Monday, July 23, 2007

مصاحبه با روزنامه اينترنتي روز‌آنلاين
(البته اين مصاحبه قديمي است، ليكن هنوز موضوعيت خود را از دست نداده است)
نه انرژي هسته اي، نفت است نه احمدي نژاد، مصدق
پرونده هسته اي در گفت و گو با امير خرم
باربد کاوه
۸ اسفند ۱۳۸۴
پرونده هسته اي ايران در آستانه ارجاع به شوراي امنيت قرار دارد و نوعي رويارويي با آمريکا. در اين خصوص با امير خرم، عضو شوراي مرکزي نهضت آزادي ايران گفت و گو کرده ايم.
آمريکا در قبال ايران چه موضعي خواهد گرفت؟
لازم مي دانم ابتدا تاريخچه اين وضعيت را عرض کنم که چرا به اين مشکل مبتلا شديم و به اينجا رسيديم. 11 سپتامبر، حداقل در تاريخ سياسي خاورميانه نقطه عطفي بود. بعد از رخداد 11 سپتامبر تحليل کارشناسان غربي اين بود که علت بروز حوادثي مانند حمله به برج هاي دوقلو اين بود که در کشورهاي خاورميانه آزادي و دموکراسي نيست و اين باعث مي شود که در آن کشورها حرکت هاي زير زميني رشد پيدا کند؛ و به جهت اينکه آن حکومت ها به سمت آمريکا تمايل دارند، مخالفين به طور طبيعي از در مخالفت با آمريکا يا حکومت هاي حامي حکومت ديکتاتوري شان ظاهر مي شوند. اين موجب بروز حرکت هاي بن لادني مي شود تا انتقام شان را از آمريکا بگيرند.
پس از 11 سپتامبر دنياي غرب و در راس آنها آمريکا دو راه در پيش گرفتند تا ديگر حوادثي مانند 11 سپتامبر تکرار نشود. راه حل اول آنها، که يک راهکار تاکتيکي بود، افزايش راهکارهاي امنيتي در سطح جهان، بخصوص آمريکا و کشورهاي همسو با دنيا غرب بود. راهکار ديگر، به عنوان راهکار استراتژيک، حل ريشه اي اين مشکل بود. آنها معتقدند که اگر در اين کشورها آزادي و دموکراسي باشد و نيروهاي مخالف بتوانند در صحنه سياسي حضور علني داشته باشند، ديگر ضرورت و نيازي به روي آوردن به حرکت هاي زير زميني نخواهند داشت. به اين دليل فشار روي کشورهايي مانند عربستان، کويت و غيره افزايش پيدا مي کند، تا به طور تدريجي فضاي سياسي را باز کنند و به سمت دموکراسي بروند. به اين نوع دموکراسي هم مي گويند دموکراسي موزاييکي. طرح خاورميانه بزرگ به همين منظور ارائه شد. در اين طرح تمامي کشورهاي خاورميانه به عنوان بزرگترين پتانسيل براي رشد بنيادگرايي، مجبورند فضاي سياسي خود را به سمت دموکراسي ببرند. در اين راستا با عراق و صدام برخورد نظامي شد و همچنين با افغانستان و طالبان. اختلاف دنياي غرب و در راس شان آمريکا با ايران ابتدا از اينجا شروع مي شود. ايران حاضر نشده جايگاه خود را در طرح خاورميانه بزرگ مشخص کند و دموکراسي موزاييکي را مطابق طرح آمريکا پيش ببرد. اگر توجه کنيد فشار دنياي غرب هم بعد از انتخابات مجلس هفتم که يک انتخابات غيردموکراتيک بود شروع شد و با انتخابات نهمين دوره رياست جمهوري که نه تنها صداي اپوزيسيون، بلکه صداي افرادي مانند هاشمي، کروبي و خاتمي در مورد سالم نبودن انتخابات را هم درآورد، به اوج خود رسيد. اما اين بار فشار غرب فقط به خاطر حقوق بشر نبود. در ايران شعارهايي داده مي شد که غرب با توجه به فضاي به وجود آمده ناشي از آن شعارها، بحث امکان دسترسي حکومت ايران به سلاح هاي هسته اي را مطرح کرد. از نظر