تحكيم مباني دموكراسي و ضرورت تلاش در راه پياده‌سازي آن در جامعه. ليكن فرد مورد نظر ما چندان اعتقادي به اين موضوع ندارد. در اين حالت نيز بدليل حاصل ضرب اهميت بالاي موضوع در اعتقاد اندك فردي، ميزان مقاومت پايين خواهد بود. به عبارت ديگر دليلي براي مقاومت در برابر فشارهاي بيروني وجود نداشته و فرد مورد آزمون، قطعاً تابع اين فشار‌ها شده و از نظر خود عدول خواهد كرد. ليكن حالت ديگري نيز متصور است كه هم موضوع از اهميت بسياري برخوردار است و هم فرد مورد آزمون به آن اعتقاد راسخ دارد. به همان مثال پيشين برمي‌گردم. ضرورت مبارزه در جهت تحكيم و بسط دموكراسي و پياده‌سازي اصول آن در جامعه كه از اهميت بالايي برخوردار است، در عين حال اگر فرد مورد آزمون نيز به اين موضوع اعتقاد قلبي داشته باشد، در اين حالت قطعاً عدد ميزان پايداري و مقاومت در مقابل فشارهاي خارجي نيز بزرگ خواهد بود. چرا كه از حاصل ضرب دو عدد بزرگ بدست آمده است.
اما اين نظر هنگامي كامل خواهد شد كه تكليف خود را با كساني كه در زير فشارهاي خارج از حد تصور، مجبور به اعتراف به آن چيزهايي مي‌شوند كه خلاف اعتقاد آنها است، روشن نمايد. اين دسته را كساني تشكيل مي‌دهند كه هم به اهميت موضوعي كه براي آن مجبور به پرداخت هزينه شده‌اند، واقف هستند و هم به صحت راهي كه در قبال آن در پيش گرفته‌اند، آگاهي دارند. اما فشارهاي بيروني آنان را مجبور مي‌نمايد تا جملاتي را بر زبان يا قلم جاري سازند كه به هيچوجه به آنها اعتقادي ندارند و صرفاً به جهت كاهش فشار، تن به اداي آن كلمات داده‌اند. به اعتقاد نگارنده، با وجود آنكه اعتراف به مطالب خلاف اعتقادات قلبي، نشاني از شكستن و فروكاستن سطح مقاومت و پايداري را در خود دارد، ليكن آنچه حائز اهميت است مقاومت در مقابل تغيير عقيده و شيوه زندگي است. مهم بيان چند جمله كه براي كاهش فشارهاي بيروني بر زبان يا قلم جاري ‌گردد، نيست. بلكه مهم آن است كه فشارهاي بيروني باعث نگردد كه پس از اتمام بحران و كاهش آن فشار‌ها، شيوه زندگي فرد مورد آزمون، شكلي تازه بخود گيرد و از او انساني بسازد كه ديگر بر اساس اعتقادات پيشين خود زندگي ننمايد. به عبارت ديگر آنچه واجد اهميت است آن است كه فشارهاي بيروني باعث نشود كه فرد مورد آزمون تصميم بگيرد كه در موارد آتي و در قبال مشكلات مشابه، ديگر مقاومتي در برابر فشارهاي بيروني از خود نشان ندهد و به مرور به شخصيتي جديد تبديل گردد كه توان پرداخت هزينه‌هاي مشابه را ندارد. به همين خاطر است كه از نگاه راقم اين سطور، صرف اعتراف به آنچه بدان اعتقادي نيست اهميتي ندارد، بلكه تغيير شيوه زندگي و تلاش در جهت ساختن انساني جديد از خود بگونه‌اي كه ديگر مبتلا به آن مصائب نگردد، حائز اهميت است. كم نبوده‌اند كساني كه شيوه زندگي خود را از يك برهه كه دچار مضيقه شدند، تغيير دادند. اما از سوي ديگر، كساني كه با وجود مصائب، مشكلات و محدوديت‌هاي بسيار، همچنان شيوه زندگي‌ خود را بر اساس اعتقادات قلبي‌شان بنا نهاده‌اند و دچار استحاله شخصيتي نشده‌اند نيز بسيارند.
