Thursday, June 28, 2007

انديشه‌ سياسي در عصر مشروطه
مقدمه:
بي گمان انقلاب مشروطيت ايران (1285 ه.ش/1905 م) يكي از تحولات سرنوشت‌ساز تاريخ معاصر ما به شمار مي‌رود و مانند هر انقلابي نقطه عطف و تحولي است كه نهادها و ساختار‌هاي اجتماعي و سياسي را دگرگون كرده است. اين انقلاب فرزند زمان خود و نتيجه وضعيت اجتماعي و سياسي عصر خود بود. اين انقلاب نتيجه برخورد سه انديشه جداگانه سياسي و ديني بود كه خاستگاه، برداشت و هدف هر كدام از آنها از مشروطيت با ديگري متفاوت بود. آنچه در انقلاب مشروطيت رخ داد نشان از ظرفيت اجتماعي- سياسي جامعه و نيز ميزان توانمندي جريان روشنفكري ( اعم از سكولار و يا ديني) در ايجاد تحولات اجتماعي بود. در هر حال مشروطيت نقطه عطفي در تاريخ معاصر اين سرزمين است كه بارها و بارها بايد به تحليل آن پرداخت. نقاط ضعف و قوت آن را كاويد و اين آموخته‌ها را چراغ راه آينده ساخت. چرا كه ملتي كه تاريخ خود را نداند، مجبور به تكرار آن خواهد شد.
انديشه‌هاي سياسي در مشروطه:
مشروطه با همه پيش فرضها، پيش زمينه‌ها و شرايط و عوامل آن در بستر خود محل پرورش چالش‌هاي فكري اجتماعي در زمينه‌هاي گوناگون بود. بطور كلي جريان‌هاي فكري و انديشه‌اي در اين دوران را مي‌توان در قالب سه گرايش، دسته‌بندي نمود. گونه‌ اول: آزاد انديشي و روشنفكري و آزادي‌خواهي و اقتباس از دنياي غرب است كه از شاخص هاي اصلي آن حقوق طبيعي آدمي، حكومت عرفي و سكولار، قانون گذاري بشر و شخصي بودن دين است. گونه دوم: نو‌انديشي ديني است كه مي‌كوشيد فرد‌گرايي، علم، آزادي و تجدد را با مقاصد و سنن مذهبي و اسلامي توافق دهد و تركيب نمايد و در دينداري نيز از تعصب بپرهيزد و تساهل و تسامح را ترويج كند. گونه سوم: اصول‌گرايي ديني و مشروعه‌خواهي است كه شريعت را حقيقتي ثابت و فراتاريخي انگاشته و در آن كمتر به تاويل و تحول و انعطاف در برداشت از مفاهيم ديني رضا مي‌دادند و با آزادي، برابري و مفاهيم جديد غربي سر سازگاري نداشتند. عمده جريان‌هاي فكري دوران مشروطيت را در اين سه گونه مي‌توان دسته بندي نمود. اينك به توضيح مختصري در باب هر كدام از اين سه گرايش فكري مي‌پردازيم.

الف) آزاد انديشي و آزاد‌خواهي غرب گرايانه
صاحبان اين انديشه در نيمه دوم قرن نوزدهم ميلادي در اثر آشنايي با انديشه‌ها و فرهنگ و تمدن مغرب زمين، خواهان اصلاحاتي در ساختار فرهنگي اجتماعي ايران شدند. در دوره مشروطه، درگيري اصلي فكري و فرهنگي روشنفكران، مساله رويارويي جامعه ايران با اروپا و غرب بود. روشنفكران در اثر اين رويارويي به طرح پرسش‌هاي جديدي دست زدند كه معارف ديني آن زمان كمتر به آنها توجه داشت و اساساً پاسخ مناسبي براي آن پرسش‌ها نداشت. فرهنگ جديد روشنفكري در ايران به طور مستقيم و به گونه‌اي گريز‌ناپذير با آنچه در غرب مي‌گذشت در ارتباط بود و از نتايج آن تاثير مي پذيرفت. فضاي مشروطه به شدت متاثر از افكار و آراي متفكران عصر روشنگري در اروپا بود. اين دسته از روشنفكران مشروطه، علوم تجربي را تنها نوع دانش بشري و معيار مطلق تجددخواهي و پيشرفت اجتماعي و بيان تمدن و اخلاق و دين در جامعه مي‌دانستند و آن را كه گاهي به آن علم جديد نيز مي‌گفتند در مقابل علم قديم (دين) قرار مي‌‌دادند. اكثريت اصحاب اين طيف از نو‌انديشي، اهل قلم، مترجمان و مولفان، تحصيل كردگان فرنگ رفته و دولتمردان بودند. رئوس مولفه‌هاي فكري اين دسته از روشنفكران كه نوعاً از غرب اقتباس شده بود، از اين قرار است:
- حقوق طبيعي آدمي.
انسان‌ها صرف نظر از هر اعتقاد مذهبي كه داشته باشند، حقوقي برابر دارند. مانند حق بيان، قلم، كار و مشاركت اجتماعي آزادانه.
- سكولاريسم.
حكومت امري عرفي است كه از طريق قرارداد اجتماعي برقرار مي‌شود و جامعه با خرد، دانش و تجارب بشري- و نه دين- بايد اداره ‌شود.
-جايگاه دين
دين امري شخصي است و قلمرو سياست‌گذاري ي عمومي اجتماعي، از آن جداست.
- قانون‌گذاري بشري.
وضع قوانين مناسب و متغير براي اداره اجتماع، به دست نمايندگان منتخب مردم صورت مي‌گيرد.