غرب اگر دولتي که به صورت غيردموکراتيک به قدرت مي رسد و در صحنه داخلي حقوق و آزادي هاي مردم خود را سلب مي کند و در صحنه خارجي هم شعار محو اسرائيل از نقشه جغرافياي گيتي را مطرح مي کند بتواند به سلاح هسته اي دست پيدا کند يک خطر جهاني ايجاد خواهد کرد. به اين خاطر است که دولت آمريکا و دنياي غرب به مخالفت به ايران پرداخته اند. اين حرف دولتمردان ايران درست است که اگر درخصوص پرونده هسته اي بخواهيم کوتاه بياييم مشکل ايران با دنياي غرب حل نمي شود، و پس از آن مساله حقوق بشر و سپس حمايت از تروريسم و حتي مخالفت با صلح اعراب و اسرائيل را مطرح مي کنند. اما من معتقدم که ريشه همه اين مشکلات نه در سلاح هسته اي، نه در حمايت از تروريسم و نه در مخالفت با صلح خاورميانه است. دليل اصلي مخالفت دنياي غرب با دولتمردان ايران، دموکراتيک نبودن ساختار حکومتي است. اينجاست که مشکل اصلي ما با دنياي غرب شروع مي شود.
- براي آمريکا چاه هاي نفت بيشتر اهميت دارد يا دموکراتيک کردن کشورهاي خاورميانه؟
دموکراتيک کردن کشورهاي خاورميانه براي آمريکا يک هدف اخلاقي نيست. اينگونه نيست که آنها به فکر اين باشند که حقوق تعدادي از ابناي بشر در نقطه اي از دنيا دارد پايمال مي شود و آنها اين اين رسالت الهي و اخلاقي را براي خودشان قائل شوند که بروند حقوق آن ملت را استيفا کنند. اگر چنين است پس چرا سراغ ديگر کشورهاي مشابه کشورهاي خاورميانه نمي روند؟ در بسياري از کشورهاي دنيا، حقوق بشر در وضعيتي بسيار خطرناک تر از ايران و خاورميانه قرار دارد. مثلا به جاي جنوب ايران به شمال ايران نگاه کنيد. در آسياي ميانه وضعيت حقوق بشر به مراتب بدتر از بسياري از کشورهاي خاورميانه و ايران است. اما نام آنها در هيچ گزارش عدم رعايت حقوق بشر ديده نمي شود و هيچ فشار سياسي خاصي هم به آن ها وارد نمي شود. اما قرن، قرن انرژي است. خاورميانه هم بزرگترين منبع انرژي دنيا است. بيشترين مصرف انرژي خاورميانه را به ترتيب ژاپن، اروپا و آمريکا دارد. پس براي آنها مهم است که قيمت نفت، گاز و انرژي که در خاورميانه تعيين مي شود از ثبات برخوردار باشد. هرنوع بنيادگرايي سياسي، چه از طرف دولت ها و چه از طرف گروه هاي بنيادگراي زيرزميني، مي تواند در قيمت جهاني نفت تاثيرگذار باشد. بنابراين آن چيزي که براي دنياي غرب و در راس شان آمريکا مهم است، ثبات قيمت انرژي است. آنها به دنبال اين هستند که اين منطقه دموکراتيزه شود، تا در اين فضاي دموکراتيک، گروه هاي بنيادگرا رشد نکنند و قيمت جهاني نفت و انرژي به ثبات برسد و اقتصاد غرب از تغييرات ناگهاني صدمه نبيند. در کشورهاي غيردموکراتيک هيچ چيز قابل پيش بيني نيست. مثلا ايران در زمان شاه جزيره ثبات ناميده مي شد، اما همين جزيره ثبات يک شبه زير آب رفت. اين تجربه اي شد براي آنها که رژيم هاي ديکتاتوري شايد داراي اقتدار باشند، اما مي توانند در يک شب به زير آب بروند و نابود شوند. پس قابل اعتماد نيستند. بنابراين براي اينکه بتوانند انرژي خود را از اين منطقه تامين کنند ناگزيرند اين کشورها را به سمت دموکراسي ببرند و در يک فضاي دموکراتيک قيمت بازار انرژي را کنترل کنند.