نكته دوم: نيچه، فيلسوف شهير جمله‌‌اي دارد كه بسيار عميق و پرمعنا است. او مي‌گويد " كسي كه چرايي زندگي را يافته، با هر چگونه‌اي خواهد ساخت". روي ديگر اين سخن آن است كه سختي‌ها و دشواريها، كسي را كه براي زندگي خود هدف و معنايي تعريف كرده است، از راه باز نخواهد داشت. ويكتور فرانكل، روان شناس برجسته اين موضوع را بخوبي در كتاب " انسان در جستجوي معنا" تشريح كرده است. از نگاه فرانكل، آنچه در زندگي انسان حائز اهميت است، سرنوشتي نيست كه انسان انتظارش را مي‌كشد، بلكه شيوه‌اي است كه انسان سرنوشت را مي‌پذيرد. "زنده بودن يعني رنج كشيدن، اما براي رنج خويش معنايي يافتن، يعني ادامه هستي". ‌آنچه در سراسر اين كتاب ارزشمند، فرانكل قصد دارد به مخاطب خود منتقل نمايد، بيان اين نكته است كه تسليم در برابر سختي‌ها و مصائب، در هيچ شرايطي از سوي آدمي جايز نيست. چرا كه" انسانها در هر وضعيتي در انتخاب راه خويش مختارند. انتقال اين مفهوم كه حتي در تاريك‌ترين لحظه‌ها، مي‌توانيم نشانه‌اي از آزادي معنوي و پاره‌اي از استقلال خود را حفظ كنيم. "انسانها مي‌توانند هر چيز ارزشمندي را از دست بدهند، مگر بنيادي‌ترين گوهر وجودي خويش را: آزادي انتخاب، شيوه برخورد يا شيوه واكنش نسبت به سرنوشت و شيوه برگزيدن راه خويش را". بطور كلي نظريه روانشناسي ويكتور فرانكل بر اين دو پايه استوار است: آزادي اراده و اراده معطوف به معنا براي زندگي. مهم آن است كه بدانيم در هر شرايطي آزاديم تا آنچنان كه اراده مي‌كنيم، عمل نماييم. درست است كه شرايط بيروني نهايت تلاش خود را خواهد كرد تا ما را به راهي برد كه خواست ما نيست، ليكن بايد بدانيم كه در نهايت اين ما هستيم كه بر اساس اراده دروني خود، نسبت به شرايط بيروني واكنش نشان مي‌دهيم. اما اين اراده دروني نيز هنگامي اهميت خواهد داشت كه در پي كسب معنايي براي زندگي باشد. از نگاه فرانكل، در هر لحظه مي‌توان معناي جديدي را براي زندگي بدست آورد. جستجويي همواره، ليكن نه براي يافتن خويش، بلكه براي يافتن معنايي كه به هستي ما محتوا ‌بخشد و براي كسب اين معنا هر چه بتوانيم از خود فراتر رويم، انسان‌تر مي‌شويم. شنيدن اين سخنان از زبان يك روان‌شناس عادي شايد چندان بدل ننشيند. شايد بخود بگوييم كه بيان اين سخنان براي كسي كه تنها با جمعي بيمار روحي سروكار داشته و بر اساس بازخورد‌هاي خود از اين بيماران به چنين نظرياتي رسيده است، در عين درست بودن، براي كسي كه در شرايط دشواري همچون زندان، حبس انفرادي و يا حتي زندان همراه با شكنجه است، شايد چندان قابل اجرا نباشد. اما نكته همين جا است كه صاحب اين نظريه خود سه سال از عمر خويش را در هنگام جنگ جهاني دوم، در اردوگاه‌هاي آشويتس و داخائو گذرانده است. ويكتور فرانكل، در سال 1942 از شهر زادگاهش وين در كشور اتريش، به همراه 1500 همسفر ديگر راهي اردوگاه آشويتس در كشور لهستان شد. اردوگاهي كه در طي سالهاي جنگ، بيش از چهار ميليون انسان بويژه يهوديان در آن توسط اتاق‌هاي گاز، تزريق اسيد، شليك گلوله، بردار شدن، گرسنگي و بيماري از بين رفتند. فرانكل از جمله معدود كساني بود كه توانست از اين اردوگاه جان سالم بدر برد. ليكن مادر، پدر، برادر و همسر او در همين اردوگاه كشته و سوزانده شدند. شرايطي را كه زندانيان در اين اردوگاه با آن روبرو بوده‌اند، زنداني شماره 119104 اين اردوگاه، در كتاب خود (انسان در جستجوي معنا) بخوبي تشريح كرده است. مهم آن است كه نظريه روان‌درماني دكتر فرانكل مبني بر تعريف معنا براي زندگي خود حتي در دشوارترين شرايط، ابتدا توسط خود او و در بدترين شرايط ممكن، آزموده شده و امتحان خود را پس داده است. فرانكل تمام سه سال اسارت خود را تنها به پشتوانه تعريف معنايي براي زندگي خود، توانست تاب بياورد و نشكند. چنانچه در جايي از كتاب او مي‌خوانيم كه" بيچاره آن كس كه مي‌پنداشت زندگي براي او معنايي ندارد، نه هدفي و نه مقصد و مقصودي. او ديگر علتي براي زنده بودن نداشت و كارش ساخته بود". بنابر اين مهم آن است كه در بدترين شرايط نيز بتوانيم براي زندگي خود، معنايي بيابيم تا بتوانيم دشواري‌هاي راه را تحمل كنيم. چرا كه از نظر دكتر ويكتور فرانكل، بنيان‌گذار شيوه معنا درماني (لوگوتراپي)، در هر موقعيتي حتي به هنگام رنج و مرگ نيز مي‌توان معنايي براي زيستن يافت.
اين نوشته را تقديم مي‌كنم به دوست و برادر عزيزم، عبداله مومني و ساير دوستان جوان هم بند او كه اين روزها، سخت در جستجوي معناي زندگي خويش‌اند.


posted by Amir Khorram @ 10:18 AM