ب) نوانديشي ديني
اين گروه نيز مانند گروه نخست، پيشگاماني در قرن نوزدهم دارند، مانند سيد جمال‌الدين اسدآبادي، عبده، كواكبي و شيخ هادي نجم‌آبادي. از نمايندگان برجسته اين طيف مي توان از طباطبايي، ناييني، ملا عبدالرسول كاشاني، محلاتي و سيد جمال واعظ نام برد. طيف نخست (روشنفكران سكولار) بطور مستقيم و يا غير مستقيم در تحريك اين دسته از روشنفكران ديني نقش داشتند. اين گروه از يكسو به عقل، دانش و تجارب بشري و رهيافت‌هاي جديد دنياي غرب احساس نياز مي‌كردند و نمي‌توانستند تحولات و دگرگوني‌هاي سريع جهان معاصر را ناديده بگيرند، و از سوي ديگر معتقد و پايبند به دين و آموزه‌هاي ديني بودند. در واقع اين طيف از يك طرف دغدغه‌ها و علقه‌هاي مذهبي داشتند و از طرف ديگر مواجه با مفاهيم و انگاره‌هاي تازه‌ عقلي، علمي و عرفي دنياي جديد بودند. از اينرو اينها تا آنجا كه مي‌توانستند به تجديد حيات فكر ديني مي‌پرداختند. شريعت اسلام را به گونه‌اي تفسير و تاويل مي‌كردند كه با عقل و دانش و تجارب بشر جديد تقارب و تقارن پيدا كند و هم‌سخن و همراه شود. اين گروه در واقع وظيفه خود را اينگونه تعريف كرده‌ بودند كه دين را طوري بيارايند و پيراسته كنند كه توان پاسخ‌گويي به مسايل جديد و نيازهاي نو را داشته باشد. تلاش‌هاي اين دسته از روشنفكران هنوز در ايران و خارج از ايران ادامه دارد و در همين دهه‌هاي اخير شخصيتهايي مانند مرحوم شريعتي، مرحوم طالقاني، مرحوم بازرگان و ..... از ادامه دهندگان راه آنها هستند.