آمريکا براي رسيدن به هدفش از چه ابزاري استفاده مي کند و چگونه عمل خواهد کرد؟
آنها در ارتباط با ايران هيچگاه به سمت يک حرکت نظامي تمام عيار نخواهند رفت. علتش هم اين است که از نظر روانشناسي اجتماعي، ملت ايران به شدت اجنبي ستيز است. اين خصلت در ميان کشورهاي عربي بسيار کم تر هست. هرچند که در طول تاريخ معاصر کشورهاي مختلفي از حکومت هاي ايران استفاده کردند، از پرتغال گرفته تا روسيه و انگليس و اين اواخر آمريکا، اما هيچگاه ايران مستعمره يک کشور بيگانه نشده است. چون ملت ايران هيچگاه نتوانسته بپذيرد که خارجي بر او حکومت کند. خارجي ها همواره از پشت سايه به حکومت ايران خط مي دادند. بنابراين حمله نظامي تمام عيار باعث خواهد شد تمام نيروهاي سياسي موجود در ايران و تمام ملت ايران، اختلافات خود را هرچند هم که عميق باشد کنار بگذارند و مبارزه با نيروهاي اجنبي برايشان در اولويت قرار گيرد. آمريکايي ها قطعا اين را مي دانند که سخت ترين راه مقابله با ايران، حمله نظامي تمام عيار است. دو راه ديگر هم وجود دارد. راه اول تحريم هاي اقتصادي است. اين راه مي تواند اجماع جهاني را هم به دنبال داشته باشد. چون آمريکا در مقابل ايران نمي تواند مانند قضيه عراق به صورت انفرادي وارد عمل شود و به حمايت دنيا احتياج دارد. چون فاصله دولت و ملت در ايران مانند عراق زمان صدام نيست، نيروهاي سياسي کم و بيش مي توانند فعاليت کنند و ملت ايران هم در مقايسه با ملت عراق در زمان رژيم کاملا پليسي صدام، از آزادي بيشتري برخوردار است و دولت هم در بين اقشاري از مردم داراي پايگاه اجتماعي است. راه ديگر، بين حمله نظامي تمام عيار و تحريم اقتصادي است؛ يعني حمله نظامي محدود. به اين شکل که آمريکايي ها مراکز هسته اي ايران را مورد حمله قرار دهند که آن هم تبعاتي خواهد داشت که چندان براي آمريکايي ها خوشايند نخواهد بود. بنابراين به نظر من آمريکايي ها جلوتر از تحريم اقتصادي نخواهند رفت.
دولتمردان ايران چه خواهند کرد؟
اين منازعه دو طرف دارد، يک طرف اروپا و آمريکا است و طرف ديگر دولتمردان ايران هستند. پيش بيني من در مورد حرکت دولتمردان ايران، دو شکل دارد. يک پيش بيني خوش بينانه و يک پيش بيني بدبينانه. پيش بيني خوش بينانه اين است که دولتمردان ايران در برابر خواسته هاي غرب، تا لحظه آخر مقاومت، اما در کنار آن خواسته هاي خود را هم مطرح مي کنند. در اين صورت اگر مجبور به پذيرش خواسته هاي غرب شوند، در کنار آن امتيازات بزرگي هم بخواهند گرفت. اما اگر به تعليق غني سازي تن دهيم، با مشکل قدرت مانور مواجه خواهيم شد. فضاي سياسي موجود يک فضاي قيف مانند است و دولت آن قدرت مانوري را که در زمان آقاي خاتمي داشت، ندارد. ما هرچقدر دنيا را عليه خود متحد کنيم و قدرت مانور کمتري به دست آوريم، به ته قيف نزديک تر مي شويم و امکان امتيازگيري ما هم کاهش پيدا مي کند. زماني بود که حداقل اروپايي ها معتقد بودند دسترسي به انرژي صلح آميز براي ايران منعي ندارد، اما ما با عملکرد نادرست‌مان باعث شديم مواضع اروپاييان به امريکاييان نزديک شود و امروز آنها هم اعتمادشان را از دست داده اند و مي گويند پروسه کامل غني سازي در ايران منتفي است. اين نشاندهنده حرکت پرشتاب ما به سمت ته قيف است. اما تحليل بدبينانه من؛ آقاي احمدي نژاد در زمان انتخابات و بعد در سفرهايي که انجام دادند مرتباً شعار دادند که چنين و چنان خواهم کرد. اما تحقق اين شعارها حداقل در کوتاه مدت امکان پذير نيست. بحث عدالت گستري و توزيع مناسب درآمد در جامعه اي مثل ايران، در کوتاه مدت ناممکن است. خود دولتمردان هم به اين نتيجه رسيده اند که اين شعارها در کوتاه مدت تحقق نمي يابد. از طرفي کافي است دنياي غرب پرونده را به شوراي امنيت ارجاع دهد و دنيا ايران را تحريم اقتصادي کند، آن هم فقط به شکل عدم خريد نفت از ايران. آن هم در حاليکه بخش اعظم بودجه سال آينده ايران بر مبناي درآمدهاي نفتي است. يعني برخلاف دوره آقاي خاتمي که سعي براين بود که درصد وابستگي بودجه به منابع نفتي کاهش يابد، در دولت آقاي احمدي نژاد اين وابستگي افزايش يافته است. حال اگر اين منبع درآمدي از بودجه حذف شود ديگر چيزي از بودجه باقي نمي ماند و ما دچار بحران اقتصادي مي شويم و با اين حساب شعارهاي دولت هم عملي نمي شود و نارضايتي در داخل به اوج خود مي رسد.
ظاهرا به همين منظور بودجه سايه را نيز پيش بيني کرده اند تا اگر اين تحريم ها عملي شد ايران دچار مشکل آنچناني نشود.
بحث بودجه سايه مطرح شده، اما نگفته اند چه منابعي جايگزين منابع نفتي خواهد شد. آنها حداقل درآمدها در شرايط جنگي را در نظر گرفته اند. اگر اينگونه باشد ما شرايط مشابه تاريخي آن را داشته ايم. در زمان ملي شدن صنعت نفت، مرحوم مصدق چنين لايحه اي را به مجلس برد و پس از آنکه دولت انگليس، ايران را تحريم کرد و نگذاشت نفت ايران به فروش رود و ميزان خريدهاي ما افزايش يافت و ايران به سمت فروش ساير کالاها و افزايش موازنه اقتصادي و اقتصاد بدون نفت رفت. و به اين دليل هم موفق شد که مردم پشت مصدق ايستاده بودند و مثلا اوراق بهاداردولت را که فقط کاغذ خالي بود مي خريدند تا دولت حمايت شود. اينگونه بود که مصدق موفق شد نفت را ملي کند و کمر استعمار پير را بشکند. حال مسئولين گاهگاهي چنين مشابه سازي را انجام مي دهند که البته هيچ مناسبت تاريخي ندارد. چون نه انرژي هسته اي براي مردم جايگاه و اهميت نفت را دارد و نه آقاي احمدي نژاد آنچنان که مرحوم مصدق در دل مردم جاي داشت چنين جايگاهي دارد. آقاي احمدي نژاد نمي تواند مردم را پشت سر خود نگه دارد. نه تنها اپوزيسيون از او حمايت نمي کند، که حتي مرداني در خود حکومت مانند هاشمي، کروبي و خاتمي هم با او تفاوت ديدگاه و اختلاف دارند. آقاي احمدي نژاد کسي نيست که بتواند اين سکان بحران زده را در دست گيرد. به همين دليل تصور مي کنم بودجه سايه هم نمي تواند در شرايط بحراني مملکت را نجات دهد.