ج) اصول‌گرايي ديني و مشروعه خواهي
اين طيف از دايره سنت‌ها پا بيرون نمي‌نهادند. نه خود به فرنگ و فرهنگ نوينش سفر مي‌كردند و نه گوش به حرف‌هاي جديد مي‌دادند. نماينده برجسته اين گروه در سطح مجتهدان تهران آيت‌الله شيخ فضل‌الله نوري بود و در سطح مرجعيت مركزي نجف و عتبات نيز آيت‌الله سيد محمد كاظم يزدي. اينان معمولاً تحولات جديد را خيلي جدي نمي‌گرفتند و معتقدات، احكام، رسوم و شريعت ديني را به عنوان يك حقيقت مطلق، ثابت، ابدي و فراگير به تمامي و بدون كوچكترين پيرايش و اصلاح مي‌خواستند و در آن گزينش و تاويل و تطبيق را روا نمي‌شمردند. از شاخص‌هاي بارز فكري اين گروه، تحكم انديشي، مطلق نگري، عدم تساهل و تسامح در موضوعات ديني، مخالفت با حقوق طبيعي و ستيز با دستاورد‌هاي غرب را مي‌توان نام برد.
تفكر جديد در ايران- و به تبع، حاملان اين تفكر جديد يعني روشنفكران- بر خلاف خاستگاه تاريخي خود در غرب، هيچ‌گاه بر بنياد پيدايش شرايط اجتماعي و اقتصادي جديد و متناسب با آن استوار نبود و همچنين انديشه‌اي كه چنين شرايطي را تبيين كند، تكوين نيافت. جوامع غربي فرايندي را طي كرده بودند و تحولات ذهني و عيني عميقي را پشت سر گذاشته بودند تا به مرحله مدرنيزم و مدرنيته رسيده بودند. از آغاز تعريف دولت مدرن بر اساس انديشه سياسي توماس هابز و تعريف دولت بر مبناي اراده مطلق در قرن هفدهم، تعريف دولت بر اساس اراده اكثريت جان لاك، اراده همگاني بنتام، اراده عمومي روسو، اراده اخلاقي كانت و دولت نماينده اراده عقلاني هگل در قرن نوزدهم ميلادي، زماني طولاني سپري شد كه اين ايام فرهنگ عمومي جامعه اروپايي را آماده پذيرش مفاهيم تجدد همچون دموكراسي و آزادي سياسي، پارلمان، برابري در مقابل قانون، پاسخگويي حكومت، تفكيك قوا و..... نمود. در حقيقت همه علوم و فلسفه غرب و روشنفكران و فيلسوفان آن ديار برخاسته از مناسبات و كنشهاي اجتماعي جامعه خود بودند و چنين مسيري را گذرانده بودند. در صورتي كه چنين روندي در كشور‌هاي پيراموني (جنوب)
منجمله ايران طي نشده بود. ولي به هر حال روشنفكران ايران در اخذ تمدن و فرهنگ دنياي غرب نمي‌توانستند درنگ كنند. گرچه بخاطر عدم شناخت علمي و اصولي دنياي جديد، نتوانستند از دستاورد‌هاي مغرب زمين بهره‌اي كافي و استفاده‌اي شايسته ببرند و به رويه‌اي از فكر و تمدن
غربي، آن هم بصورت ژورناليستي بسنده كردند- و همين عامل بعدها موجبات بروز مشكلات، موانع و دردسرهاي بسياري را فراهم آورد، چرا كه وارد كردن آخرين دستاوردهاي فلسفي و علوم انساني دنياي غرب، بدون توجه به مباني، ريشه‌ها و سنت آنها، اشكالات بسياري را ايجاد نمود- ولي ورود مفاهيم نو را به ايران باعث شدند و رقباي خود يعني عالمان ديني را به تكاپو واداشتند تا براي پرسش‌هاي جديدي كه اكثراً از سوي روشنفكران سكولار مطرح مي‌شد، به دنبال پاسخ‌هاي نو باشند. در حقيقت اين طيف موتور محركه طيف‌هاي فكري و جريان‌هاي فرهنگي ديگر بودند.
نخستين روشنفكران دوره جديد ايران كه پايه‌گذاران فكري نظام مشروطه در ايران بودند و بستر اجتماعي را براي تحولات بعدي آماده كردند، اغلب در عقايدي مشترك بودند. از جمله اين عقايد عبارت بودند از : برتري تمدن غرب، توسل مصلحت آميز به دين اسلام، تساهل و تسامح نسبت به اديان و مذاهب ديگر، اعتقاد راسخ به اومانيزم و طرفداري از تجدد و اصلاح دين و گاهي حذف دين از عرصه زندگي اجتماعي بشر و ده‌ها عقيده ديگر. يكي از مطالبي كه روشنفكران خواسته يا ناخواسته به آن پرداختند مساله دين بود. گر‌چه آنها بطور تخصصي و تفكيك شده از آن بحث نكرده‌اند، ولي كمتر اثري از روشنفكران آن دوره را مي‌توان ديد كه حرفي و حديثي از مباحث ديني هم به جهت شناخت باورها و اعتقادات و هم از نظر ساخت و نهاد‌هاي ديني در آن نباشد. نحله روشنفكران با وجود تمام وجوه مشتركي كه در انديشه‌شان دارند، در برخي جهات رويكردهاي متفاوتي نسبت به دين و رابطه آن با تجدد داشتند كه دغدغه‌ اصلي روشنفكران آن روزگار بود. اگر بخواهيم آنها را به سه دسته تقسيم كنيم كه تقريباً همه روشنفكران دوره مشروطه و پيروان بعدي آنها را پوشش دهد مي‌توان از "دين ستيزان" با پرچم‌داري آخوند‌زاده كه تمام مشكل را در ديندار بودن جامعه ايران مي دانستند، "آشتي گرايان" با رهبري ميرزا ملكم خان كه راه‌ حل را در ارايه تفسيري جديد از دين و نيز مولفه‌هاي مدرنيته مي‌دانستند كه با هم قابل جمع باشند و دسته "تفكيك باوران" يا سكولار‌ها با جلوداري طالبوف تبريزي كه دين را تنها در حوزه خصوصي مردم مي پذيرفت و در حوزه عمومي قائل به اراده مبتني بر قوانين مدني بود، نام برد.

نتيجه‌گيري:
اگر بخواهيم از علل شكست جنبش مشروطه و عدم دستيابي به اهداف آن نام ببريم، مي‌توانيم اين عوامل را به شرح ذيل دسته‌بندي نماييم.
- عدم شناخت كافي روشنفكران ايران از مولفه‌ها و مفاهيم تجدد و بالطبع عدم تبيين دقيق و شفاف اين تعاريف كه امكان برداشت‌هاي متفاوت و گاه متضاد از مفاهيم جديد را فراهم مي‌ساخت.
- عدم آمادگي فرهنگ عمومي جامعه ايران براي پذيرش اين مفاهيم جديد.
- مقاومت گسترده و سنگين نيروهاي محافظه كار با دستاورد‌هاي جنبش مشروطه.
- دخالت نيروهاي بيگانه به نفع نيروهاي محافظه‌كار.




85/5/14

نظرات شما:

Post a Comment

<< Home