ظاهرا آمريکايي ها گفته اند حاضر نيستند اشتباه عراق را تکرار کنند و مردم ايران را براي مدتي طولاني در فشار قرار دهند. آيا تحريم هاي آمريکا طولاني مدت خواهد بود؟
تحريم تا زماني ادامه خواهد داشت که ايران در مقابل خواست هاي مطرح شده جهاني مقاومت کند. اين تحريم ها مدت دار نيستند. اما در شرايطي قرار داريم که دنيا با اين تحريم ها در کوتاه مدت هم مي تواند به اهدافش برسد.

Saturday, July 21, 2007

براي كدام مخاطب

چهارشنبه‌شب و پنج‌شنبه‌شب هفته گذشته، قطعاً افراد بسياري پاي تلويزيون‌هاي خود نشستند تا شاهد برنامه‌اي باشند تحت عنوان "بسوي دموكراسي" كه قرار بود اعترافات كساني را پخش كند كه براي براندازي نظام اقدام كرده بودند. رامين جهانبگلو كه در ايران فرد ناشناسي نيست، همينطور خانم هاله اسفندياري و آقاي كيان تاجبخش كه هر كدام پس از چند ماه بازداشت و حبس انفرادي، در نهايت به هرآنچه كه مطلوب وزرات اطلاعات بود، اعتراف كردند. سراسر اين برنامه بدنبال القاي اين مطلب بود كه همه كساني كه در كشورهاي شمالي ايران عليه حكومتهاي خودكامه خود و براي برپايي دموكراسي از طريق انقلاب‌هاي بدون خون‌ريزي فعاليت كرده‌اند، حقوق بگيران امريكا و عناصر وابسته به بيگانه بوده‌اند. گويي از نگاه تهيه‌كنندگان اين برنامه، كلمه دموكراسي اسم رمز كليه نيروهاي برانداز نظام‌هاي مردمي و ضد امريكا است و تمامي كساني كه در كشور‌هايي مانند ايران دل به دموكراسي (به عنوان بهترين شيوه حكومتي كه بشر تا امروز بدان دست يافته) داده‌اند و بدنبال كسب آن هستند، جز جمعي جاسوسان وابسته به بيگانه نيستند. لابد از اين پس نيز هركس در كشور ما از دموكراسي، حقوق شهروندي، حكومت مردم بر مردم و حقوق بشر سخن گويد و بدنبال اصلاح امور از طرق قانوني و بدون توسل به روشهاي خشونت‌آميز باشد، مصداق عوامل انقلاب‌هاي رنگين بوده، امنيت ملي را به مخاطره انداخته و مستوجب عقوبت است. بگذريم از اينكه چگونه پيش از اثبات اتهام فردي در يك دادگاه صالح، حكومت خود را محق مي‌داند كه با پخش اعترافات او، اينچينين با آبرويش بازي كند. آيا اگر در آينده هر كدام از اين افراد در دادگاه مدعي شود كه اعترافاتش تحت فشار بوده و فاقد اعتبار است و دادگاه نيز او را بيگناه تشخيص دهد، تكليف آبروي ريخته او چه مي‌شود و چه كسي مي‌تواند حكومت را بدليل بي‌حرمتي به يك شهروند، مورد مؤاخذه قرار دهد.
اما از جنبه ديگر و براي پي بردن به انگيزه پخش اين برنامه در چنين شرايطي، ابتدا بايد مخاطبان آن را شناسايي كرد تا بتوان تحليل نمود كه نحوه تاثيرگذاري اين اعترافات بر آنها چگونه بوده است. به نظر نگارنده، از اين منظر مخاطبان اين برنامه را مي‌توان به سه دسته كلي تقسيم نمود. دسته اول كساني هستند كه در خارج از كشور بيننده اين برنامه بودند، اعم از ايرانيان مقيم خارج از كشور و يا افراد غير ايراني. آنچه مسلم است با تبليغاتي كه در خارج عليه دولتمردان فعلي ايران مي‌شود، مشاهده اين اعترافات براي اين دسته از بينندگان، نه تنها دليلي بر توطئه‌هاي اجانب بر عليه حكومت ايران نخواهد بود كه برعكس نشان دهنده نظامي خواهد بود كه براي اثبات حقانيت خود حاضر است تحت انواع فشارها، از مخالفان خود اعتراف بگيرد و اين اعترافات را نيز در سطح عمومي پخش كند. هنوز از خاطر مردم نرفته است كه چگونه ملوانان انگليسي كه وارد آبهاي ايران شده بودند، پس از بازداشت چند روزه خود، علاوه بر اعتراف به تجاوز به آبهاي ايران، از نخست وزير انگليس نيز خواستند كه سياست خود را درقبال عراق تغيير دهد. ليكن پس از آزادي و بازگشت به خاك خود، اظهار نمودند كه تمامي آن حرفها را در زندان‌هاي انفرادي و تحت فشارهاي روحي و بنا به خواست بازجويان خود بيان داشته‌اند. قطعاً آنهايي كه در آنسوي آبها زندگي مي‌كنند، سخن آنان را بيشتر پسنديدند تا توضيحات سخنگوي وزارت خارجه ايران را. بنابر اين اگر فردا اين افراد نيز آزاد شده و روانه خاك كشور خود شوند و در آن ديار به راست يا دروغ، مدعي شوند كه تمام آنچه گفته‌اند تحت فشار‌هاي روحي بوده و صحت ندارد، قطعاً براي شنوندگان خارج از كشور، پخش اين اعترافات سند ديگري خواهد شد بر بسته بودن و غير دموكراتيك بودن نظامي كه بزرگترين هنرش، اخذ اعتراف از مخالفان خود در شرايط غيرطبيعي است. اما دسته دومي كه بيننده اين برنامه بودند، مردمي هستند كه در داخل ايران زندگي مي‌كنند. به زعم نگارنده، بخش قابل توجهي از اين افراد، كساني هستند كه با سياستهاي فعلي حكومت نظر موافق ندارند و اگر روزي هم دل به شعارهاي زيباي آنها داده بودند، اينك به تهي بودن آن شعارها پي برده‌اند و در صف منتقدين و مخالفين دولت درآمده‌اند. براي اين گروه از مردم، پخش اين اعترافها جز افزودن كينه و نفرت نسبت به آنچه كه مي‌گذرد، دستاورد ديگري در پي نخواهد داشت. مگر كم ديده‌اند كساني را كه در زندان به همه آنچه مي‌توانستند در عناد با حكومت انجام دهند اعتراف مي‌كردند، اما پس از آزادي از زندان، تمامي آنچه را كه گفته بودند منكر مي‌شدند و فشار‌هاي گوناگون درون زندان را عامل آن گفته‌ها عنوان مي‌كردند. اگر روزي زندانيان آزاد شده، بخاطر انجام مصاحبه‌هاي آنچناني در مقابل مردم احساس شرمندگي ناشي از عدم پايمردي مي‌كردند، اينك اوضاع بگونه‌اي شده است كه هيچكس با ديدن اينگونه فيلم‌هاي اعتراف‌گيري، نه تنها تحت تاثير قرار نمي‌گيرد كه حتي اعتراف‌كنندگان را مستحق شرمساري نيز نمي‌بيند. پيش فرض اين دسته از مردم آن است كه پس از شنيدن خبر دستگيري كسي بدلايل سياسي يا امنيتي، بايد منتظر روزي ماند كه زنداني بخت برگشته در جلوي دوربين، به انجام تمامي فعاليت‌هايي كه مي‌توانسته عليه حكومت انجام دهد، اعتراف كند. حتي وقتي پيرمردي همچون سيامك پورزند در مصاحبه تلويزيوني خود در سال 81، در حال اشك ريختن قسم مي‌خورد كه در زندان تحت هيچ فشاري قرار نداشته و به ميل خود حاضر به انجام مصاحبه شده و در زندان" به شدت تحت كرامت بازجويان قرار داشته است"، كسي اين سخنان را جدي تلقي نكرد. اما در كنار اين دو دسته، دسته سومي نيز هستند كه مخاطب اين برنامه‌ تلقي مي‌شوند. ليكن براي اين دسته از بينندگان نيز كه طرفداران سياستهاي حاكم هستند، پخش اينگونه اعترافات دستاوردي براي حكومت نخواهد داشت. چرا كه اين دسته از بينندگان، نيازي به اثبات حقانيت دولت مطلوب خود ندارند و مشاهده چنين صحنه‌هايي چيزي بر يقين آنها نخواهد افزود. به عبارت ديگر اگر روزي پخش اعترافات كساني مانند احسان طبري، نورالدين كيانوري يا اعضاي مجاهدين خلق مي‌توانست جمعي را كه هنوز در ترديد حقانيت حكومت يا گروه‌هاي سياسي معاند مانده بودند به يقين برساند، اينك و پس از تمامي اين سالها قطعاً تكرار آن سناريو‌ها، ترديدي در يقين كسي ايجاد نخواهد كرد و بر يقين كسي نيز نخواهد افزود. اين دسته از مردم، شبانه روز از طريق ابزارهاي تبليغاتي حاكم مانند راديو، تلويزيون و مطبوعات همسو تحت بمباران دائم قرار دارند و با تاثيرپذيري از اين فضاي تبليغاتي بر حقانيت دولت برخاسته از ميان خود صحه مي‌گذارند. چندان دشوار نسيت، كافيست چارچوب ذهني مخاطب در اين مدار قرار گيرد كه عامل تمامي ناتواني‌هاي دولت در پيشبرد شعارها و برنامه‌هاي خود، تلاش معاندين وابسته به بيگانه است نه ناتواني ذاتي دولت. آنگاه هر نوع مخالفت با شيوه‌هاي پيش گرفته توسط حكومت، تلاشي برنامه‌ريزي شده از سوي همان جماعت خودفروش تلقي خواهد شد كه بدنبال سرنگوني چنين دولتي هستند.
حال كه پخش چنين برنامه‌اي، با توجه به سه دسته بيننده آن هيچ دستاوردي براي حكومت ندارد، اين سؤال مطرح مي‌شود كه پس علت پخش اين برنامه چه بوده است. كافي است كمي به عقب برگرديم. برخورد با بانوان شركت كننده در تظاهرات تساوي حقوق زن و مرد، برخورد با دانشجويان در دانشگاه‌هاي مختلف، برخورد با فعالان سياسي و در دور جديد برخوردها، توقيف روزنامه هم ميهن، لغو امتياز روزنامه بزرگترين حزب مخالف دولت، برخورد با دانشجويان دانشگاه اميركبير و بازداشت تعدادي از آنها، بازداشت چند تن از اعضاي ادوار تحكيم وحدت و پلمپ غير قانوني دفتر آنها، بازداشت رييس سنديكاي كارگران اتوبوسراني، تغيير مديريت تنها خبرگزاري غير همسو با دولت و اينك اعتراف كساني كه در شرايطي بسته و بدون دسترسي به وكيل، هر آنچه خواست بازجويان است بر زبان مي‌آورند، تماماً نه تنها نشان از قدرت دولت ندارد كه به زعم نگارنده، نشانه‌هايي از ضعف نيز در آن هويداست. دولتي كه در سياست خارجي پاي در مسيري گذارده كه تا كنون جز بحران‌هاي روز افزون حاصلي دربر نداشته و اثرات اقتصادي اين بحران‌ها اينك براحتي بر زندگي روزمره مردم قابل مشاهده است. در داخل نيز اوضاع بهتر از حوزه سياست خارجي نيست. اقتصاد متورمي كه بيكاري در حال گسترشي را نيز همراه دارد. فرهنگي كه ديگر جسمي بدون كالبد را مي‌ماند. جامعه‌اي كه هراس دائمي از كوتاهي لباس بانوان يا آرايش موي مردان، دغدغه روزمره مردمان آن است. فساد سازمان يافته‌اي كه ديگر حتي از سوي مسئولان امر نيز قابل انكار نيست و به يكي از عوامل جدي تهديد امنيت ملي تبديل شده است و پليسي كه بجاي ايجاد امنيت در جامعه، ترويج خشونت را پيشه خود ساخته است. چنين كارنامه دوساله‌اي، طبعاً هر دولتي را در موضعي قرار مي‌دهد كه از اقتدار از دست رفته خود دفاع نمايد و براي اثبات اين اقتدار، چه راهي آسان‌تر از سركوب مخالفاني كه عهد كرده‌اند هيچگاه دست به خشونت نزنند و مخالفت خود را با شيوه‌هاي مقبول حكومت، مقيد به قانون نمايند. اينگونه است كه دولت براي كسب اعتماد به نفس از دست رفته خود، چنين بي‌مهابا مخالفان خودرا به بند مي‌كشد، روزنامه‌هاي آنها را به طرفه‌العيني مي‌بندد، دفاتر آنها را بدون مجوز قانوني پلمپ مي‌كند و اينك با پخش اعترافات جمعي انسان دربند، حقانيت خود را به رخ مي‌كشد. به زعم نگارنده، پخش اين اعترافات، پايان و نقطه اوج يك پروژه نيست، بلكه آغاز پروژه جديدي است. پروژه‌اي كه بدنبال تثبيت اين نظريه است كه سخن گفتن از دموكراسي و حقوق بشر، از مصاديق بارز جاسوسي و تلاش در جهت براندازي نظام تلقي ‌گردد و دست حكومت را در برخورد با طالبان دموكراسي بازتر از پيش كند. از همان روزي كه اصطلاح براندازي نرم بر زبان وزير اطلاعات دولت نهم جاري شد، قابل تصور و تحليل بود كه پروژه برخورد جدي‌تر با مخالفان اصلاح‌طلب كه امكان برخورد قانوني با آنها چندان ميسر نيست، كليد خورده است. اينك نيز بايد متتظر روزهاي آينده بود تا خوشه‌چيني دولت مردان را از پخش چنين برنامه‌اي، شاهد باشيم. آنچه مسلم است در جامعه‌اي مانند ايران و در شرايطي مانند امروز، كاربرد و تاثير اين شيوه‌ها مورد ترديد جدي است. بالعكس در چنين شرايط پيچيده‌اي كه دولت به حمايت گسترده مردم نيازمند است، باز گذاردن فضاي سياسي، گفتگو با مخالفان قانوني و در يك كلام پيش گرفتن روشهاي دموكراتيك، تنها راه خروج از بحران است. ليكن اينكه حكومت نيز چه زماني به اين نتيجه برسد و رويه خود را تغيير دهد، بايد منتظر ماند و از صبر و تلاش باز نايستاد.